چيستي غزل نو - تصوير و تخيّل (4) - همدلي با جهان / حسنا محمدزاده



چگونگي تعامل شاعر با جهان و پديده‌ها

(ادامۀ مبحث قبل)

2ـ همدلي با طبيعت و اشياء

در حالت همدلي، شاعر با عناصر جهان بيرون، همذات پنداري مي‌كند و آنها را همراه و هم‌درد خود مي‌بيند، حس مي‌كند تمام حالات و عواطفي كه در او هست، مي‌تواند در آنها هم باشد، گويي آنچه در درونش مي‌گذرد را به طبيعت، اشياء و جانداران ديگر انتقال داده‌است، براي مثال «باران»، گريۀ آسمان است و حتي همراه با غم و درد شاعر، «ناودان» هم مي‌تواند بغض كند:

بارانِ گريه بود كه رفتي و آفتاب،

دم در كشيد و صد پل رنگين كمان شكست

هم‌دردي مرا و هم‌آوازي مرا

صد بغض كهنه در گلوي ناودان شكست

(منزوي، 1389: 66)

نمونه‌هايي زيبا و قابل توجه از همدلي شاعر با جهان را در غزل‌هاي منزوي مي‌توان ديد. زمان‌هايي كه حال دروني شاعر خوب است، دنيا در رقص و سماع است و پر از زيبايي: «در به سماع آمده است از خبر آمدنت/ خانه غزل‌خوان شده از زمزمۀ در زدنت» (همان: 78)، انگار حال خوب او در همۀ اشياء نشت كرده‌‌است و همه شاد و غزل‌خوان شده‌اند، اما همين خانه و در و پنجره‌ها و كوچه و شهر ممكن است گاهي اوقات حال بدي داشته باشند: «بعد از تو كوچه بي‌تپش و سوت‌و‌كور ماند/ سوگت به چشم پنجره‌ها خاك غم فشاند/ بعد از تو اي ستون تواناي سرنگون/ آوار خستگي كمر خانه را شكاند» (همان: 97). ايجاد وحدت روحي بين منِ شاعر و هرچه در جهان بيرون او ديده مي‌شود، به خلق ابياتي منجر شده كه در آن همۀ پديده‌ها سرگرم همدلي و هم‌دردي با شاعرند، انگار زمان‌هايي كه او حال بدي دارد، حال دنيا هم بد است حتي اين احوال به عناصر اربعه هم سرايت كرده‌است : «خانه‌هاي دم‌كرده، كوچه‌هاي بغض‌آلود/ طرح شهر خاكستر در زمينه‌اي از دود/ چرك‌آب و سردآتش، خفته‌باد و نازاخاك/ آفتاب بي‌چهره، آسمان غباراندود» (همان: 69). در فضاي غزل منزوي و هم‌پاي شاعر، نه تنها آسمان غباراندود مي‌شود كه «هوا» هم بوي فراق مي‌دهد: «هوا چرا همه بوي فراق مي‌دهد امروز/ تو تا هميشه گر از من سر جدا شدنت نيست» (همان: 71)، «باد» هم زار مي‌زند، «باران» هم به جاي او گريه مي‌كند و «فوّاره» در تنهايي ميدان، تنهايي او را به رخ مي‌كشد:

آرام نمي‌يارد، گويي غم من دارد

آن باد كه مي‌زارد در تنگي دالان‌ها

با اين تپش جاري، تمثيل من است آري

اين بارش رگباري، بر شيشۀ دكّان‌ها

با زمزمه‌اي غم‌بار، تكرار من است انگار،

تنهايي فوّاره در خالي ميدان‌ها

(همان: 106)

حتي «شفق» هم مي‌تواند با شاعر همدل ‌شود، چنان كه گويي شفق هم دلتنگ است و از خاطرات او كه ديگر نيست، خون‌آلود شده‌است: «به همره شفق آن خاطرات خون‌آلود،/ به هر غروب در آفاق آسمان تازه‌ست» (همان: 125) و شاعري كه با جهان همدلي مي‌كند رفيق‌راهي بهتر از «شب» نمي‌تواند پيدا كند:

به شب سلام كه بي‌تو رفيق راه من است

سياه چادرش امشب پناهگاه من است

به شب كه آينۀ غربت مكدّر من

به شب كه نيمۀ تنهايي سياه من است

(همان: 315)

اما هميشه تمام پديده‌ها هم‌درد و هم‌حال شاعر نيستند؛ گاهي با همدلي‌هايي معكوس مواجه مي‌شويم.  كسي كه دلش گرفته‌باشد و حس ‌‌كند دنيا با او سر جنگ دارد، همۀ دنيا را در جبهۀ مخالف مي‌بيند و مي‌پندارد كه همۀ جهان بر عليه او بسيج شده‌اند. فكر مي‌كند، حتي اگر موسي شود و معجزه‌اش تبديل كردن عصا به مار باشد، آن مار به دور گردن خودش خواهد پيچيد و درختان باغ، همگي دار خواهند شد تا آرزوهاي او را از ميان بردارند:

خرق عادت كردم اما بر عليه خويشتن:

تا به گرد گردنم پيچد عصايم مار شد

تا بياويزند از اينان آرزوهاي مرا

جا به جا در باغ ويران هر درختي دار شد

(همان: 180)

همدلي با اشياء و طبيعت در غزل‌هاي منزوي بازتاب خوبي داشته‌است. منزوي شاعري عاشقانه‌سراست با عاطفه‌اي غني، پس بعيد نيست اگر توانسته باشد اينگونه با تمام جهان به تعامل و هم‌نوايي برخيزد. آن چه مهم و در خور اهتمام است، نفسِ نگريستن است. وقتي مي‌گويند شاعر بايد زاويۀ ديدي متفاوت با انسان‌هاي معمولي داشته باشد، يعني همين؛ يعني همه چيز در دنياي زيستۀ يك شاعر مي تواند آماده‌ باشد تا مقابل آيينۀ احوال دروني او قرار بگيرد و به شكل آنها درآيد. در نمونه اشعاري كه بر اساس همدلي شكل گرفته‌اند، احوال نگرنده به نگريسته منتقل مي‌شود، اما در زمان «يگانگي با اشياء و پديده‌ها» كه در فرسته‌هاي بعدي به بحث در مورد آن خواهيم پرداخت، بين نگرنده و نگريسته اتحاد ايجاد مي‌شود و در زمان «حلول در اشياء و پديده‌ها» نگرنده در نگريسته محو مي‌شود.

ادامه دارد...


نویسنده : حسنا محمدزاده

ارسال کننده مقاله : حسنا محمدزاده
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.