چيستي غزل نو - تصوير و تخيّل (3) - توصيف مجازي / حسنا محمدزاده



چگونگي تعامل شاعر با جهان و پديده‌ها

(ادامه مبحث قبل)

2ـ 1. توصيف مجازي

گاهي عينيّت، كفاف وصف زيبايي را نمي‌دهند به قول سعدي: «چنان كه در نظري در صفت نمي‌آيي/ منت چه وصف بگويم تو خود در آينه بين»، در نتيجه شاعر خود را ملزم مي‌كند كه از قوۀ خيالش براي توصيف، كمك بگيرد. از منظر جمال‌شناسي، هرچقدر تصويرِ حاصل از توصيف، بر كشف استوارتر باشد، شگفت‌انگيزتر است. در وصف حقيقي، شاعر به بيان حقيقت موصوف مي‌پرداخت، اما در وصف مجازي شاعر به بيان خيالي موصوف نظر دارد. توصيف مجازي زيرشاخه‌هاي ريزتري هم دارد؛ گاهي موصوف، امري حسّي و ديدني است كه با تشبيه شدن به امر حسّي ديگري وصف مي‌شود. گاهي موصوف امري ناديدني است كه شاعر مي‌كوشد از طريق شباهت يابي آن با ديدني‌ها، آن را مقابل ديدگان مخاطب مجسم ‌كند و گاهي موصوف امري حسّي است كه شاعر براي وصف آن از امور ناديدني و وهمي كمك مي گيرد؛ پس مي‌توان توصيف مجازي را در سه دستۀ مجزا بررسي كرد: الف) وصف موصوف حسّي. ب) وصف موصوف غيرحسي. ج) توصيف وهمي

الف) وصف موصوف حسّي

در اين دسته از توصيف‌هاي مجازي، شاعر براي وصف امري ديدني مثل «قامت معشوق» از قوۀ خيالش كمك مي‌گيرد و آن را به چيز ديگري شبيه مي‌كند، چيزي مثل «شعر بلند مصوّر» كه لابد در نظرش شعري كه هم مصوّر است و هم بلند است، زيبايي بي‌نظيري دارد:

شعرم كجا و عرضۀ برتافتن كجا؟

با قامتت كه شعر بلند مصوّري است؟

(منزوي، 1389: 47)

يا براي توصيف «لحن» و «دست» معشوق از پارچه‌ها كمك مي‌گيرد، «لحن» را به «حرير» و «دست» را به نرماي «مخمل» شبيه مي‌كند و صفت «مهربان» را به جاي مشبه براي مشبهٌ‌به به كار مي‌برد و براي اينكه بگويد «معشوق» همزمان هم زميني است و هم آسماني او را مانند «افق» مي‌بيند:

لحن همايوني تو، حريز نوازش

دست پرستار تو مخمل مهرباني

اي چون افق مشترك در ميان دو جوهر!

اي طرفۀ هم زميني و هم آسماني

(همان: 41)

ب) وصف موصوف غيرحسّي

در اين توصيف‌ها كه از منظر نگارنده هنري‌تر از نوع الف مي‌باشند، شاعر به وصف خصايل معشوق يا عواطف ناديدني خودش مي‌پردازد و براي توصيف آن‌ها از ديدني‌ها كمك مي گيرد، به عنوان مثال براي توصيف «شرم» كه از گذشته تاكنون يكي از بارزترين صفات معشوقِ شعر فارسي بوده‌است، آن را به «مرغان دريايي» تشبيه مي‌كند:

در آسمانۀ دریای دیدگان تو شرم

گشوده‌بال‌تر از مرغکان دریایی‌ست

(همان:24)

اينگونه شباهت‌يابي‌ها بر اساس‌ها تقسيم‌بندي‌هاي تشبيه در بلاغت كهن، جزو دستۀ تشبيه‌هاي «عقلي به حسي» قرار مي‌گيرند؛ يعني شاعر چيزي را كه ناديدني است به چيزي كه ديدني است تشبيه مي‌كند تا مخاطب با تجسم ناديدني‌ها، درك تازه‌اي از آن‌ها به دست بياورد، مثلا براي توصيف «سعۀ صدر»، شكيبايي و گشادگي سينۀ معشوق آن را به «افق» شباهت مي‌دهد:

گستردگی سینه‌ات آفاق فلق‌هاست

مرغی‌ست لبم، پر زده اکنون به هوایش

(همان: 83)

يا «لحظۀ ديدار» دور و دست‌نيافتني معشوق كه يك برهۀ از زمان است و طبيعتاً ديدني نيست به شكل «قله‌هاي مه‌آلود» مجسّم مي‌شود و براي توصيف «عطر گيسو»، از «عطر گل‌هاي صحرايي» ياد مي‌شود:

چه چیز داری با خویشتن که دیدارت

چو قلّه‌های مه‌آلود، محو و رؤیایی‌است

شمیم وحشیِ گیسوی کولی‌ات نازم

که خوابناک‌تر از عطرهای صحرایی‌ست

(همان:24)

در اين نمونه‌ها عناصر طبيعت، اشياء و... از صافي عواطف شاعر گذر كرده‌اند وهويت تازه‌اي پذيرفته‌اند، مثلا «قله» ديگر قله‌اي كه ما مي‌شناسيم نيست، «ديدار دست‌نيافتني معشوق» است، «فلق» ديگر سپيده‌دم نيست، «سينۀ گشادۀ معشوق» است. «مرغ‌هاي دريايي» همان مرغ‌هايي كه ما مي‌شناسيم نيستند، از منشور ذهني شاعر عبور كرده‌اند و تبديل به «شرم معشوق» شده‌اند و به شكل جانِ هنري شاعر درآمده‌اند. «حرير» و «مخمل» و «شعر» ديگر خودشان نيستند، اولي «لحن معشوق» است، دومي «نرماي دست معشوق» و سومي «قامت معشوق». پس عناصر طبيعت، جانداران، اشياء و حتي چيزي مثل «شعر» از جان هنري شاعر عبور كرده و هويتي تازه پذيرفته و در نهايت به شيئي هنري تبديل شده‌است.

گاهي اوقات هم در ابياتي پي‌در‌پي توصيف‌هاي حقيقي و مجازي به هم مي‌آميزند، مثل اين دو بيت كه مصراع اول و دوم و چهارم آن با توصيف  مجازي و مصراع سوم آن با توصيف حقيقي شكل گرفته‌است:

خالي‌ام چون باغ بودا، خالي از نيلوفرانش

خالي‌ام چون آسمان شب‌زده بي‌اخترانش

خلق، بي‌جان، شهر گورستان و ما در غار پنهان

يأس و تنهايي و من مانند لوط و دخترانش

(منزوي، 1389: 141)

در بيت نخست شاعر براي توصيف احساس دروني خود يعني «تهي بودن»، آن را به «باغ خالي از نيلوفر» و «آسمان بي‌اختر» تشبيه كرده‌است. در مصراع چهارم هم براي توصيف احوالي چون «يأس» و «تنهايي» به آنها هويتي انساني بخشيده‌است، اما در مصراع سوم با همان توصيف‌هاي حقيقي مواجهيم، «خلق بي‌جانند» و «شهر مثل گورستان است» و «انسان‌ها در غار اسير»؛ در اين مصراع «شهر» و «گورستان» هويت خود را حفظ كرده‌اند، اما «باغ»، «آسمان» و «لوط و دخترانش» در سه مصراع ديگر، هويتي تازه پذيرفته‌اند. «باغ و آسمان»، تبديل به «درون تهي شاعر» شده‌اند و «لوط و دخترانش» تبديل به «يأس و تنهايي» شده‌اند تا بگويند در دنياي امروز انسان ها در عين زندگي دسته‌جمعي در غار تنهايي خود اسيرند و زنده‌هايي به نظر مي‌رسند كه از درون مُرده‌اند.

