مانده هنوز به نثر ادبی




عنوان مجموعه اشعار : بنده ی احساس
شاعر : محدثه نجیبی


عنوان شعر اول : بنده ی احساس
همه ضعف من از این است
که عشق
بر من هجوم اورده
غل و زنجیر به پایم ببندد
قدرتم را ز من بستاند
و غرور..!
و ملکه ی بی غرور
عزت نفس نمیداند
پادشه عشق میبیند و حیرت
و سرگشتگی آغاز راه است
آنگاه که دست و دلش به زندگی نمیرود
خموش و زرد
در سکوتی مغموم
بدور از دنیای فانی
در خود رفته فرو
تسلیم پادشه خود گشته
که گفته انسان حیوان ناطق است؟
انسان بنده ی احساس است
و شرمنده ی خرد



عنوان شعر دوم : سودای تو
تو فقط بیا
ای جانم به قربانِ آمدنت
تو فقط بیا
سرمست و مدهوش
تلو تلو خوران اصلا
باری دیگر
دلدادگی به ارمغان بیاور
تا ز سودای تو یک دل نه
به خدا هزار دل
شیدا شوم
مجنون تو ام هنوز
این ره اگر هزار بار
کج کنی ز کوی من
باز به میکده ی من بازخواهی گشت
دوای چشم های خمار تو
شراب ناب لبان من است
و صدای خش داری
ک با نهایت مستی داد میزند
دوستت دارم!


