انسجام! انسجام! انسجام!




عنوان مجموعه اشعار : کرونا بتاز! راحت باش!
شاعر : سید عارف مرتضوی


عنوان شعر اول : کرونا بتاز!
در بیابان مرگ میدیدم
شوق آزادی و شکفتن را
توی اندیشه های پژمرده
علت خستگی و خفتن را

شاید آزادی انتسابی بود...
فکر روشن! دوباره جا ماندی
سیب نارس! جنین سرخورده!
ثمر بی اثر! کجا ماندی؟

مردم شهر عاطفه گاهی
از پلیدی آسمان سردند
مردم شهر استامینوفن
گاه گاهی اسیر سردردند

آسمان! آسمان! بیا پایین
برج ها ردپای انسان است
سنگ و سیمان و گچ نماد شکوه
یعنی اندیشه ها بیابان است

قاطری که قصد مردن داشت
زیربار هزار میلیون سطر
شیشه عطری پر از خیال و علم
فیلسوفی دچار وهم عطر

از همان روزگار تا اکنون
وهم هایی که دست و پا گیرند
با کمک گرفتن از مردم
پشت پلک های خسته می میرند

کرونا علتی که آدم ها
همدگر را کفن نمی گیرند
کرونا! بتاز! راحت باش!
مردم شهر من نمیگیرند..!

عنوان شعر دوم :


عنوان شعر سوم :
نقد این شعر از : زهیر توکلی
بند اول
در این بند، اندیشه های پژمرده را «علت خستگی و خفتن» دانسته اید. این یک جملۀ نثری است نه جملۀ شعری. چرا نثر است نه شعر؟ چون طبیعی و منطقی است که از اندیشۀ پژمرده، چیزی جز خستگی و خفتن به دست نمی آید. چیزی که طبیعی و منطقی است، با نثر بیان می شود و چیزی که حاصل خلاقیت ذهنی ماست و به طور طبیعی و منطقی در جهان خارج از ذهن ما نیست، با شعر جا انداخته می شود. دقت کنید! نگفتم «بیان می شود» چون وجود ندارد که بیان شود زیرا حاصل دستکاری ذهن ماست. گفتم «جا انداخته می شود» یعنی ما با عوض کردن حالت معمولی زبان در شعر، می خواهیم چیزی را جا بیندازیم که خودش هم نامعمول و غیرطبیعی است. جا انداختنش هم به همه شگردهایی است که ما به آنها آرایه های ادبی می گوییم و به همه روشهای مختلف چینش یک جمله یا شکل های متفاوت تنظیم جملات در یک بند [=پاراگراف] است که هر یک با دیگری تفاوتی ظریف در انتقال معنا یا القاء عواطف دارد و در علم معانی مورد بررسی قرار می گیرند. این شگردها و روشها اگر نتیجۀ موفقیت آمیزی بدهند، حالت عاطفی شاعر را به مخاطب منتقل می کنند و به خاطر هم-حسی مخاطب با شاعر، او مجاب می شود و دوست می دارد که حرفهای غیرعادی و ادعاهای خیالی شاعر را بپذیرد. وقتی که از همان پیشانی شعر، جامعه ای را که می خواهید نقد کنید، «بیابان مرگ» می خوانید، دست خودتان را از همان اول رو کرده اید. نکتۀ دیگر این است که ربط بین «شوق آزادی و شکفتن» با «اندیشه های پژمرده» که یک ربط از نوع تضاد میان دو عنصر است، واضح نشده است. شما خواسته اید بگویید: «جامعۀ فعلی، یک بیابان مرگ است که اگرچه بعضی ها و بلکه بسیار از افراد این جامعه، «شوق آزادی و شکفتن» دارند، چون «اندیشه های پژمرده ای» بر جامعه غالب و حاکم است، آن شوق آزادی و شکفتن، به «خستگی و خفتن» منجر می شود»؛ امّا آن اندیشۀ مسلط که بر جامعه حاکم است و جلوی «شکفتن» را می گیرد، «اندیشۀ پژمرده» نیست، «پژمرده» صفتی است که ضعف و نحیف شدن و مغلوب شدن را می رساند، در حالی که آن اندیشۀ مسلّط، «قوی و غالب» است نه «پژمرده»! مسیر طبیعی مثلا این است که بگوییم: «شوق شکفتن» را باد سوزان بیابان، «پژمرده» می کند. به عبارت دیگر و به زبان تخصصی آرایه های ادبی، «شکفتن» و «پژمرده» که با هم مراعات نظیر دارند، باید به یک عنصر اختصاص یابند زیرا ابتدای حال آن استعدادها، «شوق شکفتن» است و انتهای کار آن استعدادها «پژمردن» است.

