چيستي غزل نو - تصوير و تخيّل (5) - يگانگي با جهان / حسنا محمدزاده



چگونگي تعامل شاعر با جهان و پديده‌ها

(ادامۀ مبحث قبل)

3ـ يگانگي با جهان و پديده‌ها

در حالت يگانگي با جهان و پديده‌هاي آن، پيوند محكم‌تري ميان منِ شاعر و جهان برقرار مي‌شود و شاعر با آنچه مي‌بيند، احساس وحدت و يگانگي مي‌كند، از اين رو ويژگي‌هاي خودش يا هر انسان ديگري را به نگريسته‌هايش اختصاص مي‌دهد و بيش از دو حالت قبلي يعني «توصيف» و «همدلي» به جهان نزديك مي‌شود. در ابياتي كه حاصل يگانگي شاعر با جهان است، با زباني استعاري‌تر مواجهيم. همانطور كه از خاصيت استعاره (به عاريت گرفتن) برمي‌آيد، شاعر خصوصيات خودش را براي نگريسته‌هايش به عاريت مي‌گيرد. در فرآيند يگانگي با جهان، ميان انسان‌ و جهانِ بيرون، نوعي امتزاج صورت مي‌گيرد و شاعر با نگاهي جاندارانگارانه يا انسان‌انگارانه به اشياء بي‌جان و اجزاي طبيعت مي‌نگرد؛ در نتيجه آنها را هم داراي  اندام و اعضاي بدن جانداران ديگر يا انسان‌ها فرض مي‌كند و نگريسته هايش را زنده فرض مي‌كند. از اين گونۀ تعامل، در بلاغت كهن با عنوان آرايۀ تشخيص ياد مي‌شود كه در غزل منزوي كاربرد قابل توجهي دارد. مثلا «بستر» هم مثل انسان‌ها مي‌تواند حافظه داشته باشد: «اي بوي دوست! شب همه شب در بَرِ مني/ ياد مدام حافظۀ بستر مني» (منزوي، 1389: 80) يا «كوچه» مانند انسان‌ها به خواب قيلوله مي‌رود و «سايه‌ها» هم مانند انسان، خواب و بيداري دارند و «خورشيد» مي‌تواند بيمار باشد:

كوچه خود در خواب قيلوله‌ست و مي‌بينم

سايه‌اي در انحناي كوچه بيدار است

گر چه مي‌دانيم ـ هم من، هم تو، هم سايه ـ

چون تو اينجا نيستي، خورشيد بيمار است

(همان: 167)

وقتي صفات انساني به اجسام و پديده‌هاي طبيعت  داده مي‌شود و شاعر از روح خود در جهان مي‌دمد و همه را مانند خود، جاندار مي‌كند، آن‌وقت است كه «نسيم» به كاكل درخت‌ها شانه مي‌زند و سپس، چوپان مي‌شود و پي گله‌هاي پروانه مي‌افتد: «نسيم خيس ز دريا وزيده، گاهي نرم/ زند به كاكل سبز درخت‌ها، شانه/ و گاه در ني سحرآورش ـ به چوپاني ـ/ دمان، فتاده پي گله‌هاي پروانه» (همان: 161)، آن وقت است كه «زمستان» شلاق به دست مي‌گيرد و خون در رگ‌هاي «جوي»، از ترس يخ مي‌بندد: « جوي كوچك را به رگ يخ بسته خون در جا، مگر/ در كف كولاك، شلاق زمستان ديده‌است» (همان: 139) اين شگرد در  تمام ابيات غزل 115 ديوان اشعار، كه غزلي سمبوليك است (در مورد تصاوير سمبوليستي در مبحثي مجزا به تحليل خواهيم پرداخت)، به كار رفته‌است:

ريشۀ سرو جوان با خاك صحبت مي‌كند

از عذاب تشنگي با وي حكايت مي‌كند

با زبان خشك برگش، بيد مي‌گويد كه: آه

ابر هم دارد به باغ ما، خيانت مي‌كند!

اين خيانت نيست ـ گويد نارون با پوزخند ـ

ابر دارد به اجاق پير، خدمت مي‌كند

هيچ مي‌داني؟ خبر داري؟ رفيق سوخته!

كه عطش با آتش سوزنده وصلت مي‌كند؟

(همان: 157)

در اين حالت منِ شاعر احساسات و حالت‌هايش را با اشياء و پديده‌ها مي‌آميزد و علاوه بر اينكه به آن‌ها جان مي‌دهد، براي‌شان احساس و  شخصيّت هم قائل مي‌شود. ناگفته پيداست كه جان‌بخشي و انسان‌انگاري به تنهايي نمي‌تواند اينقدر ملموس و زيبا حسّ يگانگي شاعر با جهان را نشان دهد، تا زماني كه شاعر نتوانسته باشد با تمام وجودش، همۀ پديده‌ها را انسان ببيند و هر رفتار و خصلتي كه انسان‌ها دارند و هر حالتي  كه ميان‌شان وجود دارد را به آنها، نسبت دهد، چيزهايي مثل «درد و دل كردن»، «خيانت كردن»، «پوزخند زدن»، «به خدمت كسي درآمدن»، «وصلت كردن» و... كه در چند بيت فوق، قابل رؤيت است، باعث شده‌اند كه حسّ يگانگي شاعر با جهان ملموس‌تر به نظر بيايد. حتي خيلي از باورهايي كه در فرهنگ عامّه ما وجود دارد هم، مي‌تواند به اجزاي جهان نسبت داده شود، چيزهايي مثل «چشم شور داشتن» و «نظر زدن» در اين بيت: «بپوش پنجره را، اي برهنه مي‌ترسم/ كه چشم شور ستاره تو را نظر بزند» (همان: 203) يا حتي اجزاي طبيعت مي‌توانند با يكديگر وصلت كنند تا معشوقِ شاعر، حاصل اين وصلت بشود، معشوقي كه «خورشيد» او را  نازپرورده كرده‌است و نظركردۀ «ماه» ‌است انجا كه مي‌گويد:

«اي برآوردۀ وصل شب مهتاب و پگاه

 نازپروردۀ خورشيد و نظر كردۀ ماه»

(همان: 117).

اگرچه در غزل منزوي با ابيات زيادي مواجهيم كه حاصل يگانگي شاعر با جهان بوده‌اند، اما بيشتر از، «همدلي» و «يگانگي»، در غزل‌هاي او با «حلول» مواجهيم كه به پيچيده‌تر شدن خيال و غناي شعريّت غزل‌هاي نو او ختم شده‌است.

ادامه دارد....


نویسنده : حسنا محمدزاده

ارسال کننده مقاله : حسنا محمدزاده
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.