تخیلِ نابِ بی‌سرانجام




عنوان مجموعه اشعار : _
شاعر : زیبا زیلایی


عنوان شعر اول : _
من
یک مُشتم
که هر بار باز می‌شود
تنها
خالی بودنش را اعتراف کرده است
و فکر می‌کنم
به خالی بودن مشتی
که بر چیزها کوبیده می‌شود
به قلبی
که توی سینه ام گره زنده اند
مشت دیگری
که بر سینه‌ام کوبیده می‌شود
و فکر می‌کنم
چرا دستی که شبیه خطوطش نیافریده اند
مشتش
شبیه دست‌های دیگر است؟
باز می‌شوم
و کف بین‌ها دروغ می‌گویند
خطوط به راه افتاده در من
آیه ایست
که با زبان زنده نمی‌شود
باز می‌شوم و
فکر می‌کنم به شناسنامه ها
به دهان‌هایی که هر کدام
تاریخ نزول آیه ای را فاش می‌کند.

عنوان شعر دوم : _
_

عنوان شعر سوم : _
_
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
سرکار خانم زیبا زیلایی، 26 ساله، از خوزستان با سابقه و تجربه‌ی شاعری حدود سه ساله، شعر سپیدی فرستاده است بدون عنوان. شعری با شروعی جذاب و کنایی، با تعبیری که از آن ایهامی تازه زاده می‌شود:
«من
یک مُشتم
که هر بار باز می‌شود
تنها
خالی‌بودنش را اعتراف کرده است»
این شروع درخور و برجسته اگر تداوم نداشته باشد و در ادامه با بیانی سست و کلامی معمولی همراه شود، نشان از آن خواهد داشت که این تعبیر و سخنِ آغازین در درونِ شاعر به پختگی نرسیده است؛ مگر خلاف این امر ثابت شود:
«و فکر می‌کنم
به خالی‌بودن مشتی
که بر چیزها کوبیده می‌شود
به قلبی
که توی سینه‌ام گره زنده‌اند
مشت دیگری
که بر سینه‌ام کوبیده می‌شود
و فکر می‌کنم
چرا دستی که شبیه خطوطش نیافریده‌اند
مشتش
شبیه دست‌های دیگر است؟»
می‌بینیم که آن خلاف امری که عرض شده صورت نمی‌گیرد و سطرهای بعدی (بالا) با اطناب و اضافات و حشوهایش می‌آید تا در تخریب اثری که خوب آغاز شده بود بکوشد. در واقع، اثری که خوب آغاز شده بود باید از سطر ذیل ادامه می‌یافت:
«باز می‌شوم
و کف بین‌ها دروغ می‌گویند...» الی آخر.
حتی اگر تنها با کمی دقت به این سطر سوالی نظر بیافکنیم، به لحاظ منطقی نباید این سطر:
«باز می‌شوم
و کف‌بین‌ها دروغ می‌گویند»
ادامه‌ی این سطر سوالی باشد:
«مشتش
شبیه دست‌های دیگر است؟
کاملا مشهود است که بین‌شان گسستی ایجاد شده است.
یک بار همه‌ی این چند سطر را با هم می‌آوریم. دقت کنید:
«و فکر می‌کنم
چرا دستی که شبیه خطوطش نیافریده‌اند
مشتش
شبیه دست‌های دیگر است؟
باز می‌شوم
و کف‌بین‌ها دروغ می‌گویند»
این که ناگهان جمله‌ی «شبیه دست‌های دیگر است؟» قطع می‌شود و مخاطب مواجه می‌شود با این سطر که: «باز می‌شوم/ و کف‌بین‌ها دروغ می‌گویند».
ضمن این که سطرهایی از این دست، گنگ هم هستند.
«و فکر می‌کنم
چرا دستی که شبیه خطوطش نیافریده‌اند
مشتش
شبیه دست‌های دیگر است؟»
یعنی چه سوال شود که «چرا این دست شبیه خطوطش نیست»؟
در واقع زمانی این متفاوت‌بودن‌ها و شبیه‌نبودن‌هایی که شاعر مطرح می‌کند، معنا و مفهوم پیدا می‌کند که به سرانجامی برسند. این که بگوییم: «مشتم شبیه من نیست و خطوطش شبیه مشتم نیست و...» و بعد در ادامه «فال‌‌بین‌ها دروغ می‌گویند...» که لابد هم دروغ می‌گویند، چون آنان معتقدند که سر‌نوشت هر کسی را از همین خطوط می‌توان فهمید و از همین خطوط رقم می‌خورد». بیان این تضادها کافی نیست؛ این تضادها باید به سرانجامی برسند.
در واقع بهترین بخش این اثر، شروع و پایانش است که پایانش در ذیل می‌آید:
«و کف‌بین‌ها دروغ می‌گویند
خطوط به راه افتاده در من
آیه‌ای‌ست
که با زبان زنده نمی‌شود
باز می‌شوم و
فکر می‌کنم به شناسنامه‌ها
به دهان‌هایی که هر کدام
تاریخ نزول آیه‌ای را فاش می‌کند.L
بهتر از این لحاظ که پایان‌بندی این اثر بیان شاعرانه و تخیل خلاقی دارد؛ منتها آغاز اثر روشن است و پایانش گنگ و نامفهوم است. یعنی ما اگر با پایان‌بندی روشن‌تری مواجه بودیم، و اضافات اثر هم زده می‌شد (همان اضافاتی که به آن‌ها اشاره شد)، شاید حتی با یک شعرخوب مواجه می‌شدیم.
این که شاعر بگوید:
«خطوط به راه افتاده در من
آیه‌ای‌ست
که با زبان زنده نمی‌شود»
نامفهوم و گنگ نیست؛ خیلی هم تخیل زیبا و درخشان و تازه‌ای دارد؛ اما جمع کردن این تضادها که با حشوها و گاه با تخیل ناب همراه است در این اثر، همدیگر را جمع نمی‌کنند. به زبان ساده این که، شاعر معلوم نیست که چه می‌خواهد بگوید، جز این حرف و مفهوم و کلام که: «هیچ‌چیز با هم جور درنمی‌آید و با هم نمی‌خورند.» این گفته باید با کلامی به اثبات برسد؛ آن هم از طریق شاعرانه و از طریق تخیل. حالا شاعر هرچقدر می‌خواهد «فکر کند به شناسنامه‌ها و دهان‌هایی که تاریخ نزول آیه‌اش را فاش می‌کند».
«فکر می‌کنم به شناسنامه‌ها
به دهان‌هایی که هر کدام
تاریخ نزول آیه‌ای را فاش می‌کند.L
این فکر کردن او، اثر را به شعر نمی‌رساند. اگرچه اعتراف می‌توان کرد به سطرهای درخشانی که بارِ شعریِ بالایی داشتند و تعابیرشان سرشار از تخیل بود؛ و این خود نقطه‌ی‌ عطفی است در شعر خانم زیبا زیلایی که بی‌شک آینده‌ای درخشان در شعر خواهد داشت؛ به شرطی که هارمونی و انسجام شعر را حفظ کند و اثرش را از اضافات خالی نماید و آن را پیرایش کند.
منتظر دیگر آثار این استعداد خوب در پایگاه نقد شعر می‌مانیم.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.