بند دوم
مقصود از «آزادی، انتسابی بود» را نفهمیدم. انتساب یعنی نسبت یافتن کسی به کسی دیگر یا جایی. مثلا می گوییم: «حضرت عبدالعظیم به امام حسن مجتبی علیه السلام منتسب است» یعنی او را به امام حسن مجتبی علیه السلام نسبت می دهند. یا می گوییم: «دربارۀ انتساب این ابیات به فردوسی باید تامل کرد» یعنی این ابیات را به فردوسی نسبت می دهند اما محل تردید است که واقعا فردوسی این ابیات را گفته باشد یا نه. با توجه به این دو مثال، هرجا کلمۀ «انتساب» را بیاوریم، باید دو کلمۀ دیگر را کنارش بیاوریم: «انتساب آ به ب». با توجه به همۀ این توضیحات، «آزادی انتسابی بود» یعنی «آزادی، منتسب بود به ...»؛ ولی شما مشخص نکرده اید که «آزادی، منتسب بود به چه چیزی». من حتی حدسی دارم که غلط تایپی رخ داده باشد و جملۀ شما این چنین بوده باشد: «آزادی، انتصابی بود» و در این صورت، جمله را می شود با هر بدبختی که شده، معنی کرد: «آزادی که باید شما را رشد بدهد و فضا و فرصت برای شما فراهم کند، خودش از طرف مقامی بالاتر، انتصاب شده است» و این یعنی «آزادی، اصلاً آزادی نبوده بلکه نمایشی از آزادی بوده». جملۀ مصرع دوم هم نارساست. «فکر روشن! دوباره جا ماندی»؛ «جا ماندن» هم مثل «انتساب» است یعنی علاوه بر فاعل، به یک حرف اضافۀ اجباری نیاز دارد؛ می گوییم: «من در کورسی که در جاده با حسن گذاشته بودم، از او جا ماندم». «جا ماندن» با «از» می آید: «جا ماندن ِ آ از ب». البته اگر «انتصابی» بخوانیم و بگوییم: «شاید آزادی انتصابی بود»، می شود وجهی برای «فکر روشن! دوباره جا ماندی» پیدا کرد؛ از این قرار که در فضای آزادی فرمایشی و نمایشی، فکر روشن که نیاز به فضای آزاد واقعی دارد، جا می ماند از کسانی که به مصدر و منبع آزادی فرمایشی و نمایشی وابسته اند. به هر حال این دو مصرع، مجموعا شیوا و رسا نیستند. اگرچه روی هم رفته (به شرط «انتصابی» خواندن «انتسابی») این بند از بقیه بندها وضعش بهتر است چون در دو مصرع بعد، فکر روشن را در سه استعارۀ پی در پی به شکا منادا «سیب نارس/جنین سرخورده/ثمر بی اثر» خوانده اید و پشت سر هم سه بار صدا کردن و ندا دادن «فکر روشن»، موسیقی خوبی هم ایجاد کرده است. استعاره ها هم در جا انداختن مقصود، موثرند: فکر روشنی که در فضای آزادی فرمایشی و نمایشی، عقیم و ناقص الخلقه می ماند: سیبی نارس، جنینی سرخورده، ثمری بی اثر.

