چيستي غزل نو - تصوير و تخيّل (7) - سطوح تصوير / حسنا محمدزاده



 

سطوح تصوير

تصویر، تکۀ قابل تجسمی از واقعیّت است که حرفی را در خود نهفته دارد. تصویر خیال در طول تاریخ ادبیات تحوّلات چشمگیری یافته و از سادگی به سمت پیچیدگی رفته‌است؛ برخي تصويرهاي شكل گرفته در شعرهاي نو و برخي غزل‌هاي امروز، گاهي چنان پيچيده‌اند كه به سختي مي‌توان آن‌ها را با منطق تصويرگري در علم بلاغت، گره‌گشايي كرد. در عصر صفوی هم بسامد تصویرهای پيچيده، اتّفاقی و بعضاً بی‌معنی بالاست و شاعران می‌کوشند به معانی بیگانه در عوالم ناشناخته دست یابند. تصويرهاي پيچيده در آثار شاعران عارف که شهودهای آنی را به تصویر درمی‌آورند نيز، به چشم مي‌خورد؛ مثلا مولانا در غزل 2311 دیوان کبیر می‌گوید:

از انبهی ماهی دریا بنهان گشته

انبه شده قالب‌ها تا پردۀ جان گشته

دوش از شکم دریا برخاست یکی صورت

و آن غمزه‌اش از دریا بس سخت کمان

(مولوی، ج5، ص120)

دیدگاه سنّتی بلاغت، تصویر را نشأت گرفته از دیده‌ها و شنیده‌هایی می‌داند که بر اساس شباهت‌یابی میان دوچیز شکل می‌گیرند. در چنين ديدگاهي، پس از تحلیل، تصویرها به مصداق واقعی خود برگردانده می‌شوند تا رابطۀ میان معنای مجازي و حقیقي کشف شود؛ برای مثال در تحليل اين بيت:

ـ سياه و سرد و پذيرنده ـ آسمان توام

ـ بلند و روشن و بخشنده ـ آفتاب مني

(منزوي، 1389: 36)

حقيقت و مجاز قابل تفكيك هستند. به راحتي مي‌توان فهميد كه «عاشق» به «آسمان» تشبيه شده‌است و «معشوق» به «آفتاب» و شاعر با دادن صفت‌هايي چون: سياه و سرد و پذيرنده به آسمان و صفت‌هايي چون: بلند و روشن و بخشنده به آفتاب مي‌خواهد به اين حقيقت برسد كه «تو روشناي وجود مني» و براي رسيدن به اين مقصد از حقيقتي ديگر چون: «خورشيد روشناي آسمان است»، كمك گرفته است و مجازهاي «من آسمان هستم» و «تو خورشيد هستي» را خلق كرده است؛ اما هميشه تصويرها قابليّت چنين تفكيك‌هايي را ندارند؛ در غزل‌هاي امروز، علاوه بر تصاویري که معمولا در سطح شکل گرفته‌اند و قابليت تفكيك بر اساس مجاز و حقيقت را دارند، به تصاویر پيچيده‌تري هم برمي‌خوريم که در عمق سامان یافته‌اند و نمي‌توان آنها را به سويه‌هاي مجاز و حقيقت تجزيه كرد؛ از اين رو در اين سلسله مباحث به بررسي «تصوير» بر اساس ديدگاه‌هايي در بلاغت مدرن مي‌پردازيم.

تصاویر خیال معمولا حاصل پیوند میان دو یا چند امر است که در ظاهر ارتباطی ندارند و با کمک خیال شاعر پیوند می‌یابند و واقعیتی بی‌سابقه را می‌سازند، مثل تصاویر: درياچه‌هاي خواب (همان: 36)، قفل بوسه (همان: 282)، آهوي لب (همان: 83)، نگاه پنجره‌ها (همان: 44)، قبيلۀ سوزان آتش (همان: 34)، سكّۀ خورشيد (همان: 103)، دروازۀ سپيده‌دم (همان: 166)، بادبادك خورشيد (همان: 433)، رگ‌هاي باغ (همان: 28) و... این‌ها همه امر سومی هستند که از تصرف در عالم خیال ناشی شده‌اند و اجزای سازندۀ هرکدام غالبا واقعیّت خارجی دارند، اما امر سوّم حاصل از ترکیب آن‌ها شکل تازه‌ای از واقعیت است که مي‌تواند وجود بيروني نداشته‌باشد. اينگونه تصويرها درجه‌هاي متفاوتی دارند، ممکن است تصوير حامل تشبیهی ساده و سطحی باشد یا تصویری پیچیده و تودرتو باشد كه اغلب حاصل كشف شاعر و برساختۀ ذهن يا ناخودآگاه اوست. برای این که بحث صورت عینی‌تری پیداکند به بازخوانی دو بيت از منزوي می‌پردازیم:

نسيم و نخ بده از خاك تا رها بشود

به يك اشارۀ تو روح بادبادكي‌ام

چه بركه‌اي تو كه تا آب، آبي است در آن

شناور است همه تار و پود جلبكي‌ام

(همان: 456)

