آن نادیدنی




عنوان مجموعه اشعار : /
شاعر : محمد هدايت زاده


عنوان شعر اول : نسیم
مثل شهاب از شب این آسمان گذشت
ماه از میان مزرعه های کتان گذشت

آتش گرفت خواب من و ناگهان کسی
مثل نسیم از وسط داستان گذشت

از دوش ابرهای بهاری پیاده شد
آمد به خانه ی من و از پیشخوان گذشت

آمد مرا برابر آیینه ها نشاند
تا آمدم ببینم خود را ... زمان گذشت

تا آمدم به حرف بگیرم نسیم را
تا آمدم بگویم با بمان ... گذشت

بر نردبان نقره ای لحظه پا گذاشت
از روی ماه رد شد و از آسمان گذشت

***

اسب سفید بخت، بدون سوارکار
از پشت پلک پنجره های جوان گذشت

عنوان شعر دوم :


عنوان شعر سوم :
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر غزلی از یکی از همراهان باصفای پایگاه نقد شعر، با این مقدمه که در همه ی روزگاران بی دل و دماغی تاریخ، شاعران همیشه بهترین سرمایه را برای تردماغی داشته اند و دارند؛ شعر. و آن هم نه فقط شعری که خودشان می نویسند بل چه بسا بیشتر، شعرهای خوب همداستانان شان. دوست شاعرمان این بار هم با غزل روح نوازی غافلگیرمان کرده؛ غزلی که البته این بنده ی حق نقدها و نِق ها و اِن‌قُلت هایی هم روی برخی از فرازهایش دارم و عرض خواهم کرد. یکی از ویژگی های درخور و شایسته و ستودنی این شعر، غافلگیری واقع در انتهای شعر است. این شعر، با وجود هویت کاملاً امروزی اش، از معماری سنتی ایرانی استفاده کرده! چطور؟ از دید من، این شعر در واقع یک اندرونی بلندبالا و یک بیرونی جمع و جور دارد. شش بیت آغازین شعر، بتمامه در درون ذهن می گذرد اما بیت آخر با وجود تکیه ی غیر قابل انکارش بر ذهنیات و تخییلات شاعر، تجسمی تر و عینی تر است. درست در مجال همین عینیت پذیری ست که ماهیت آنچه که شاعر در تمام طول شعر از آن سخن می گفته، روشنِ روشن می شود؛ بخت. در واقع، شاعر در تمام شش بیت اول، ما را با عناصری که بی انصافی ست اگر انحرافی بخوانیم شان (چون با موضوع نهایی شعر مرتبط اند) اما در حقیقت، تنها وسیله و ابزار و بهانه ی پیچ و خم بخشیدنِ هنری به منویات درونی شاعر شده اند، سرگرم می کند (باز اگر کسی سرگرم کنندگی را تعبیر ناشایستی برای این پیچ و خم تلقی نکند. تلقی من از این پیچ و خم بخشی و اطوارمندی، کاملاً مثبت است). چند وقت پیش، به مناسبتی ناچار بودم قصیده ی عربی عاشقانه ی «بانَت سُعاد» (سُعادخانُم از من جدا شد!) را می خواندم. آن قصیده از «کعب بن زهیر» است؛ شاعری که پدرش یکی از سرایندگان عالی رتبه ی دوران پیش از اسلام (جاهلیت) عربستان بوده و خودش پایی در دوران پیش از اسلام و پایی در دوران پس از اسلام دارد. جالب این که شاعر، این قصیده ی عاشقانه را هم که با شرح دور شدن و کوچ کردن معشوقه اش سُعاد به همراه قبیله ی پدری آغاز می شود، برای معذرت خواهی از پیغمبر اسلام و به نیت فسخ و نسخ فرمان قتلی که پیامبر در موردش داده بوده سروده است. نهایتاً پیامبر، شاعر را که پیش از آن مسلمانان را هجو کرده بوده، به واسطه ی همین قصیده (که شاعر می آید و برای خود پیغمبر می خواند و عبای ایشان را هم صله می گیرد) می بخشد. آن قصیده، این طور شروع می شود که: فلانی (سعاد) همراه با قبیله اش کوچ کرد و پیمان عشقی که با هم داشتیم را فراموش کرد. بعد تا چند بیت، قصیده صرف توصیف سرزمینی می شود که سعاد به آن جا کوچیده. بعد، شاعر می گوید تنها شتران اصیل و تیزپا می توانند به آن سرزمین برسند. باز چند بیت صرف توصیف شتر می شود! حالا خودتان می توانید شیوه ی شاعر را حدوداً حدس بزنید و تصور کنید که بنده ی خدا چطور با این پیچ و خم های زنجیروار، نهایتاً مطلب را به مدح پیغمبر اسلام رسانده است. در میانه های آن قصیده، گاهی شاعر آن قدر آدم را غرق توصیفات حاشیه ای می کند، که آدم یادش می رود موضوع قبلی (یا موضوع اصلی: هجران، معذرت خواهی از پیغمبر) چه بوده و چه قرار است بشود. ولی از هر فقره از فضاهای متفرق و جداگانه ای که شعر را به جلو می برند هم نمی توان لذت نبرد. حالا زمینه سازی های مقدماتی غزلی که الآن از آقای هدایت زاده پیش روی ماست آن قدر پرت نیست و در تمام شش بیت آغازین ما با چیزی