 

ج) توصيف وهمي

در توصيف‌ وهمي با خيال‌هاي پيچيده‌تري مواجهيم نسبت به خيالي كه شاعر از آن براي وصف موصوف غير حسّي كمك مي‌گرفت، چرا كه آنجا امري ناديدني به امري ديدني شبيه مي‌شد تا قابليت تجسّم بيابد. تبديل كردن ذهن به عين و احساس به حس از خيال‌هاي انفعالي نشأت مي‌گيرد، اما در توصيف‌ وهمي شاعر موصوف ديدني‌ را به امري ناديدني تشبيه مي‌كند، در واقع حس را به احساس و عينيّت را به ذهنيّت بدل مي‌كند و واقعيّت را به چيزي كه پر از ابهام است مبدل مي‌سازد كه اگرچه با منطق تصويرگري چندان سازگار نيست، اما به هرحال نشأت گرفته از تخيّل زنده و پوياي شاعر است كه مخاطب را از واقعيت به سوي فراواقعيّت يا واقعيّت برتر مي‌برد و مي‌تواند نشان‌دهندۀ  رازگونگي موصوف باشد، مثل اين بيت: «تو روح نقره‌يي چشمه‌هاي بيداري/ تو نبض آبي درياچه‌هاي خواب مني» (همان: 36) كه در آن «روح نقره‌يي چشمه» و «نبض آبي درياچه» اموري وهمي‌اند و وجود خارجي ندارند كه قابليت شناخت و تجسّم داشته‌باشد، پس طبيعتاً حاصل چنين توصيف‌هايي پيچيده‌تر شدن و ناشناس ماندن شخصيت موصوف است كه ظاهرا شاعر هدفي جز اين نداشته‌است كه معشوق را رازگونه بنماياند، همان گونه كه «دختران ترنج طلا» و «پري‌هاي آب» شخصيتي مجهول و ناشناخته دارند: «تو از دختران ترنج طلايي؟/ و يا از پري‌هاي آبي؟ چه هستي؟» (همان: 57)، همان گونه كه نمي‌دانيم عطري كه از «صحراي آرزو» متصاعد مي‌شود چگونه عطري‌ست:  «تو هواي عطري از صحراي دور آرزويي/ از تو سنگين شهر ذهنم كوچه كوچه، خانه خانه» (همان: 31) به نظر مي‌رسد در اين ابيات با موصوف يا معشوقي انتزاعي مواجهيم چيزي شبيه آنيماي شاعر با صفات و ويژگي‌هايي كه گاهي به انسان نزديك مي‌شود و گاهي به فراانسان. بارزترين نمونۀ اين گونه توصيف، غزل شماره 11 منزوي است كه اغلب ابياتش با كمك توصيف وهمي شكل گرفته‌اند:

تلاقي بشكوه مه و معمايي

تراكم همۀ رازهاي دنيايي

شعاع نوري، بر تپّه‌هاي روشن موج

تو دختر فلقيّ و عروس دريايي

نسيم سبزي، از جلگه‌هاي تخديري

گل سپيدي بر آب‌هاي رؤيايي

 (همان: 34)

درست است كه طبيعت، اشياء و جانداران، همان‌ها هستند كه در طول تاريخ بوده‌اند، اما وقتي روح فلسفي، اساطيري و عاطفي شاعري در آن‌ها دميده مي‌شود، به پديدۀ تازه‌اي بدل شده و مختصّ شاعر مي‌شوند. منزوي شاعري غالباً عاشقانه‌سراست، از اين رو توصيف‌هاي او اغلب حول محور شخصيت معشوق، خصايل او و حالات سرزده از عشق، مي‌چرخند با اين وجود مي‌گويد: 

جانا! تو تن نئي كه به خطيت بركشم

وصف تو را هزار قلم در بيان شكست

(همان:66)

اگرچه در اين بيت گفته‌است «تو تن نيستي»، اما معشوق غزل‌هاي او در موارد زيادي، مشخصاً معشوقي زميني است، البته در برخي موارد هم آسماني؛ اما در تعداد قابل توجهي از غزل‌هاي او با معشوقي مواجهيم كه نه زميني است و نه آسماني، بلكه تلفيقي از آدم و فراآدم يا مخلوق و خالق است، كه اين تلفيق مانند آنچه در غزل‌هاي حافظ مي‌بينيم به ايجاد وحدت ميان مفاهيم آسماني و انفسي منجر‌ شده و باعث التذاذ هنري بيشتر غزل او شده‌است؛ چرا كه به آن‌ها كيفيت چندمعنايي بخشيده‌است.

ادامه دارد...


نویسنده : حسنا محمدزاده

ارسال کننده مقاله : حسنا محمدزاده
دیدگاه ها - ۱
زیبا زیلایی » یکشنبه 12 شهریور 1402
بسیار عالی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.