هرکدام از گزاره‌های تصویري اين دو بيت را مي‌توان به اجزای سازنده‌اش تجزیه کرد:

1ـ روح من، بادبادكي‌است براي رهاشدن: روح من + بادبادك + رهاشدن

2ـ تو بركه‌ هستي: تو + بركه

3ـ تارو‌پود جلبكي‌ام شناور است: تاروپود من + جلبك + شناور شدن

تفكيك گزاره‌هاي تصويري اين چهار مصراع‌، نشان مي‌دهد كه تصاویر از لحاظ تعداد اجزای سازنده و منطق ساخت متفاوت‌اند. در شماره (2) با تصویری دوبعدی مواجهیم که با کمک تشبیهی ساده و در سطح شکل گرفته‌است. «تو» به «بركه» تشبیه شده‌است؛ پایه‌های این تشبیه‌، در دنیای بیرون قابل دیدن هستند. در شماره (1) و (3) تصویری سه بعدی داریم که در عمق شکل گرفته‌است و شاعر برای بیان درونیّاتش آن را به چیزی در دنیای بیرون تشبیه کرده‌است، یعنی «روح» كه جزو ديدني‌ها نيست، به شکل «بادبادك» مجسّم شده‌است، بادبادكي كه مي‌تواند «رها» بشود و «تاروپود» انسان كه همان جزءجزء وجودش است و با عالم احساسات دروني او در ارتباط است، به شكل «جلبك» تصوّر شده‌است كه مي‌تواند در آب «شناور» باشد و ممكن است هیچ توجیهی برای وجه شبه آن‌ها یافت‌نشود؛ گویی عبارت‌هاي «تاروپود من جلبك است» یا «روح من بادبادك است» يك تابلوی نقاشی‌ست که به کمک کلمات ترسیم شده‌است، اما غیر از شاعران تصویرگر کدام نقاش قادر است چنين تابلويي را جلو چشم انسان بياورد؟ به اين دو بيت دقت كنيد:

اي شوق تو بر شيشۀ طاقت زده سنگم

وي آمدنت عقده‌گشاي دل تنگم

مي‌بافم از آن رشته اميد درازي

روزي اگر افتد سر زلف تو به چنگم

(همان: 101)

گزاره‌هاي تصويري اين دو بيت را هم به اجزاي سازنده‌اش تجزيه مي‌كنيم:

1ـ شوق تو سنگ زده‌است: شوق + سنگ زدن

2ـ طاقت من شيشه است: طاقت + شيشه

3ـ رشتۀ اميد مي‌بافم: اميد + رشته + بافتن

4ـ زلف تو به چنگ من افتاد: زلف + چنگ

از ميان اين گزاره‌هاي تصويري، تنها شمارۀ (4) گزاره‌اي است كه در سطح شكل گرفته‌است و همزمان با خواندن آن تصویری از واقعیّت در ذهن مجسم می‌شود و مخاطب در خیال خود، «مويي را در حال بافتن در دست كسي» می‌بیند، در اين گزاره، علی‌رغم اینکه خيالي در کار نیست، تصویری داریم که قابل تجسّم است. اینجا زبان، مجازی نیست و شاعر زبانی واقعی را به منظور انتقال یک تكّه تصویر بصری به کاربرده‌است «برخی از منتقدان می‌گویند کاربرد زبان واقعی برای خلق یا بازنمایی یک تجربۀ حسّی، تصویرپردازی نام دارد» (فتوحی، ص 111)؛ اما در شماره‌هاي (1)، (2)، (3) با تصاويري مواجهيم كه در عمق شكل گرفته‌اند و در آن‌ها ناديدني‌ها به چيزهايي ديدني تشبيه شده‌اند تا قابليت تجسّم داشته باشند، مثلا در شمارۀ (2) تصويري دو بعدي داريم كه در آن امري انتزاعي مثل «طاقت» به امري حسّي مثل «شيشه» تشبيه شده‌است تا مخاطب بتواند درك كند كه طاقت چگونه مي‌شكند؛ از طرفي براي درك چگونگي شكستن طاقت، تصوير دوبعدي شمارۀ (1) شكل مي‌گيرد و بازهم امري انتزاعي مثل «شوق» به شكل «انسان» تصور مي‌شود و مي‌تواند سنگ پرتاب كند. در شمارۀ (3) هم با همين منطق روبروييم، يعني خيال‌انگيزي براي به تجسّم درآوردن چيزهايي ناديدني، مانند «اميد». در هر سۀ اين موارد، تصاوير در عمق شكل گرفته‌اند، يعني تنها با امور قابل ديدن مواجه نيستيم، بلكه ناديدني‌هايي كه در عمقِ وجود هر كسي هم نهفته‌است به تصوير درآمده‌اند.

