انتخاب در شعر ـ 10 ـ بررسی نقش انتخاب در شعری از محمد امینی / لیلا کردبچه



می‌پری از پنجرۀ اتاقت

این سطر، تنها مسیری که پیشِ‌پای ساختار شعر می‌گذارد، خودکشی است، مگر این‌که در سطرهای بعد، شاعر به‌طور مشخص به ارتفاعِ کمِ پنجره از سطحِ زمین اشاره کند.

سطرهای این‌چنینی برای آغاز شعر، این خطر را به‌هم‌راه دارند که مخاطب از تصوّر دریافت تمام اطلاعات ممکن به‌طور یک‌جا و در همان آغاز، تمایل و کنج‌کاوی‌اش را برای ادامۀ شعر از دست بدهد، اما در این میان، اهمیت خبریِ سوژۀ مطرح‌شده نیز نقشی تعیین‌کننده دارد. به‌عنوان مثال، واکنش مخاطب در برابر «من شب‌ها ساعت یازده می‌خوابم» با واکنش او دربرابر «من از پنجرۀ اتاقم می‌پرم» یکسان نیست، و طبیعی است که دربرابر خبر دوم، کنج‌کاویِ بیشتری نشان بدهد.

از سویی دیگر می‌بینیم که شاعر نگفته «من از پنجرۀ اتاقم می‌پرم»، بلکه گفته «تو از پنجرۀ اتاقت می‌پری» و با جای‌گزینیِ «توِ» مخاطب به‌‌عنوانِ نهاد شعر، بخواهی یا نخواهی «تو» را درگیر ماجرا، و با ادامۀ شعر هم‌راه می‌کند، تا ببینی حالا که از پنجرۀ اتاقت پریده‌ای، چه سرنوشتی در انتظارت است؟

باز از سویی دیگر، شاعر دستِ دیگری هم در این سطر برده‌است؛ او فعل را به ابتدای سطر منتقل کرده، و مخاطبی که شعرِ امینی را بشناسد، می‌داند که او دست به این‌ نوع بازی‌ها که «فعل را به ابتدای جمله منتقل کن تا حرفت شاعرانه بشود» نمی‌زند. پس در انتقالِ فعل به ابتدای جمله، باید دلیلی وجود داشته باشد. فعلاً ما به‌عنوان مخاطب، همین‌که فعل را در آغازِ جمله دیده‌ایم، می‌دانیم که شاعر بر آن تأکید ویژه دارد، و حواس‌مان را دربارۀ آن جمع می‌کنیم.

   

به دُمی که تکان می‌دهد آفتاب

اشتباه نکرده‌بودیم! فعلِ «پریدن» واقعاً محل توجهِ خاصِ شاعر بوده، و شاعر معنای دیگری از این فعل را اراده کرده‌بوده‌است. شاعر می‌گوید «از پنجرۀ اتاقت به آفتاب پرخاش می‌کنی»، پس گزینۀ «خودکشی» را فعلاً کنار می‌گذاریم و به گزینه‌های بعدی فکر می‌کنیم:

ـ آیا شخص می‌خواسته آن روز بیش‌تر بخوابد و آفتاب بیدارش کرده‌است؟

ـ آیا نورِ آفتاب اذیتش می‌کند؟

و آیا اصلاً این گزینه‌ها برای عصبانیتِ شخص کافی هستند؟

 

اما چرا برای «آفتاب»، «دُم» درنظر گرفته شده‌است؟ در این‌که آفتاب به یک حیوان تشبیه شده‌است شک نداریم، اما باید برویم سراغ سطرهای بعدی تا بفهمیم آن حیوان، چه حیوانی است، و بعد دربارۀ چرایی‌اش فکر کنیم.

 

چخخخخ

به‌نظر می‌رسد «آفتاب» به «سگ» تشبیه شده‌باشد؛ سگی که حضورش شخص را آزار می‌دهد. اما این چگونه سگی است که حضورش از پشت پنجرۀ اتاق می‌تواند فرد را آزار دهد؟ اگر صدایش آزاردهنده باشد یا بیم ورودش به خانه برود، با بستن پنجره می‌توان هر دو آسیب را از بین برد، پس آن چه نوع آزاری است که از پشت پنجرۀ بسته هم کارِ خودش را می‌کند؟ بعد یادمان می‌آید آزاری که از آفتاب می‌تواند متوجهِ شخص بشود «نور» است، که البته آن هم اشخاص خاصی را در شرایط خاصی آزار می‌دهد. پس وجه‌شبهِ موجود میان «آفتاب» و «سگ» (و درواقع «نور آفتاب» و «صدای سگ»)، آزاردهندگیِ آن‌هاست.

