چيستي غزل نو - تصوير و تخيّل (9) - تصويرِ تخيّل 1 / حسنا محمدزاده



تصويرِتخيّل 1

در مبحث «سطوح تصوير» به اين نتيجه رسيديم كه تخيّل سه سطح دارد: 1. تصاوير شكل‌گرفته در سطح كه حاصل دنياي«خيال» مي‌باشند و شاعر در آن‌ها به بازآفریني عينيّات مشغول است. 2. تصاوير شكل گرفته در عمق كه با پل بستن ميان حسّ و ادراك به وجود مي‌آيند و از دنياي تخيّل حكايت مي‌كنند كه آن را «تخيّل اوّليه» ناميديم؛ این نوع تخیّل جهان اندیشه و جهان اشیاء را به هم پیوند می‌دهد و كمك مي‌كند كه مخاطب بتواند به تجسّم چيزهايي كه ناديدني‌اند بپردازد، چيزهايي مثل شوق، اميد، غم و و مفاهيمي از اين قبيل. 3. تصاوير مرتبط با دنياي ناديده‌ها و ناشنيده‌ها كه مقیّد به جهان تجربه نیستند و از قوانین حاکم بر فهم آزادند و معمولا از چيزهايي حكايت مي‌كنند كه تاكنون در دنياي ما تجربه نشده‌است. اينگونه تخيّل را «تخيّل ثانويه» ناميديم. تصاوير شعري معمولا از يكي از اين سه گونۀ تخيل نشأت مي‌گيرند. بسیاری از تصویرهای غزل‌هاي حسين منزوي تخیّل‌محورند، اما اغلب، ذیل تخیل اوّليه قرار می‌گیرند و تعداد معدودی از آنها را می‌توان در زمرۀ تصاویر حاصل از تخیّل ثانويه قرار داد.

1ـ تخيّل اوليّه

تخیّل آیینه‌ای نیست برای بازنمایی ديدني‌هاي جهان بیرون، بلکه خود جهان تازه‌ای است که از نو نظم و سامان داده‌شده‌است. تصاویر حاصل از «تخیّل اوّليه» کمک می‌کنند مفاهیم و حس‌های نادیدنی با کمک دیدنی‌ها مجسّم شوند. يكي از جلوه‌هاي زيباي تخيل اوليه را در غزل 388 منزوي مي‌بينيم كه با اين بيت شروع مي‌شود:

سلام اي قهوه‌اي يك لحظه چون درياي توفاني!

و يك دم نقره‌اي چون چشمه وقت پولك افشاني!

(منزوي، 1389: 496)

ظاهرا گزاره‌های تصویری اين بيت، در سطح شکل گرفته‌اند. در مصراع اوّل مشبّهي كه نمي‌دانيم چه يا كه است به «درياي طوفاني كه آسمانش به جاي آبي، قهوه‌اي شده‌است» تشبيه مي‌شود. در مصراع دوم، همان مشبّهِ مجهول به «چشمه» تشبيه مي‌شود، چشمه‌اي كه درحال جوشيدن است و پرتاب قطره‌هاي آب آن، به اين طرف و آن‌طرف، در چشم شاعر به «پولك‌افشاني» مشابه‌ بوده‌است، به طوري كه شاعر توانسته به چشمه و همزمان با آن به مشبّه مورد نظرش رنگ نقره‌اي بدهد. در بيت بعد مي‌خوانيم:

چو حال نوبهاري خشمگين و مهربان با هم

سلام اي روزِ گاهي آفتابي، گاه باراني!

باز هم ظاهرا با تصويري در سطح مواجهيم؛ همان مشبّه مجهول، اين بار به روزهاي فصل بهار تشبيه شده‌است، كه در آن‌ها، گاهي هوا آفتابي و گاهي باراني است. علاوه بر اين، شاعر با ابتكار خودش، به هواي بهاري، صفت «خشمگين» و «مهربان» داده‌است، چرا كه معمولا آفتاب و باران در بهار توأمانند. در بيت سوم مي‌خوانيم:

چنان چون گلّۀ آشفته تا سامانم آموزي

فراهم كن مرا با جذبۀ آواز «چوپاني»

هنوز هم مشبّه مجهول است و باز هم با تشبيهي مواجهيم كه ظاهرا در سطح شكل گرفته‌است و در آن، همان مشبه مجهول، به «چوپان» تشبيه شده‌است و شاعر به «گلّه‌اي آشفته و پراكنده». در بيت چهار مي گويد:

نشاني‌هات را از قصّه‌هاي مادري دارم

ترنجين سينۀ خورشيد چشمِ ماه‌پيشاني!

