چيستي غزل نو - تصوير و تخيّل (8) - تصوير خيال / حسنا محمدزاده



تصوير خيال

تعريف‌هاي مرتبط با «تصویر» تفاوت‌هایي با هم دارند. در یک تلقی «تصویر حلقه زدن دو چیز از دو دنیای متغایر است به وسیلۀ کلمات در یک نقطۀ معین» (براهنی، ج 1، ص114)؛ در تعريف ديگر، تصویر را «نمایش و بیان تجربۀ حسّی به وسیلۀ زبان دانسته‌اند» (فتوحی 2، ص110)، اما متداول‌ترین مفهوم تصویر آن است که به تصرفات بیانی و مجازی در زبان اطلاق می‌شود و تصویر حاصل از این تصرّفات دو جزء دارد «یکی مقصود اصلی را بیان می‌کند (Idea) و دیگری محمل این مقصود (Image) است» (پورنامداریان، ص 20). نقطه اشتراك تمام تعريف‌ها اين است كه، زبان محملي براي تصویر است و اين كلمات هستند كه مي‌توانند با هم‌نشيني‌هاي نو، تصويري نوآيين پديد آورند. نوآوری ویژگی جوهری و ذاتی هنر و ادبیات است و ممکن است در آثار هر شاعری بنا به ذهن و جهان زیستۀ او به گونه‌ای متفاوت خودنمایی کند. هنرمندان بزرگ و ماندگار، بزرگترين نوآوران نبوده‌اند، بلكه هنرمنداني بوده‌اند كه در عين داشتن فرديت، از حاصل كار پيشينيان هم بهره‌برداري كرده‌اند.

شاعر مي‌تواند مبدّل به معماري شود و تصوير را مانند ساختماني قديمي يا مثل برجي تازه ساز و اعجاب‌آور بسازد؛ مي‌تواند براي ساخت و ساز، از مصالحي كهنه يا نو استفاده كند؛ پس همه چيز بستگي به شاعر و نوع نگاه و چگونگي تصرّفش در جهان دارد؛ يكي از مهم‌ترين شگردهاي تصويرگري از گذشته تا به امروز، كاربرد تشبيه حسّي به حسّي است كه مختص عالم «خيال» است. مثلا در ابيات زير شاعر برای اینکه بتواند بی‌خبری و بي‌حاصلي خود را بهتر و عمیق‌تر بیان کند، خودش را به چیزهایی چون: «شب‌پره»، «آهوبره»، «درخت بي‌برگ» و«مردي صليب به دوش» تشبیه کرده‌است:

در آينۀ فردا، چون مي‌نگرم، خود را

در تار تتندوها، يك شب‌پره مي‌بينم

تقدير كه مي‌غرد، گرگي است كه در چنگش

خود را و تو را، مشتي آهوبره مي‌بينم

چون چشم مي‌اندازم، در باغ خزان‌ديده

عريان و تهي خود را، از پنجره مي‌بينم

اين رنج چليپاوار، بر دوش من، آه! انگار

مردي و صليبي را، در ناصره مي‌بينم

(منزوي، 1389: 305)