یکی از نظریه‌پردازان مکتب رمانتیسیسم، به نام كالريج در رابطه با قوّۀ تخیّل از دو اصطلاح «خیال» و «تخیّل» استفاده می‌کند و معتقد است که تخیّل فرایندی خلّاقانه است که نسبت به خيال در سطح بالاتری قرار دارد. در واقع خيال آيينه‌اي برای بازنمایی تجربیات جهان بیرون است، اما تخيّل، جهان تازه‌ای است که از نو نظم و سامان داده‌شده‌است. تخيّل را مي‌توان به تخیّل اولیه و ثانویه تفکیک كرد. «تخیل اولیه آن استعداد و نیرویی است که میان حس و ادراک میانجی می‌شود و این استعداد در همۀ انسان‌ها مشترک است» (برت، ص 64-63) . تصاویر حاصل از «تخیّل اوّليه» کمک می‌کنند مفاهیم و حس‌های نادیدنی با کمک دیدنی‌ها مجسّم شوند، مثل این‌جا که «طاقت» و «اميد» که مفاهيمی انتزاعی هستند به «شيشه» و «رشته» تشبیه ‌شدند تا قابليّت تجسّم بيابند. از ميان 7 گزاره‌اي كه در اين مجال تحليل شد، با 7 تصویر مواجهیم که 2 مورد از آن‌ها، از عالم خیال و 5 مورد از عالم تخیّل نشأت گرفته‌اند، تخیّلی که بین حس و ادراک میانجی شده و توانسته به چيزهايي مثل «طاقت»، «شوق»، «اميد» و «روح» شکل ببخشد.

«تخیل ثانويه»، به شاعر این امکان را می‌دهد که تصویرهایی بیافریند که در عالم امكان قابل رخ دادن نيست؛ بسیاری از تصویرهای غزل‌هاي منزوي تخیّل‌محورند، اما اغلب، ذیل تخیل نوع اوّل قرار می‌گیرند و تعداد معدودی از آنها را می‌توان در زمرۀ تصاویر حاصل از تخیّل نوع دوم قرار داد، مثل تصویرهای شكل گرفته در ابيات زير كه وراي واقعيّتند و از عوالم ناخودآگاه و رؤیا نشأت می‌گیرند:

از آن سوي فلق آمد، زن ستاره به دست

كنار من ـ منِ تاريك بي‌ستاره نشست ـ

چگونه شاكر آن چشم مهربان باشم

اگر نباشم از اين پس همه ستاره‌پرست؟

چه جاي غبن كه هر سنگي از تو شد، خورشيد

و گر به سنگ تو پيشاني ستاره شكست

(منزوي، 1389: 494)

مصراع «كنار من ـ من تاريك بي‌ستاره نشست ـ» را مي‌توان به دو سويۀ مجاز و حقيقت تفكيك كرد و گفت اين مصراع بر اساس ديدني‌هايي در عالم بیرون شكل گرفته‌است و بر اساس همان ديدني‌ها و حسيّات، شاعر خودش را به آسماني تاريك تشبيه كرده‌است تا از نيازش به نور وجودي معشوق بگويد، اما اگر كسي بپرسد كه مصراع: «چه جاي غبن كه هر سنگي از تو شد خورشيد» مي‌خواهد از چه حقيقتي پرده بردارد؟ يا به عبارت ساده‌تر، بگويد: «سنگ‌هاي تو» استعاره از چيستند؟ نمي‌توان پاسخ روشني برايش پيدا كرد؛ علاوه بر اين، مصراع‌هاي: «و گر به سنگ تو پيشاني ستاره شكست» و «از آن سوي فلق آمد، زن ستاره به دست» از اتفاقاتي حكايت مي‌كنند كه وراي واقعيتند، گويي در عالم رؤياي شاعر شكل گرفته‌اند و به شعر راه يافته‌اند، اينگونه تصاوير كه از آن به عنوان تصاوير سوررئاليستي ياد مي‌كنيم و در مبحثي مجزا به آن خواهيم پرداخت را، نمي‌توان به دو سويۀ مجاز و حقيقت تقسيم كرد.

(تصاوير شكل گرفته بر اساس تخيل ثانويّه معمولا عمقي‌ترين و پيچيده‌ترين تصاوير مي‌باشند كه گاهي در سطح بالاتري نسبت به تصاوير حاصل از تخيل اوليه و خيال قرار مي‌گيرند.)

 

منابع:

برت، آر. آل، تخیل، ترجمۀ مسعود جعفری جزی، نشر مرکز، تهران (1379).

فتوحي، محمود، «تصویر خیال»، نشریه دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تبریز، 1381، شماره 185، ص103-133.

منزوي، حسين، مجموعه اشعار به كوشش محمد فتحي، نشر نگاه، تهران (1389)

مولوی، جلال‌الدّین محمد، کلیات شمس تبریزی، تصحیح بدیع‌الزمان فروزانفر، ج5، امیرکبیر، تهران(1363).

 


نویسنده : حسنا محمدزاده

ارسال کننده مقاله : حسنا محمدزاده
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.