انتخاب در شعر ـ 12 ـ بررسی اهمیت انتخاب در شعری از حسین صفا / لیلا کردبچه



همسری ندارم

نخواستم داشته‌باشم

شعر با دو جملۀ خبریِ کوتاه که خبر از تجرّدِ شاعر می‌دهند شروع می‌شود، و خواننده و شنوندۀ شعر را بر سرِ چند مسیرِ ساختاری می‌نشانَد:

ـ آیا قرار است شعری دربارۀ مزایای تأهل و مصائب تجرّد بخوانیم؟

ـ آیا قرار است شعری دربارۀ مزایای تجرّد و مصائب تأهل بخوانیم؟

ـ آیا قرار است شعری دربارۀ رنج تنهایی بخوانیم؟

ـ آیا قرار است شعری دربارۀ لذت تنهایی بخوانیم؟

ـ آیا با توجه به این شروع خبری ساده، قرار است شعری گزارشی بخوانیم؟

 

تو را می‌خواستم

با همین جمله، شاعر بر تمام مسیرهای قبلی خط کشیده، و مسیر تازه‌ای پیشِ‌پای مخاطب می‌گذارد: «قرار است یک شعر عاشقانه بخوانی»؛ شعر عاشقانه‌ای که به دو دلیلِ پنهان و البته بسیار هوش‌مندانه، یک عاشقانۀ فراقی و حسرت‌بار است:

ـ از «خواستنِ تو» سخن می‌گوید، که حاکی از «نداشتنِ تو» است.

ـ فعلِ آن ماضی است؛ یعنی از اتفاقی که پیش‌تر باید می‌افتاده اما نیفتاده، حرف می‌زند.

 

که هرروز از این خیابان به اداره می‌رفتی

شاعر در این سطر، پنجرۀ دیگری رو به حسرتِ سطرهای قبل می‌گشاید و موضع خود را به‌‌عنوان ناظری خاموش معرفی می‌کند. او تماشاگری خنثی و خاموش بوده که احیاناً از کنار پنجره به تماشای هرروزۀ «رفتن و دور شدنِ» زنی که لباسی اداری بر تن دارد می‌ایستاده‌است.

 

و از همین خیابان به خانه‌ات بازمی‌گشتی

و احیاناً آن‌قدر کنار پنجره می‌مانده، تا زن از محل کارش بازمی‌گشته و به خانه‌اش می‌رفته‌‌است. یعنی شاعر دارد به‌‌عنوان ناظری خنثی و خاموش، از انفعالِ خود در گذشته‌ای حسرت‌بار سخن می‌گوید؛ انفعالی که فکر می‌کنیم لابد شاعر از آن راضی نیست، و نشانۀ این نارضایتی را پیش‌تر در سطر «تو را می‌خواستم» دیده‌بودیم؛ یعنی که «تو را می‌خواستم، و دریغ و درد که کاری نکردم و فقط تماشا کردم».

 

یک روز این خیابان را مثل قالیچه‌ای جمع می‌کنم

اما شاعر می‌خواهد «یک روز» انفعال خود را کنار بگذارد و سرانجام وارد عمل بشود، اما در عالم خیال، و با کاربرد صنعتِ تشبیه:

او نمی‌گوید «یک روز از این خیابان رو برمی‌گردانم»، نمی‌گوید «یک روز این خیابان را ویران می‌کنم»، نمی‌گوید «یک روز از این خیابان می‌روم»، می‌گوید: «یک روز این خیابان را مثل قالیچه‌ای جمع می‌کنم»؛ یعنی دست به دامن خیال می‌شود.

ببینید: اولاً شاعر هر کاری را که می‌خواهد بکند، با آوردن قیدِ «یک روز» موکول به آینده می‌کند، و ثانیاً با کاربرد تشبیهِ «مثل قالیچه جمع کردن» نشان می‌دهد که در همان آیندۀ احتمالی هم هر اتفاقی که بیفتد، در عالم خیال خواهد بود. اما آیا قصدِ شاعر از «جمع کردن خیابان» رو گرداندن از آن و ویران کردن آن است؟

 

به خانه می‌آورم

خیر! شاعر مسیر ساختاری شعر را با این سطر به‌وضوح مشخص می‌کند، و آشکارا می‌گوید که از آن «خواستنِ» پیشین پشیمان نیست و می‌خواهد آن خیابانِ مانندِ قالیچه جمع‌شده را به خانه‌اش بیاورد.

 

و در اتاقم می‌اندازم

و خیلی نزدیک‌تر و صمیمی‌تر و خصوصی‌تر، می‌خواهد آن را به اتاقِ خود ببرد و درواقع آن خیابان/قالیچۀ جمع‌شده در فضای خارجی را، در فضای داخلی و خصوصیِ اتاق خود پهن کند.