گویا در این ابيات چند عکس متفاوت مثل اسلاید، دنبال هم نمایش داده می‌شوند که همگی مربوط به یک نفرند، انگار چهره‌های مختلفی از یک نفر به نمایش درآمده که ترکیب‌شان قرار است تصویر تازه‌ای از همان يك نفر در ذهن مخاطب مجسم کند. علی‌رغم تضاد ظاهری میان عناصري چون «شب‌پره»، «آهوبره»، «درخت خزاني» و «انساني مصلوب» كه همگي مشبه‌به‌هايي از يك مشبه‌اند، در كليت كار ناهمخواني و تضادي به چشم نمي‌خورد. این گونه تصویرها، اگرچه با کمک تشبیه حسّي به حسّي كه شايد ساده‌ترين نوع تشبيه باشد شکل گرفته‌اند، اما تصاویري تكراري، سطحي و بي‌‌مايه‌ نيستند؛ در اینجا نیروی خيال شاعر توانسته ارتباط‌هاي تازه‌اي ميان پديده‌ها كشف كند و متغايرها را کنار هم بنشاند و با وجود نداشتن ارتباطی منطقی، برای ايجاد اتحاد میان آنها بکوشد؛ همان‌چيزي كه در اين بيت مي‌بينيم: «مي‌شود گل در اثناي گلزار، مي‌شود كبك در عين رفتار/ مي‌شود آهويي در چمنزار، پاي تو ضرب در باغ قالي» (همان: 485)؛ اينجا هم چند تصوير از يك چيز داريم، عضوي از بدن مانند «پا» همزمان به «گل»، «كبك» و «آهو» تشبيه شده‌است تا از تلفيق همگي اينها خراميدن معشوق به نمايش گذاشته‌شود. «آندره برتون» پیشوای مکتب سوررئالیسم، دو کلمه، عبارت یا جمله را به دو سیم برق شباهت می‌دهد که در اثر برخوردشان جرقه ایجاد می‌شود. او این جرقه را «نور تصویر» می‌نامد و می‌گوید: «اگر دو سیم اختلاف پتانسیل نداشته باشند، عین دو سنگ در برابر هم سرد و بی‌تأثیر متقابل باقی می‌مانند و هیچ امر ثالثی روی نمی‌دهد، اگر دو واحد کلامی در شعر نتوانند در تقابل با هم مفهومی تازه پدید آورند تصویری آفریده نمی‌شود» (موحد، ص 170). پس پدیده‌های در ظاهر متضاد هم می‌توانند به هم بپیوندند و تصویری قابل تأمل فراهم آورند. مثل آنجا كه «شعر» تبديل به پديده‌اي غيرمنتظره چون «فلز ترد سحر آميز» مي‌شود و از خود «كليد» مي‌سازد و «بوسه» تبديل به چيزي مي‌شود كه قابليّت «قفل شدن» و «باز شدن» دارد، در حالي كه اين‌ها در ظاهر كاملا بي‌ربط به نظر مي‌رسند:

كليدي دارم از شعر اين فلز ترد سحرآميز

كه قفل بوسه از لب‌هاي شيرين تو بگشايم

(همان: 282)

هنرمندي و عرق‌ريزان روح شاعر در اين گونه ابيات نمايان مي‌شود؛ ابياتي كه در آنها تشبيه‌هايي دور از ذهن ـ و غيرقابل دسترس براي ساير شاعران ـ شكل مي‌گيرد؛ چرا كه شكل دادن به تشبيه‌هاي آشنايي كه ميان قلم‌هاي متعدد در حال رفت و آمد است و در شعرهاي مختلف به شكل‌هاي متفاوت مي‌چرخد، نياز به هنر چنداني ندارد؛ تشبيه‌هاي نو، غالبا حاصل كشف روابط بسيار پنهان ميان پديده‌هاست، به عنوان مثال، شاعر از تصوّر اينكه ممكن است شنيدن شعرهاي عاشقانه، معشوق را رام و دست‌يافتني كند، فورا تصوير قفلي كه با كليدِ خودش راحت باز مي‌شود را، در ذهن مجسم مي‌كند و اين تصوير را به رام شدن معشوق با اعجاز شعر پيوند مي‌دهد، در نتيجه «شعر» كليد مي‌شود و «بوسه» تبديل به چيزي مي‌شود كه قفل دارد . گويي برخورد كلمات با يكديگر، جرقه‌اي ايجاد كرده و نوري را بوجود آورده باشد كه تصاوير شعر، حاصل همان نورند.

گزاره‌های تصویری كه از آن‌ها ياد كرديم همگي در سطح شکل گرفته‌اند و اساس‌شان تشبیه‌هاي حسّی به حسّی است كه مربوط به عالم خیال است، اما شباهت‌يابي‌هاي نو به این تصویرها جذابيت خاصي بخشيده‌است، از تمام اين‌ها مي‌توان دريافت كه نو بودن تصاوير و خاص بودن آنها به اين معني نيست كه همواره بايد دنبال تصاويري باشيم كه در عمق شكل گرفته‌اند و با توجه به مطالبي كه در مبحث «سطوح تصوير» مطرح شد، حاصل «تخيل اوليّه» و «تخيّل ثانويه» باشند، بلكه مي‌توان تصاويري جذاب را از طريق «خيال» و با كمك تشبيه كردن حسيّات به يكديگر شكل داد.