رو به روییم که یکهو پیدایش شده و از جلوِ چشم شاعر گذشته؛ اما تنها در آخر کار است که می فهمیم این چیز نه شهاب بوده، نه ماه، نه نسیم، ... بلکه بخت شاعر بوده. عناصر مضمون ساز شعر، همگن و محدودند و این به خوبی تمام شعر را در فضای واحدی حفظ کرده. یعنی نهایتاً فارغ از معنای شعر، می توانیم یک خانه ی دارای پیشخوان و آینه را تصور کنیم که آتش گرفته و نسیمی از آن در گذر است و از پنجره هایش ماه و آسمان و شهاب و ابر بر فراز یک مزرعه (ی کتان) و اسب سفید بی سواری دیده می شوند؛ فضایی که در واقع کلّهم در رؤیای شاعر جریان دارد و غیر از اذعان به «در خواب من»، نهایتاً «از پشت پلک» هم مؤید رؤیا بودن آن است. دستِ آخر، این خانه، وجود شاعر می شود و لابد آن دو پنجره پلک های شاعر. نکته ی بلاغی مهم و ارزنده این جاست که تا اواخر بخش اول (شش بیت) شاعر ما را مجاب می کند که آنچه قبلاً در کالبد شهاب و ماه دیده بوده، «نسیم» بوده است. نسیم دیگر از بیت دوم به شخصیت اصلی و ثابت شعر بدل می شود و پس از آن تمام بیت های ماقبل آخر را می توان منتسب به نسیم خواند؛ کما این که یک بار دیگر هم حضور و شناسایی (یا خوب است بگوییم تثبیت و به رسمیت شناسیِ) «نسیم» در بیت پنجم مؤکد می شود. آن «جوانِ» بیت آخر هم به نظرم کارکرد خوبی یافته؛ هم صفت پلک ها و پنجره هاست و خود شاعر، و هم پرسناژ روایت را روی شخصیتی دورتر پَرتاب می کند؛ که هر جوانی ممکن است باشد؛ جوانِ نوعی... دور از دسترس دانستن آرزوها (بخت‌یاری و کام یابی) برای کسی نوعی؛ انسان. خُب، حالا بیایید کمی بدبینانه به شعر نگاه کنیم! شعر در آخر به «اسب سفید بخت» می رسد؛ آن که در تمام طول شعر در حال گذر بوده، اگر «اسب» باشد، عنوان «کسی» برای او در بیت دوم ناسزاوار است. اما اگر «کسیِ» بیت دوم، سوارِ نامرئیِ آن اسبِ سفید باشد (یعنی خودِ بخت، سوارکار نامیده شده باشد) باز ایرادی در بیت آخر خواهیم داشت؛ این که بیت آخر در مورد فقدان سوارکار (بدون) حرف می زند و نه درباره ی بودن اما نادیدنی بودنش (نامرئی بودنش). مکث زحافی بعد از «خود را» و «با من بمان» در جهت معنا خاصیتی بلاغی پیدا کرده و با آن که فکر می کنم ترکیب «نردبان نقره ای لحظه» رمانتیک تر از دیگر تعابیر شعر از آب درآمده، اما تصویرش در مجموع پذیرفتنی ست. با این حال، کاش می شد به جای رد کردن عنصر مزبور (!) از «روی ماه» در بیت ششم، ماه هلالی را مثلاً رکاب وار به تصویر کشید تا آن فلان، «پا بر رکاب ماه» بگذارد و از آسمان بگذرد. می دانم که این پیشنهاد، صبغه ی تحمیل سلیقه دارد اما می خواهم بگویم که به این نحو می توان حضور خنثی و مخنّث ماه را در بیت ششم فعال تر کرد و قبل از رساندن ماجرا به تصویر اسب و سوار، و همین طور در انتهای فرازی که با ماهِ (لابد به قرینه ی «کتان»)، «کامل» آغاز شده بوده، کاری کرد که حضور و تصویر «ماه»، خاصیت فرمی بیشتر و بهتری پیدا کند. بابت جسارت و پرگویی عذرخواهم و برای دوست شاعرم روزگاران سرشار از شعر آرزو دارم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۴
مهران عزیزی » پنجشنبه 30 مرداد 1399
سلام و احترام. شعرهای آقای هدایت‌زاده، گیرا و شیرین و خواندنی‌اند. نقد‌های آقای آسمان عزیز هم پر است از نکته و دقیقه برای طالبش. بخش میانی این نقد، در باب توصیفات حاشیه‌ایِ در ظاهر گسسته و در واقع پیوسته، عالی بود. از هر دو عزیز ممنونم.
محمّدجواد آسمان » پنجشنبه 30 مرداد 1399
منتقد شعر
درود بر مهران عزیزی عزیز و لطف و مهر بیکرانش. در مورد سروده‌های آقای هدایت‌زاده کاملاً حق با شماست و در مورد نوشته‌های این بنده‌ی حق حقیقتاً این‌طور نیست. پیروز باشید برادر جان.
محمد هدايت زاده » چهارشنبه 01 مرداد 1399
سلام به استاد محمد جواد آسمان بزرگوار. ممنونم از وقت و دقتی که برای شعرم صرف کردید. به کار می بندم ان شاء الله.
محمّدجواد آسمان » چهارشنبه 01 مرداد 1399
منتقد شعر
سلام آقای هدایت‌زاده‌ی عزیز. نفرمایید برادر جان؛ شما استاد مایید. پیروز و کام‌یاب باشید و به امید دیدار.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.