بند سوم
وقتی می گوییم: «شهر استامینوفن» یعنی شهری که استامینوفن آن قدر در آن زیاد مصرف می شود که می شود «استامینوفن» را تابلوی آن شهر دانست و گفت: این شهر، شهر استامینوفن است. پس مردم این شهر اغلبشان سردرد دائمی دارند. آن وقت این نتیجه که از ترکیب اضافی «شهر استامینوفن» گرفته می شود، با مصرع آخر تناقض دارد که گفته اید: «گاه گاهی اسیر سردردند». در این بند، معلوم نیست که آسمان چه پلیدی ای در حق «مردم شهر عاطفه» کرده است. دقت کنید! به صرف ادعاهای ما و به مجرّد ارادۀ ما برای دخل و تصرف در واقعیت، شعریتی به دست نمی آید. اگر به عنصری در بیرون از ذهنمان یک صفتی را چه خوب چه بد، نسبت بدهیم، باید خواننده را مجاب کنیم؛ مثلا در این مصرع که شما «پلیدی» را به «آسمان» ربط داده اید، باید اتفاقاتی را توصیف کنید که برای «شهر عاطفه» ناخوشایند است و از نظر «مردم شهر عاطفه»، این اتفاقات، کار آسمان است یعنی کار نیروهایی خارج از حیطۀ ادراک حسی و بیرون از حساب و کتاب ماست؛ یا این که با علائم و قرائنی به خواننده بفهمانید که مقصودم از آسمان در این بند، «مدعیان رابطه با آسمان/مدعیان اتصال با آسمان/مدعیان دینداری» است و مقصودم از «پلیدی آسمان»، پلیدی مدعیان دینداری است. شما این کار را نکرده اید. یک نکتۀ دیگر دربارۀ جا دادن «استامینوفن» در وزن این شعر است. کلمات فرنگی، بعضا در زبان فارسی، اتفاقی برایشان پیش می آید و آن، این است که ما هجاهای بلند این کلمات را سریع از رویشان رد می شویم یعنی با آن که هجای «تا» و هجای «می» در «استامینوفن»، هجای بلندند، ما موقع تلفظ، این دو هجا را کوتاه تلفظ می کنیم. آنگاه وقتی که می خواهید «استامینوفن» را در وزن جا بدهید، مجبورید که «می» را بکشید و از آن بدتر، «ن ُ» در «استامینوفن» که خودش ذاتاً هجای کوتاه است را هم باید بکشید تا وزن دربیاید. این ممکن است از نظر عروضی و با توجه به اختیارات شاعری، درست باشد اما اصلاً خوش-آهنگ نیست.

بند چهارم
در این بند، ایدۀ مصرع اول، ایدۀ درخشانی است؛ شاعر بالا بردن برجها را به منزلۀ یک رجز از جانب زمینیان می داند خطاب به آسمان: «بیا پایین!». در ادامه، ایده و اجرای آن، رها شده است. اجرای آن می توانست این گونه باشد که در مصرع های بعد، همین رجز از جانب زمینیان ادامه پیدا کند: «آسمان! بیا پایین! قلمرو تو هم مثل قلمرو زمین، از آن ما انسان هاست. بیا پایین! ای آسمان! که از ما آدمها بالاتر وجود ندارد» و در ادامه در بند بعد یا حتی در همین بند، شاعر طعنه بزند که «آدمها؟ یا آدمکها؟ کوتوله ها با برج ساختن و بالا رفتن از آسمان، ریزتر و ریزتر دیده می شوند....». در مصرع سوم و چهارم این بند، ربط بین دو مصرع، خیلی نثرگونه است زیرا مصرع چهارم، نتیجه منطقی و اخلاقی مصرع سوم است: «وقتی در زمانه ای، در عصری، برجها که در واقع، سنگ و سیمان و گچ هستند، نماد شکوه باشند، معنی اش این است که اندیشه مردم آن عصر، بیابان است». این که در مصرع سوم، به جای «برجها نماد شکوه هستند»، گفته اید: «سنگ و سیمان و گچ، نماد شکوه هستند»، یک شگرد ادبی است که به آن، «مَجاز» می گویند زیرا به جای یک شیء، ماده و ملات سازندۀ آن را گفته اید تا آن را تحقیر کرده باشید: این برج، ظاهرش فریبنده و باشکوه است اما جز توده ای از گچ و سیمان و سنگ، چیزی نیست. خب! این قشنگ است. در مصرع چهارم هم «اندیشه ها بیابان است»، یک تشبیه بلیغ است زیرا اصل جمله این بوده است: «اندیشه ها مثل بیابان، خالی از حیات است». هرگاه در تشبیه، وجه شبه [=خالی از حیات] و ادات تشبیه [=مثل] حذف شوند، تشبیه بلیغ ایجاد شده است. از طرف دیگر، تقابلی که بین «برج=سنگ و گچ و سیمان» و بین «بیابان» ایجاد کرده اید، ارزشمند است اما... و اما شعریت فقط در سطح روابط بین سازه ها در داخل جمله [مثل مجاز در مصرع سوم و تشبیه بلیغ در مصرع چهارم] یا روابط سازه های متناظر در دو جمله [مثل تقابل برج و بیابان] محدود نمی شود. ورود به مطلب و خروج از آن یعنی طرح مقدمات و نتیجه گیری از آن مقدمات هم باید با حالت عادی زبان که اصطلاحا به آن، «زبان خودکار» می گویند، فرق داشته باشد. تمام این توضیحات مفصل را ارائه کردم که بگویم مجموع دو مصرع سوم و چهارم، یک نتیجه گیری است با عبارت صریح «یعنی...» و مصرع چهارم، نتیجه طبیعی و منطقی مصرع سوم است. این، منطق نثر است نه منطق شعر.