باز هم همان مشبه مجهول را داريم و اين بار تشبيهي كه عميق‌تر از بيت‌هاي قبل است، همان مشبّه اين بار به چيزي تشبيه شده كه رازآميز است و در عالم قصّه‌ها زندگي مي‌كند و قابل ديدن نيست «ترنجين‌سينه» و «خورشيدچشم» و «ماه‌پيشاني» است؛ گويي در اين بيت، عالم خيال رنگ و بويي تازه‌تر به خود گرفته‌است؛ اما آنچه در بيت پاياني اين غزل رخ مي‌دهد، تمام تصاوير ظاهرا سطحي را با خود به سمت عمق مي‌كشاند:

سلام اي آن كه «با شير اندرون با جان شوي بيرون!»

سلام اي عشق! اي اكسير آغازيّ و پاياني!

اينجاست كه مخاطب متوجه مي‌شود، آن مشبّه مجهول «عشق» بوده‌است. چيزي كه قابل ديدن نيست و تنها قابل ادراك است؛ شاعر «عشق» را که مفهومی انتزاعی و جزء مدرکات غیرحسی است به شكل ديدني‌هاي متعدد تصوّر کرده‌‌است و با كمك «تخيل اوليه» بين حس و ادراك پل زده‌است، در نتيجه عشق، به شكل‌هايي چون: «درياي طوفاني»، «چشمۀ نقره‌اي»، «روز آفتابي و باراني» و «چوپان»؛ درآمده‌است؛ حتي آن را به شكل ناديدني‌هاي رازگونه‌اي چون «ماه‌پيشاني» هم تصوّر كرده‌است تا از طريق اين شباهت‌دهي‌ها، احوال حاصل از عشق را به تصوير بكشد و بگويد كه عشق جامع اضداد است، مثل جمع شدن رنگ‌هاي «قهوه‌اي» و «نقره‌اي»، مثل كنار هم نشستن «درياي توفاني» و «چشمه»، مثل توأمان شدن «آفتاب» و «باران». و علاوه بر اين‌ها مي‌خواهد بگويد كه عشق رازآميز است، همانگونه كه «ماه‌پيشانيِ» قصّه‌ها رازآميز است. منزوي در بيت پاياني اين غزل با تشبيه همان مشبه، به «اكسير آغازي و پاياني» و «آنچه با شير مادر آميخته است»، از باوري كهن يادكرده‌ كه در آن «عشق» را سرشته با گِل آدم مي‌دانند و زيباترين نمود اين باور را در داستان خلقت آدم و حوّا در مرصادالعباد نجم رازي مي‌خوانيم. شگفتی‌آفرینی این تصویرها وقتی بیشتر است که به طور همزمان احساس و اندیشۀ مخاطب را با خود درگیر می‌کند. رتوریک غالب در اين غزل، تخیّلی است که بین حس و ادراک میانجی شده و به «عشق» شکل بخشیده‌است. منزوي شاعري عاشقانه‌سراست، پس بعيد نيست اگر در غزل او با تصاوير متعددي مواجه شويم كه در آنها به تجسّم عشق پرداخته‌است مثل:

عشق مي‌كشد شيهه، پاي در ركابش نه

آري اي دل عاشق! اسب آرزو زين شد

(همان: 525)

كه در آن «عشق» به شكل «اسب» مجسّم شده‌است. يا آنجا كه «عشق» به شكل «محدوده‌اي جغرافيايي» به تصوير درمي‌آيد كه مرزهايش چشم‌هاي محبوب است:

جغرافياي عشق را بشناس كز هر سو

مرزي اگر دارم به چشمت مي‌شود محدود

(همان: 455)

حتي «عشق» مي‌تواند به شكل «گل» مجسّم شود و در كشاكش بهار و خزان برويد:

در اين كشاكش طوفاني بهار و خزان

گلي كه مي‌شكفد عشق بي‌گناه من است

(همان: 315)

گويي منزوي تمام تلاشش را كرده كه عشق را به تجلّي بكشد و از عالم اوهام بيرون بياورد و در عالم اعيان بنشاند، چنان كه در اين بيت هم به آن اشاره كرده‌است:

عشق از دل ترديد برآمد به تجلّا

چون دست تيقّن ز گريبان توهّم

(همان: 263)

علاوه بر «عشق»، بسياري از مفاهيم ناديدني، با كمك تخيّل، در غزل منزوي مجسّم مي‌شوند تا بهتر قابل درك باشند، از جملۀ آنها «دربه‌دري» است كه به شكل زورق درمي‌آيد، در بيت مطلع غزل 134: «سوار زورق بي‌بادبان دربه‌دري/ دوباره عزم كجا داري اي دل سفري؟» (همان: 181)، علاوه بر اين در تمام طول اين غزل، «دل»، انساني فرض مي‌شود و شاعر او را از قرار گرفتن در معرض اتفاقاتي واقعي و فراواقعي بر حذر مي‌دارد، مثلا مي‌گويد:

دل من! آي! حذر كن كه بحر رام‌پسند

به صخره‌هات نكوبد به جرم خيره‌سري

گويي «دل»، انساني است كه از راه دريا در حال سفر است و نه تنها از «صخره‌ها» كه از «غول و پري»، از «موج‌ها»، از «كوسه‌ها»، از «جادوگران»، از «دوالپا» و از «نهنگي كه به شكل جزيره نمايان شده» برحذر داشته مي‌شود:

چو رهسپار به درياي بي كرانه شوي

حذر كه ره نزنندت فسون غول و پري

حذر كه موج بلا در كمين نشسته تو را

كه تخته بشكندت چون ز ورطه مي‌گذري

به بوي خون چو به گردت زنند حلقۀ مرگ

چگونه مي‌رهي از كام كوسه‌گان جري؟

حذر كن از شب طوفان و مه كه گم نشوي

كه جادوان نبرندت ز ره به عشوه‌گري

حذر كه زين نگذارد تو را به گردۀ جان

دوالپاي زمان، باز هم به بي‌خبري

جزيره نيست نهنگي‌ كه خفته‌است بر آب

به هوش باش، فريب دوباره‌اش نخوري

ممكن است در ظاهر، تنها هنرمنديِ شاعر در اين ابيات، به كار بردن آرايۀ تشخيص و انسان‌پنداري «دل» به نظر بيايد كه نياز به تخيل چنداني ندارد، اما وقتي با نگاهي دقيق‌تر به اين غزل مي‌نگريم، متوجه مي‌شويم كه با غزلي سمبوليك مواجهيم كه در آن اغلب واژه‌ها مفهومي نمادين دارند، براي مثال «كوسه» و «موج» هم خودشانند و هم مي‌توانند نشانه‌اي براي معاني ديگر باشند. «مه» مي‌تواند نماد مفاهيمي مثل «غم»، «سختي»، «بي‌طاقتي» و... باشد. «غول و پري» هم می‌تواند خودش باشد و هم مظهر ظواهر فريبنده‌اي باشد كه انسان‌ها را رام خودش مي‌كند و به بيراهه مي‌كشاند. نمادگرایی یکی از پیچیده‌ترین فراورد‌ه‌های تخیل است. كاربرد سمبول يا نماد از هر شاعری برنمي‌آيد چرا كه در شعرهاي نمادين، كلمات بايد اين قابليّت را پيدا كنند كه بتوانند بارهاي معنايي متعددي را به دوش بكشند و ذهن‌هاي متفاوت را به سمت و سوهاي مختلف سوق دهند. از اين غزل پيداست كه ايجاد ارتباطي در اين سطح، ميان كلماتي كه همگي با دريا و سفر دريايي در ارتباطند به تجربۀ غنيِ شاعر و تخيّلي پيچيده و انديشه‌اي عميق نياز دارد.

 


نویسنده : حسنا محمدزاده

ارسال کننده مقاله : حسنا محمدزاده
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.