ذائقه‌ی پیچیده‌ پسند




عنوان مجموعه اشعار : میم
شاعر : میلاد میرزائی


عنوان شعر اول : رفتن
نگاهت داد میزد،شوق رفتن داشتی یک عمر
درون سینه جای قلب،آهن داشتی یک عمر

به ظاهر دور کردی دست هایم‌ را از آغوشت
چه خواهی کرد؟عشقی را که با من داشتی یک عمر

صدایت کردم اما باز هم نشناختی من را
منم...!پیراهنی زیبا که‌ بر تن داشتی یک عمر

برای دیگران چون مرغ مینا نغمه خوانی‌ کن
برای من که اشک و آه و شیون،داشتی یک عمر

نگاهت آب و نانم بود و کم کردی از آن هر شب
نگو با پنبه قصد سربریدن داشتی یک عمر...


عنوان شعر دوم : پایان عشق
قلبی سراپا عشق،تنهایی ست پایانش
هم صحبتی با عشق،تنهایی ست پایانش

فرهاد،دست از کوه کندن کاش برداری
من رفته ام تا عشق،تنهایی ست پایانش

در وصف عشق از آیِنه پرسیدم اما گفت:
دیدی خودت را؟،عشق تنهایی ست پایانش

بشکن خودت را بغض،باور کن حقیقت را
تلخ است امّا عشق،تنهایی ست پایانش

با عشق،میشد روزگاری دل به دست آورد
افسوس،حالا عشق تنهایی ست پایانش

شیخا به جای مهر بر پیشانی ات حک کن
با خط خوانا،عشق تنهایی ست پایانش...


عنوان شعر سوم : تو
چه کرده با دل شب های من ندیدنِ تو
خداکند برسد لحظه ی رسیدنِ تو

تویی نسیم بهاری به گوش پنجره ها
هوای شهر چه خوب است با وزیدنِ تو

تو اشک سینه ی یک آسمان غمزده ای
نوای گوش پذیری شود چکیدنِ تو

حصار امن شدم،تا تو غنچه باز‌ کنی
شبی که شهر به صف شد برای چیدنِ تو

شبیه قاصدکی سر به آسمان زده ای
نگو برای "رقیب" است،هر پریدنِ تو!

نگو که سهم کسی دیگر است عطر تنت
نگو که آخرش این است:"دل بریدنِ تو"...
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
سرنوشت شعرهای خیلی رک، خیلی احساسی و راحت‌الحلقوم چیست؟ سالهاست مردم سعدی می‌خوانند ولی حافظ را بزرگ می‌شمارند، سعدی را با تمام وجود درک می‌کنند، ولی می‌گویند شاعر اول ایرانی‌‌ها حافظ و یا اگر کمی ناسیونالیست باشند می‌گویند؛ شاعر اول ایرانی‌ها، فردوسی است، البته روی طاقچه خانه‌ها همچنان حافظ حرف اول را می‌زند و بالانشین‌ است. سلیقه‌ها، در طول سال‌ها عوض نشده است، هنوز مردم، وقتی یکی خیلی ساده شعر می‌‌گوید، دورش جمع می‌شوند، برایش کف می‌زنند، برایش هورا می‌کشند، ولی چندی بعد فراموشش می‌کنند، چرایش را نمی‌دانم، هر چه هست، به سخت پسندی ایرانی‌ها مربوط می‌شود.شاید علت در این است که ایرانی‌ها، هر چیزی که پیچیده‌تر باشد و هرچه از آن کمتر سر در بیاورند را بیشتر ستایش می‌کنند. یا با آن _حداقل در کلام_ بیشتر ارتباط برقرار می‌کنند و در مواقع لزوم بیشتر به آن رجوع می‌کنند. برخورد آنها با مشاغل نیز از همین نظرگاه دیده می‌شود مثلاً اگر کسی بنّا باشد، به آن محل هم نمی‌گذارند. ولی کافیست بگوید من یک «آرشیتکت» هستم، آن وقت است که برایش کلی کلاس می گذارند، حلوا حلوایش می‌کنند. حتا در مسائل مهم او را دخالت می‌دهند و از او نظر می‌پرسند، در حالی که ممکن است آن آقا و آن سوال با هم بیگانه باشند. می‌گویند به به فلانی فلان کاره است، در حالی که جزییاتی از کار طرف ندارند، مثلا چون بیوشیمی‌ست یک کلمه دهان‌پر‌کُن است، از آن استفاده می‌کنند. خلاصه که ایرانی‌ها مدام با سادگی مست می‌شوند و با سختی درگیرند. این ذائقه کار را برای آن‌ها که شاعران ساده و صمیمی هستند سخت کرده است، و آگرچه بسی دور و بر این شاعران می‌پلکند و آفرینش می‌گویند، وقت رای دادن و انتخاب شعر که باشد، می‌روند سراغ سخته‌نویس‌ها و گنده‌گوها....
چندان دیر نیست روزگاری که همین مردم از مریم حیدرزاده و مرحوم محمدرضا آغاسی که شعرهاشان بسیار ساده بود، به غایت فراوان، استقبال کردند و خیلی زود هم آن‍ها را فراموش کردند. در تمام اعصار همین روال بوده است، این را می‌شود از تذکره‌های باقیمانده و تواریخ معتبر استنتاج کرد که ایرانی جماعت در قدردانی از شاعران خوب، کمتر میدان‌داری کرده‌اند. پس از این حرف‌ها وقت نقد شعرهای دوست بیست و سه ساله پایگاه نقد شعر جناب آقای «میلاد میرزایی» است که انصافا غزل‌های سالم و ساده ‌و دلنشینی هستند. ملاحظه بفرمایید؛