به عنوان مثالي ديگر، از تشبيه «لب» به چيزهايي چون: «آهو»، «پلنگ» و «مرغ» ياد مي‌كنيم، در حالي كه ظاهرا هيچ وجه شبهي ميان آنها وجود ندارد:

خوش مي‌چرد آهوي لبت غافل از اين لب

اين لب كه پلنگانه كمين كرده برايش

گستردگي سينه‌ات آفاق فلق‌هاست

مرغي‌ست لبم، پر زده اكنون به هوايش

(همان: 83)

اينجا هم گویي شاعر چند عکس متفاوت را كنار هم چيده‌است که همگی مربوط به یک چيزند، انگار چهره‌های پنهاني و متعددي از یک عضو بدن مثل «لب» به نمایش درآمده که ترکیب‌شان قرار است، مفهوم تازه‌ای برگرفته از حال‌ها و حالت‌هاي متعدد همان عضو و صاحب آن عضو، در ذهن مخاطب مجسم کند. شاعر در اين ابيات براي شباهت‌دهي، به جاي اينكه پي يافتن وجه شبه ظاهري ميان پايه‌هاي تشبيه، يعني «لب ـ آهو»، «لب ـ پلنگ» و «لب ـ مرغ» باشد، به وجه شبهي عمقي فكر كرده است، يعني توانسته ولعي كه «پلنگ» براي شكار «آهو» دارد يا شوقي كه «مرغ» براي محو شدن در آسمان دارد را، به شوق بوسيدن و در آغوش كشيدن معشوق بسط دهد.

فرانچسکو دسانکتیس (Francesco de sanctis) منتقد ایتالیایی معتقد است که «شاعر هرج و مرج را به نظم می‌کشد و هرگونه مصالحی می‌تواند به اثر هنری تبدیل شود. همه چیز مادۀ هنر است و در طبیعت چیزی یافت نمی‌شود که نتوان آن را به هنر تبدیل کرد» (ولک، ج4، ص141)؛حتی اگر آن چیزها «دوش» و «حوله» هم باشند می‌توان با کمک‌شان اثری هنری خلق کرد و معنايي را در آن پنهان کرد، مثل غزلي كه براي «ماديان» سروده شده‌است:

كاكل بلندت را باد مي‌زند شانه،

صبحدم كه مي‌گيري، دوش آبشارت را

ز آفتاب مي‌پيچد، حوله‌اي بر اندامت

آسمان كه مهتروار، دارد انتظارت را

(همان: 195)

در اين ابيات قبل از هرچيز جسارت شاعر اهميّت دارد وقتي مي‌تواند مجوز ورود كلماتي مثل «دوش» و «حوله» را هم به شعر صادر كند و مهم‌تر از آن طريقۀ كاربرد اين كلمات است به گونه‌اي كه زننده و زشت جلوه نكنند و در محتواي شعر حل شوند و دست آخر شباهت‌يابي‌هاي نو قابل اهميّت است چنان كه «آفتاب» به «حوله» تشبيه مي‌شود و «آبشار» به «دوش». زيبايي این تصویر وقتی بیشتر است که همۀ اجزاي طبيعت به چالش كشيده مي‌شوند تا دنيايي مرتبط با سوژۀ شاعر كه «اسب» است فراهم آورند، حتي آسمان هم «مهتر» مي شود. نكته‌اي كه گفتنش خالي از لطف نيست، اين است كه در اين غزل كه غزل شمارۀ 144 ديوان منزوي است با كلمات متناسبي مواجهيم كه در ابيات متعدد در سير طولي شعر قرار گرفته‌اند و رعايت مراعات نظير ميان ابيات پي در پي به انسجام هر چه بيشتر شعر كمك كرده‌است، كلماتي مثل: تاختن، كاكل، مهتر، چريدن، شبدر، يال، نعل، دشت، درّه و... و مهم‌تر اين كه كلمات ياد شده به شعر حالتي تصنّعي نداده‌اند، بلكه چنان مي‌نمايد كه در طول شعر زندگي جاريست و كلمات روح دارند. دسانکتیس دربارۀ تصرف روح در عالم خیال می‌گوید: «تصویر خیالی تصویری است که روح در آن دمیده شده، آن نیمۀ واقعیت و آن معناها و هاله‌هایی که به ما احساس و موسیقی چیزها را القا می‌کند» (ولک، ج 4، ص144).

 

فهرست منابع:

براهنی، رضا، طلا در مس، ج1. مؤلف، تهران (1371).

پورنامداریان، تقی، رمز و داستان‌های رمزی، انتشارات علمی فرهنگی، تهران(1375).

فتوحي، محمود، «تصاویر خیال»، نشریه دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تبریز، 1381، شماره 185، ص103-133.

موحد، ضیاء، سعدی، طرح نو، تهران(1373).

ولک، رنه، تاریخ نقد جدید، ترجمۀ سعید ارباب شیرانی، ج4، نیلوفر، تهران(1378).

 

 


نویسنده : حسنا محمدزاده

ارسال کننده مقاله : حسنا محمدزاده
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.