بند پنجم
در این بند، به ناگهان، مسیر مطلب را عوض کرده اید بدون تمهیدات قبلی. یک بار شعرتان را بند به بند، بررسی کنید و ببینید که هر بند چه موضوعی دارد و انتقال موضوع از این بند به بند بعدی، روی یک منطقی سوار است یا نه. در بند اول، از پژمردن استعدادها به خاطر اندیشۀ پژمردۀ حاکم بر جامعه سخن گفته اید. بند دوم در ادامه بند قبل است چون دربارۀ «آزادی فرمایشی و نمایشی» و تاثیر آن بر عقیم ماندن «فکرهای روشن» حرف زده اید. پس تا اینجا این دو بند، مرتبطند. اما در بند سوم انتقال معنا بدون تمهید است. از «پلیدی آسمان» گفته اید که باعث «سرد بودن مردم شهر عاطفه» شده است و این که «مردم شهر استامینوفن» گاه گاهی سردرد دارند. در بند بعدی، باز هم موضوع اصلی، «شهر» است [مثل بند پیش] ولی این بار، همان «آسمان پلید» بند قبل، بار مثبت همیشگی «آسمان» را پیدا می کند و «برجهای شهر» در تقابل با آسمان، بار منفی دارند. دقت کنید! شما دارید چارپاره می نویسید. در چارپاره، بندها باید ارتباط بسیار مستحکمی با هم داشته باشند و در ادامه و امتداد همدیگر باشند نه این که بلافاصله از یک بند به بند بعدی، چیزی که بار منفی داشت [=آسمان پلید]، بار مثبت پیدا کند [=آسمان! آسمان! بیا پایین!]. در بند بعدی، باز هم موضوع عوض می شود و این بار، انگار یک مسالۀ بسیار دیرینه در تاریخ بشر مورد نقد قرار می گیرد، این که علم و دانشی که بشر در طی قرنها اندوخته است، بیشتر توهم علم و دانش است تا علم و دانش سودمند و واقعی. خب! این چه ارتباطی با بند قبل دارد؟ بله! می شود ارتباطی برقرار کرد اما مقصود از ارتباط، این است که واقعا بند بعد، دنباله حرفتان باشد. مثلا در بند بعدی که دربارۀ «وهم های دست و پاگیر» صحبت کرده اید، کاملا دنبالۀ حرفتان در این بند را گرفته اید چون در این بند، دربارۀ توهمی بودن علم و دانش در نزد بسیاری از مدعیان علم و دانش سخن رانده اید و در بند بعد هم درارۀ «وهم های دست و پاگیر» و اثر آن بر کور شدن انرژی و ادراک مردم حرف زده اید. اما باز هم در بند آخر، به ناگهان کرونا را طرح کرده اید که هیچ ربطی نه تنها به بند قبل ندارد بلکه به هیچ یک از بندهای قبلی شعر، ارتباطی ندارد.
مصرع اول بند، وزنش خراب است:
قا+ط+ری+ک=فاعلات ُ
قص+د+مر+دن=فاعلاتن
داشت=فع
پس وزن این مصرع، عبارت است از: «فاعلات ُ فاعلاتن فع»؛ در حالی که وزن پایۀ شعر، «فاعلاتن مفاعلن فع-لن» است. می توانید بگویید: «قاطری که خیال مردن داشت» تا وزن درست شود.