عنوان شعر سوم : فقط یک او
دخترکان سرزمینم..!
تنها چیزی که آموختم
این بود که بسان شما نباشم
عفتم
در آغوش هوس آلود مردی جا نماند!
قلبم
به روی همگان،بسته
و به روی یگانه یار همیشه باز باشد
آموختم ک بسان شما
دلم کاروانسرا..!
زبانم زهر
و سرم پر از هذیان عشق چندثانیه ای نباشد
گوش هایم
به ارتعاش صدای یک او حساس
لبانم
به گرمی لبان یک او معتاد
و دلم بند یک او
فقط یک او
باشد
او را بشارتیست
به مبارکی قلب پاک من
روح باکره
و جسم باکره
دخترانگی مرا به رخ عالم خواهد کشید
و عظمت روح استوار من
قلب نه چندان شجاع او را
به لرزه خواهد انداخت
از شرم رفتن
در پیله ی تنهایی خود
پنهان خواهد شد
و او را امید رهایی نخواهد بود!
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
خانم محدثه نجیبی، 19 ساله از فارس، با سابقه‌ی شاعری حدود سه سال، برای ما سه اثر فرستاده با عناوین: «بنده‌ی احساس»، «سودای تو» و «فقط یک او»؛ آثاری که اصطلاحا به آن‌ها شعر سپید می‌گویند؛ اگرچه اغلب آثاری که تحت عنوان شعر سپید چاپ می‌شوند، نثر ادبی هم نیستند و حتی گاه پایین‌تر از آن. حال ببینیم این سه اثر از خانم محدثه نجیبی در کدام دسته از این عناوین قرار میگیرند؛ اشعار سپید، نثرهای ادبی یا نثرهای معمولی و سطح پایین؟
نخستین‌اثر (بنده‌ی احساس) خانم نجیبی را می‌توان یک نثر ادبی نه‌چندان خوب دانست؛ چرا که یک نثر ادبی خوب اگر شعر نیست و نمی‌تواند به مرز شعر نزدیک شود، اما شاعرانگی دارد و نویسنده‌ی ادبی از احساس و عاطفه‌ی خود در جلوه‌یافتن و درخششِ آن بهره می‌برد؛ یعنی می‌تواند آن را به یک شعرواره یا به‌قول امروزی‌ها دلنوشته تبدیل کند؛ یعنی چیزی شبیه شعر است و اگر هم از تعقل و منطق فلسفی استفاده می‌کند، شیرینی و حلاوت بیان و زیبایی زبان را از آن نمی‌گیرد. اما این صراحتی که در نوشته‌های خانم نجیبی هست، برای گفتگوهای دو سه نفره و شعاردادن و یا حداکثر نامه‌های دوستانه‌ای است که زبان و بیانی معمولی برای انتقال مفهوم دارند. یعنی نثر و حرفی در حد خبر و خبررسانی. یعنی زبان، نوشته و زبانِ نوشته‌اش در این حد است که خبر را برساند؛ یعنی به اندازه‌ای که معنا و محتوای آن خبر را به مخاطب انتقال دهد. وقتی هم خبر انتقال داده شد، دیگر آن نوشته و گفته مصرف شده و دیگر قابل استفاده نیست و باید آن را دور انداخت؛ مثل اینکه یک نفر بگوید: «امروز من به کتابخانه می‌روم»، یا یک مقام دولتی «از تولید بالای سال جاری خبر دهد و آن را عامل موثری در شکستن تورم و گرانی بداند»، یا این‌که روانشناسی مثلا بگوید: «عشق و عاشقی چشم و گوش دو عاشق را می‌بندد و هوش و حواس و اراده‌ی‌شان را تابع احساس کرده، آنها را از این راه به دره‌های هول و هراس پرتاب خواهد کرد» و گفتارها و نثرهایی از این دست، و نیز شبیه سه اثر ارسالی خانم محدثه نجیبی:
«همه‌ی ضعف من از این است
که عشق
بر من هجوم آورده
غل و زنجیر به پایم ببندد
قدرتم را ز من بستاند...»
این‌که شهریار در کلامی ساده «دیر آمدن معشوق را بیان می‌کند»، چنان در چینش کلمات استادی به خرج می‌دهد و روح عاطفی خود را در آن می‌ریزد که اشک آدم را درمی‌آورد. او آنقدر استاد است که می‌تواند یک کلام ساده را که همواره بر زبان مردمان می‌چرخد، تبدیل به ضرب‌المثل کند؛ آن‌گونه که بعد از این ما به‌جای گفتن: «چرا دیر آمدی؟! (هنگامی که عزیزی دیر می‌آید) بگوییم: «آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟!» که در این «حالا چرا؟!» هزار معنا و چه بسیار عاطفه نهفته است. شهریار به همین اکتفا نمی‌کند. مصراع اول، مقدم‌ای است که ضربه‌ی اول را به مخاطب می‌زند و در ادامه روشن می‌کند که «آمدنش زمانی اتفاق افتاده که او دیگر از پا افتاد و کسی هم توان برپاداشتنش را ندارد؛ زیرا او از پا افتاده. بعد کم‌کم به صورت عینی ـ به‌جای شعاردادن و حرف‌های کلی زدن ـ همه چیز را به زیبایی، به‌صورت جزیی و عینی به "دیرآمدن" او ربط می‌دهد؛ دیرآمدنی که دیگر به نوشداروی بعد از مرگ سهراب می‌ماند، به جوانی بر باد رفته در پای عشق و...» و شاهکاری می‌آفریند با نشان‌دادن و جزیی‌گویی. زیرا گفتنِ حرف‌هایی از این دست که «من عاشقم» و یا «من درد دارم» و... که اهمیتی ندارد.
احمد شاملو هم در شعر عاشقانه‌ی سپید خود می‌گوید: «صلتِ کدام قصیده‌ای ای غزل!...»
شعر عاشقان‌ای که برخلاف شعر شهریار که شکوهش در سادگی زبان و عاطفی‌بودنِ آن بود، شکوهش در تخیل آن است و در بیان حماسی آن؛ در صورتی که در سه اثر خانم نجیبی، مخاطب نه عاطفه می‌بیند و نه تخیل؛ یعنی از این دو عنصر اصلی شعر که بدون آن‌ها شعری زاده نخواهد شد خبری نیست:
«تو فقط بیا
ای جانم به قربانِ آمدنت
تو فقط بیا
سرمست و مدهوش
تلو تلو خوران اصلا
باری دیگر
دلدادگی به ارمغان بیاور
تا ز سودای تو یک دل نه
به خدا هزار دل
شیدا شوم...»
اگرچه سطرهایی از این دست نیز در آثار خانم نجیبی، اندکی جای امیدواری باقی می‌گذرد:
«مجنون توام هنوز
این ره اگر هزار بار
کج کنی ز کوی من
باز به میکده‌ی من بازخواهی گشت
دوای چشم‌های خمار تو
شراب ناب لبان من است
و صدای خشداری
ه با نهایت مستی داد می‌زند
دوستت دارم!»
با آرزوی موفقیت برای خانم محدثه نجیبی. امیدوارم بعد از این با آثار درجه‌یکی از وی در پایگاه نقد شعر روبه‌رو شویم.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.