نگاهت داد میزد، شوق رفتن داشتی یک عمر
درون سینه جای قلب،آهن داشتی یک عمر

به ظاهر دور کردی دست هایم‌ را از آغوشت
چه خواهی کرد؟عشقی را که با من داشتی یک عمر


اگر از نقص سطر یک که فعل «می‌زد» با «داشتی» با اندکی اغماض قابل پذیرش است، باقی سطرها، روان و زلال هستند. اما ردیف‌های دو غزل اول و دوم سه شعر میلاد جان، فعلی نیست و خود این‌گونه ردیف‌ها برای شاعر چالش فوق‌العاده‌ای محسوب می‌شود. با نگاهی اجمالی به آثار شاعران دوره‌های نخستین شعر فارسی، می‌توان دریافت که در شمار قابل توجهی از اشعار، ردیف به منزله اهرمی است که واژه‌های قافیه را به حرکت در می‌آورد تا آن-ها را با برخی بحور سازگار نماید. در این دو غزل، به ویژه غزل دوم این اتفاق علنی‌ست، یعنی قافیه سوار بر ردیف پیش می‌راند و از قضا خیلی هم خوب پیش رفته است،

فرهاد،دست از کوه کندن کاش برداری
من رفته ام تا عشق،تنهایی ست پایانش

دقیقا این،‌ هم‌خوانی قافیه و ردیف، در حالی که ردیف یک پکیج چند کلمه‌ای‌ست، از نبوغ شاعر سرچشمه می‌گیرد و بیانگر توانمندی شاعر در کارکشی از کلمه در شعر است. هرجا شاعر بتواند میان استخدام کلمات و قوانین شعری، پیوند بزند، آن‌جاست که استیلای تالیف بر زبان را شاهدیم. هر سه شعر جناب شاعر، هم‌چنین زبان سالمی دارد، خوشبختانه او نه درگیر زبان خراسانی و «ز», «چو»، «بُوَد» و امثالهم است که بگوییم کهنگی زبانی دارد، و نه کلمات غیرمتعارفی چون واژگان بروز و آلامد را در تن شعر جای داده، ثبات هر سه شعر در یک‌شکلی زبان و یک دستی تالیف و تصویر و موسیقی، حال مخاطب را خوب می‌کند و دهان منتقد را برای گرفتن حداقلی ایراد می‌بندد.

حصار امن شدم،تا تو غنچه باز‌ کنی
شبی که شهر به صف شد برای چیدنِ تو

با این‌حال چرخه‌ی معنا در برخی از بیت‌های غزل آخر به واسطه برخی قوافی، کامل نشده است، مثلا در قافیه‌های چکیدن، پریدن و وزیدن به خوبی ضعف ساخت را می‌شد حس کرد، چرا که کلا ما با افعالی جعلی و یا کم‌ساحتی مثل «وزیدن تو» یا «چکیدن تو» روبروییم که حتا بدون در نظر گرفتن کلیت بیت، نیز ناملموس و ناخوشایند می‌نمایند، و تصویر و تصور «هر پریدن» تو برای دیدن رقیب! هم بسیار نازیباست و هم به لحاظ معناسازی، بسیار نازل است، ضمن آن‌که آخر در قرن چهاردهم «رقیب»؟؟؟ بهتر است بگویم، رقیب کلمه‌ای کهن است که نمی‌باید در شعر امروز همان جایگاه را داشته باشد. کاش به جای آن، کلمه‌ای مناسب پیدا کنید، به رغم سالم بودن زبان، شعر آخر با مشکل جدی قافیه‌سازی روبروست. توصیه اکید می‌کنم این غزل را یک‌بار دیگر با دقت و کوشش، بازنویسی کنید، مگر از رکود و نزول فعلی‌اش بیرون بیاید. در هر صورت، برای شاعر جان‌مان، ارزوی شاعریِ مدام و سلامت جان و برون‌رفت همه‌مان از سالاربازی کرونای لعنتی به همین زودی‌ست انشاالله

با احترام و ارادت
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برگزیده کنگره‌ها و جشنواره‌های متعدد شعر/ داوری رقابت‌های ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.