بند ششم
در این بند، «وهم هایی که دست و پاگیرند»، همان «اندیشه های پژمردۀ» بند اول است. این همان عنصر غالب بر جامعه است که مانع شکفتن استعدادها می شود. پس این «وهم های دست و پاگیر» باعث مردن استعدادها می شوند نه این که خودشان «با کمک گرفتن از مردم، پشت پلک های خسته بمیرند». کاش این گونه تخیل می کردید: «وهم های دست و پاگیر، مثل تار عنکبوت [که دست و پاگیر حشراتی است که شکار عنکبوت می شوند]، بر مغز مردم تار می تنند و این مردم که دارند پشت پلک های خستۀ خویش می میرند، شکار زنده و متحرک همان وهم های دست و پاگیری هستند که در مغزشان مثل عنکبوت لانه کرده و تارهای ملال و مرگ خود را بر مغز مردم تنیده است». به نظرم می رسد که مقصود شما از «با کمک گرفتن از مردم»، همین بوده باشد که مردم، خودشان با تن دادن به این وهم های دست و پاگیر، به مردن ذهنیت خود «کمک کرده اند». اگر مقصود شما چنین چیزی بوده باشد، باید بگویم که بیانتان نارسا بوده است.
مصرع سوم بند، وزنش خراب است:
با+ک+مک+گ=فاعلات ُ
رف+ت+نز+مر=فاعلاتن
دم=فع
پس وزن مصرع سوم، «فاعلات ُ فاعلاتن فع» است در حالی که وزن پایۀ شعر، «فاعلاتن مفاعلن فع-لن» است.
مصرع چهارم نیز وزنش خراب است:
پش+ت+پل+ک=فاعلات ُ
ها+ی+خس+ت=فاعلات ُ
می+می+رند=مفعولن
پس وزن مصرع، عبارت است از: «فاعلات ُ فاعلات ُ مفعولن» در حالی که وزن پایۀ شعر، «فاعلاتن مفاعلن فع-لن» است.

بند آخر
در این بند، ایهام خوبی در کلمۀ «علت» ایجاد کرده اید: الف) کرونا علت و موجب این می شود که ... ب) کرونا علت و بیماری ای است که ...
مصرع سوم بند آخر نیز وزنش خراب است:
ک+ر+نا+ب=فعلات ُ
تا+ز+را+حت=فاعلاتن
باش=فع
پس وزن مصرع، «فعلات ُ فاعلاتن فع» است در حالی که وزن پایۀ شعر، «فاعلاتن مفاعلن فع-لن» است. می توانید بگویید: «کرونا! تو بتاز! راحت باش!» تا وزن درست دربیاید.

منتقد : زهیر توکلی

متولد 1356 شاعر، نویسنده، منتقد و پژوهشگر ادبی است.



دیدگاه ها - ۲
سید عارف مرتضوی » 10 روز پیش
در نظر گرفتم ک در حال از بین رفتنه و در خیالاتی بیهوده سیر میکنه و به اشتباه.... اما مبحث کرونا..... راهی ک به اشتباه فیلسوفه حقیقی درون ما به پیش گرفته .... از لحاظ وزن خدمتتون بگم ک من هیچی از وزن نمیدونم و تجربی در حال وزن دادنم .... و این خطا رو از من ببخشید ممنون از تمام نکات شما و وقتی ک گذاشتید قطعا از حرف هاتون استفاده خواهم کرد ....سپاس
سید عارف مرتضوی » 10 روز پیش
سلام با سپاس فراوان از شما استاد عزیز در بند اول واژه انتسابی همونطر ک خودتون گفتید غلط تایپی بود و صحیحش انتصابی ایت بند آخر هم صحیح مصرع سوم به این گونه است ... کرونا هی بتاز راحت باش در پرشی که از بند آسمان بیا پایین انجام دادم به قاطری ک قصد مردن داشت در واقع خواستم ک با طرح این دو موضوع پشت سر هم به این نکته برسم ک مشکلات و جهل های ما فقط منتهی به سازه ها و مادیات نمیشود در حقیقت ما از بی علمی و عدم توجه به دانش به این جهل رسیدیم .... فیلسوف را هم نماد دانش حقیقی و ذاتی انسان ها در

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.