پس آیا شاعر سرانجام از آن ناظرِ خنثی و خاموش بودن، از آن تماشاگرِ منفعل بودن، و از آن خواستنِ ریاضت‌آلود دست کشیده‌است؟

 

تو هرروز از این قالیچه به اداره خواهی‌رفت

و از همین قالیچه به خانه‌ات بازخواهی‌گشت

خیر! شاعر هم‌چنان موضع خود را به‌عنوان ناظری خاموش و خنثی حفظ خواهد کرد. شاعر، «رنج‌ها»یش را به‌موازاتِ «تو» می‌خواهد، و می‌خواهد با استعانت از خیالی کودکانه، همان‌گونه ‌که پسربچه‌ها از حاشیۀ قالیچه‌ها به‌عنوان خیابانی برای ماشین‌‌بازی‌شان استفاده می‌کنند، رفت‌وآمدِ زن را به اتاقش بیاورَد و هم‌چنان با حسرت ـ گیرم این‌بار از فاصله‌ای کم‌تر ـ به تماشای او بایستد. شاعر نمی‌خواهد دست از آن خواستنِ ریاضت‌وار بردارد، اما او حقِ خود می‌داند که دست‌کم به‌خاطر مجهز بودنش (به‌‌عنوان شاعر) به قدرت خیالی مثال‌زدنی، آن رنج و ریاضت و خواستنِ در عینِ نخواستن را از فاصله‌ای نزدیک‌تر تجربه کند. شاعر، رنج‌هایش را می‌خواهد، و چه بهتر که آن‌ها را نه از فاصله‌ای دور در خیابان، بلکه از فاصله‌ای نزدیک در اتاقش تجربه کند.

 

همسری ندارم

نمی‌خواهم داشته‌باشم

بله! شاعر تأکید می‌کند که «تو» را هم‌راه با «خیابانِ» محلِ رفت‌‌وآمدت به اتاقم می‌آورم، «اما» هم‌چنان نمی‌خواهم «همسر»ی داشته باشم؛ من فقط می‌خواهم «رفت‌وآمد» تو را تماشا کنم، می‌خواهم ببینم که دور می‌شوی بیآن‌که از «من» دور شده‌باشی، و نزدیک می‌شوی بی‌آن‌که به «من» نزدیک شده‌باشی؛ یعنی که «رفت‌وآمد» تو در هرحال ربطی به من نخواهد داشت؛ تو کار خودت را خواهی کرد، راه خودت را خواهی رفت، و من هم کار خودم را خواهم کرد؛ یعنی که در سکوت به تماشای تو خواهم نشست.

و دقت داشته‌باشیم که هوش‌مندیِ ساختاریِ شعرِ حسین صفا در مضمون‌پردازی، خود را در تأکید بر واژۀ «خیابان» نشان داده‌است:

شاعر، آن زن را به اتاقش نمی‌آورد، و صندلی‌ای را که زن در اداره بر آن می‌نشیند به اتاقش نمی‌آورد تا زن را در حاکت سکونِ رفتاری و ماندگاری ببیند، بلکه «خیابانِ» محل رفت‌وآمدِ زن را به اتاقش می‌آورد، چرا؟ چون در تماشای ماندگاریِ زن، رنج کم‌تری هست، و شاعر به آن رنجِ بزرگ‌تر، به آن پیوسته رفتنِ زن (به اداره‌اش/ به خانه‌اش) نیاز دارد؛ شاعر به رفتنِ همیشگیِ زن نیاز دارد.

 

تو را می‌خواهم

که هرروز از این خیابان به اداره می‌روی

و از همین خیابان به خانه‌ات بازمی‌گردی

شاعر پس از آن‌که به‌تأکید می‌گوید «همسری ندارم و نمی‌خواهم داشته‌باشم»، باز تأکید می‌کند که «تو» را می‌خواهم، و در ادامه توضیح می‌دهد که: «که هرروز از این خیابان به اداره می‌روی و از همین خیابان به خانه‌ات بازمی‌گردی»؛ یعنی دوباره بر رفت‌وآمدِ زن تأکید می‌کند؛ رفت‌وآمدی که قرار است در عالم خیال شاعرانه، از فاصلۀ نزدیک‌تری، رنج را در مقیاس نزدیک‌تری به شاعر منتقل کند.

همسری ندارم

نخواستم داشته‌باشم

تو را می‌خواستم

که هرروز از این خیابان به اداره می‌رفتی

و از همین خیابان به خانه‌ات بازمی‌گشتی

 

یک روز این خیابان را

مثل قالیچه‌ای جمع می‌کنم

به خانه می‌آورم

و در اتاقم می‌اندازم

 

تو هرروز از این قالیچه به اداره خواهی‌رفت

و از همین قالیچه به خانه‌ات بازخواهی‌گشت

 

همسری ندارم

نمی‌خواهم داشته‌باشم

تو را می‌خواهم

که هرروز از این خیابان به اداره می‌روی

و از همین خیابان به خانه‌ات بازمی‌گردی.


نویسنده : لیلا کردبچه

ارسال کننده مقاله : لیلا کردبچه
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.