تأثیرات الفت با غزل سنتی




عنوان مجموعه اشعار : قلب شیشه ای
شاعر : محمد یوسفی فیروزجائی (تخلص:یوسف)


عنوان شعر اول : قلب شیشه ای

با اشک قلم، نقش زنَــد هر غزلش را
در زهر نگارد سخن در عسلش را

تحریر کند نغمه ی عشاق دلش را
آهنـــگِ نگـــارینِ نگـــارِ ازلــش را

آن زلزله ی عهد که افتاد به وصلش
انداخت به پیوند دلش هر گسلش را

ای باد خزان سرخ مکن خرمن آتش
بر باد مَده زردِ زَرِ ماحصلش را

این مسئله پیچید به موهای سیاهش
پیدا نکند هیچ کسی راه حلش را

دستی که فرورفت به گیسوی پریشان
آن حلقه ی مشکین به گرد زُحلش را

زد بوسه به لب های دلآرام که می یافت
آشفتگی و شیفتگی در بغلش را

از سینه که افتاد دل از حادثه ی عشق
با خون جگر کرده لبالب محلش را

بر شیشه گر این قلب تَرَک خورده سپارید
تا آن که از این قلب بسازد بدلش را

در عشق جنونی‌است که در عقل نگنجد
شیدایی و دیوانگی در جدلش را

یوسف به سرانجام رسان قصه دل را
بگذار جهان دَغَل اندر دغلش را

لبخند تو جذاب ترین صحنه ی دنیاست
آن گونه که آفاق ندارد مَثَلش را


قلب شیشه ای
محمد یوسفی فیروزجایی

عنوان شعر دوم : ــــــــ
ــــــــــــ

عنوان شعر سوم : ــــــــ
ــــــــــــــ
نقد این شعر از : آرش شفاعی
غزل زیبایی از دوست شاعرمان خواندیم که نشان‌دهندۀ انس و الفت ذهن و زبان ایشان با غزل سنتی فارسی است. سرودۀ ایشان هم در همان مسیر و در همان بافت متنی و فرهنگی باید ارزیابی و خوانده شود. غزلی که بر پایۀ احساسات عاشقانه و رمانتیسم فردگرایانه‌ای استوار است که به توصیف و تمجید معشوق می‌پردازد و سعی می‌کند با ارائۀ سلسله تصویرهایی حیرت و سرسپردگی به او را توجیه کند. این سلسله تصویرها هم همگی از همان بافت سنتی برخاسته است. دوست شاعرمان سعی نکرده است حداقل در حوزۀ تخیل شعرش را به روز و تازه کند. صحبت‌ها از همان یوسف و زحل و گیسوی پریشان است و در همین تصویرهای کهنه هم سعی در تازه شدن و دیگرگون دیدن تصویرها نیست. به همین دلیل آنچه می‌تواند شعر را سرپا نگه دارد، نه تخیل بلکه زبان است.
اما زبان هم در پاره‌ای موارد دچار مشکلاتی است و تعقیدها و پیچیدگی‌هایی دارد که به ضرر شعر است. مثلاً در این بیت:
از سینه که افتاد دل از حادثه‌ی عشق
با خون جگر کرده لبالب محلش را
آیا منظور از «از سینه که افتاد دل» این است که «از سینه که بیرون افتاد دل»؟ بین این دو معنا و این دو صورت زبانی تفاوت آشکاری است. محلش هم یک مشکل دیگر است. این که ضمیر ش در محلش به دل برمی‌گردد، مشخص است اما به نظر می‌رسد، محلش نمی‌تواند تصویری را که شاعر قرار است از گودی، خلأ و زخم حاصل از بیرون افتادن دل به مخاطب القا کند، بیافریند.
این مشکل ضمیر ش در این بیت خود را نشان داده است:
در عشق جنونی‌است که در عقل نگنجد
شیدایی و دیوانگی در جدلش را
شیدایی و دیوانگی با چه کسی در جدل‌اند؟ با عقل؟ قرار است جنون در عقل بگنجد؟ بیت به صورت کلی پر ابهام و پیچیده شده است. ضمن اینکه خود مضمون عقل و عشق و جدل این دو آنقدر تکراری و کهنه است که دیگر حالی به شعر نمی‌دهد.
باز هم این ضمیر ش در این بیت:
یوسف به سرانجام رسان قصه دل را
بگذار جهان دَغَل اندر دغلش را
ضمیر ش در این بیت به نظر کاملاً اضافه می‌آید و معنایی را کامل نمی کند.
این بیت هم که دیگر خیلی نحو قدیمی‌یی دارد و کاش یک فکری برای این «گر» و رای مفعولی محذوف می‌کردید:
بر شیشه گر این قلب تَرَک خورده سپارید
تا آن که از این قلب بسازد بدلش را

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.