اما باز به نکته‌ای دیگر برمی‌خوریم: شخص با گفتنِ «چخخخخ» می‌تواند سگ را از خود دور کند، اما آیا با گفتنِ «چخخخخ»، آفتاب هم دور می‌شود؟ یعنی آیا شاعر در برقراری شباهت میان «آفتاب» و «سگ»، آن‌جا که به بیان رفتار شخص با «آفتاب/ سگ» می‌رسد، تنها یک‌ طرفِ ماجرا را پوشش داده‌است؟

 

پرده را می‌کشی

خیر! شاعر تشبیه دیگری هم تدارک دیده‌است: او پس از تشبیه «آفتاب» به «سگ»، اینک «چخخخخ کردن به سگ» را به «کشیدن پرده در برابر آفتاب» تشبیه کرده‌است.

 

سرت را مهار می‌کنی در زوزه‌های حمله‌ورِ دیوار

شاعر حواسش هست که «نور آفتاب» را به «صدای سگ» مانند کرده‌بوده، و نور را می‌شود پشت پردۀ احتمالاً ضخیم پنهان کرد، اما صدای سگ با چخخخخ کردن قطع نمی‌شود، بلکه با چخخخخ کردن، سگ کمی دور، و صدایش اندکی ضعیف می‌شود، اما هم‌چنان وجود دارد.

پس با درنظر گرفتن این‌که «سگ» هم‌چنان وجود دارد، می‌گوید «سرت را مهار می‌کنی در زوزه‌های حمله‌ور دیوار»، یعنی این‌بار «دیوار» را به «سگ» تشبیه می‌کند، دیواری که زوزه می‌کشد و به شاعر حمله‌ور می‌شود. شاعر سرش را دربرابرِ آن حملۀ فرضی، با دست‌هایش احاطه می‌کند، پس او از چیزی رنج می‌کشد که «نور» و «صدا» آن را تشدید می‌کند، و این رفتار، نه تهاجمی است و نه تدافعی، بلکه غیرارادی است و از سرِ استیصال.

مسألۀ بعد این است که چرا شاعر در برابر نور، سرش را به دیوار می‌کوبد؟ و پاسخ احتمالی این است که چه‌بسا نور، مشکلی ویژه را در «سرِ» او تشدید می‌کند، مانند گونه‌ای خاص از «سردرد»ها.

در همین سطر یک واژۀ خاص هم هست که کشف آن و توجه به آن، دقت و هوش‌مندیِ شاعر را آشکار می‌کند: واژۀ «هار» که درکنارِ «دُم»، «چخخخخ»، «زوزه» (و «استخوان» و «لیسیدن» در سطرهای بعد)، مجموعۀ «سگ» را کامل می‌کند، و «هار» کجای این سطر قرار گرفته‌است؟ در واژۀ «مهار».

 

مهار می‌کنی

مهار می‌کنی

مهار می‌کنی

شخص، مهار کردنِ سرِ خودش را در مواجهه با دیواری که مثل سگِ هاری زوزه می‌کشد و حمله می‌کند، تکرار می‌کند و تکرار می‌کند و تکرار می‌کند، و احتمالاً با هربار تکرار، آن سگ «هار»تر و «هار»تر و «هار»تر می‌شود.

 

لخته می‌شود سگی تاریک در جمجمه‌ات

حالا آن کوبیدنِ سر به دیوار، منجر به کبودی و خون‌مردگی در سر شده‌است، اما باید توجه داشت که این‌جا، «لختۀ خون» (در ناحیۀ سر) تشبیه به «سگِ تاریک» شده‌است (همین‌جا تعبیرِ «سگِ سیاهِ افسردگی» را هم مدنظر داشته‌باشید)، و این یعنی تشبیهِ عناصر مختلف به «سگ»، هر لحظه دارد تعدّد بیش‌تری پیدا می‌کند و درواقع «سگ‌شدگی» دارد لحظه‌به‌‌لحظه در شعر پیشِ‌روی می‌کند.

 

خودت را می‌زنی به خواب

حالا شخص قصد آرام کردن خود را دارد، و برای این کار، چاره‌ای جز تظاهر به آرامش نمی‌شناسد؛ انگار معتقد است «باید طوری طبیعی وانمود به آرامش کند که خودش هم باورش بشود آرام است».

از سویی دیگر، این سطر نشان‌دهندۀ خشم و عصبانیت شخص است، به‌گونه‌ای که با توجه به پیش‌رَویِ «سگ‌شدگی»، اصطلاحِ زبان‌زدِ «فلانی مثل سگ شده» را در توصیفِ بداخلاق بودن و عصبانی بودنِ شخص به ذهن می‌رسانَد... اما به‌هرحال او قصد آرام کردن خود را دارد.

 

استخوان شقیقه‌ات را می‌لیسی

شخص می‌خواهد خودش را آرام کند، پس رو به نوازش کردن خود می‌آورَد و مثل سگی که وقتی قصد آرام کردن کسی و دل‌جویی کردن از او را دارد، شروع می‌کند به لیسیدن او، یا مثل سگی که زخم‌های خودش را به‌قصد التیام می‌لیسد، شروع به لیسیدن استخوان شقیقۀ خودش می‌کند تا خودش را تسلی بدهد و آرام کند. یعنی فشار دادن شقیقه با انگشت توسط کسی که سردرد دارد، تشبیه شده‌است به لیسیدن شقیقه توسط سگ.

از سویی دیگر واژۀ «استخوان» هم این‌جا دارد کار می‌کند: «کارد به استخوان رسیدن» اصطلاحی است که این‌جا باید به ذهن مخاطب برسد تا عمق فاجعه را درک کند.

 

می‌گویی «میگرن است»

در ادامۀ تسلی دادن خود، شخص به خودش می‌گوید «میگرن است»، و این یعنی: تو که پیش‌تر تجربه‌اش را داشته‌ای و می‌دانی که موقتی است و با دوری از نور و صدا و تنش و... به‌مرور خوب می‌شود، پس آرام باش و باز هم تحمل کن!

در این سطر، لفظ «میگرن» به‌وضوح ذکر می‌شود. شاید با نگاهی ساختارگرایانه بگوییم اگر شاعر این لفظ را نمی‌آورْد، باز هم سردردی شدید که تحت‌تأثیر عواملی شدت می‌یابد، به ذهن می‌رسید، اما کسانی ‌که تجربۀ «میگرن» را، یا خود داشته‌اند یا در اطرافیان‌شان مشاهده کرده‌اند، می‌دانند که این سردرد، هر سردردی نیست، و چه‌بسا در ادامۀ شعر، علائم دیگری از آن بروز کند و وارد صحنه بشود، که دیگر برای سردردهای معمولی قابل‌توجیه نباشد.

 

و روی «خوب می‌شوی»

بالا می‌آوری

و بله! حالت تهوع و «بالا آوردن» از دیگر نشانه‌های سردردهای میگرنی است که در سطر آخر، به صحنه می‌آید و بازی را تمام می‌کند.

اما چرا شاعر اصرار دارد که فعل «بالا آوردن» را برای پردۀ آخرِ این نمایش به‌کار ببرد؟ توضیح آن ساده است؛ شاعر «بالا آوردن» را به‌کار نبرده، بلکه «بالا آوردن روی» را به‌کار برده‌است، و «بالا آوردن روی چیزی» در زبان استعاری، همان «استفراغ کردن» نیست، بلکه نشان دادن نفرت و انزجار از چیزی است در حدی که آن را برای همیشه کنار بگذارند. و این بُعدِ معناییِ این فعل مرکب در این شعر، یعنی که «خوب شدن»ی در کار نیست، بلکه تو داری با گفتن «خوب می‌شوی» خودت را فریب می‌دهی، و از فریب دادن خودت بیزاری، و نمی‌خواهی این کار را دوباره تکرار کنی، مشروط بر این‌که این‌‌بار، آخرین‌‌باری باشد که دچار می‌شوی، اما می‌دانی که این بازی ادامه خواهد داشت.

 

می‌پری از پنجرۀ اتاقت

به دمی که تکان می‌دهد آفتاب

چخخخخ

 

 

پرده را می‌کشی

سرت را مهار می‌کنی در زوزه‌های حمله‌ور دیوار

مهار می‌کنی

مهار می‌کنی

مهار می‌کنی

لخته می‌شود سگی تاریک در جمجمه‌ات

خودت را می‌زنی به خواب

استخوان شقیقه‌ات را می‌لیسی

می‌گویی «میگرن است»

و روی «خوب می‌شوی»

بالا می‌آوری.


نویسنده : لیلا کردبچه

ارسال کننده مقاله : لیلا کردبچه
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.