چيستي غزل نو - تصوير و تخيّل (10) - تصويرِ تخيّل 2 / حسنا محمدزاده



تصويرِ تخيّل 2

2ـ تخيّل ثانويّه

تصوير حاصل از تخيّل ثانويّه، تصويري است كه از تلفيق ميان امور آرمانی و واقعیّيت شكل گرفته‌است و شاعر صورت‌هاي ذهني و ناديده‌اش را با كمك آنچه ديده است و مي‌شناسد به كلمه كشانده‌است تا مقابل چشم مخاطب بنشاند، اينگونه تصاوير بر اساس قوانین حاکم بر فهم، قابل تحلیل نیستند و بر اساس قوانینی مافوق حس و تجربه شکل گرفته‌اند كه در جهان حس امکان وقوع ندارند و در اغلب آنها قانون عليّت نقض شده‌است؛ مثل ناديدني‌هايي كه شاعر در ناخودآگاهش ديده‌است و در اين بيت‌ها به تصوير كشانده‌است:

1ـ برق سپيده ديدم، در مشرق جبينت/ گل‌ها به ديده چيدم، در باغ آستينت

2ـ در اوج خويش هم چون خورشيد نيمروزي/ اي حلقۀ افق‌ها، در سايۀ نگينت

3ـ چون باده مي‌تراود، از كوزه‌اي نگارين/ شعري كه مي‌تراود، از چشم نازنينت

4ـ با خواهش نيازم دارند ماجراها/ آن شرم نازگونت، وان ناز شرمگينت

5ـ چشم تو گرم نجواست، با من كه آمدي؟ آه!/ عمري نشسته‌بودم، اي عشق در كمينت

6ـ از سوي روشنايي، بر اسبي از رهايي/ مي‌آيي و ز خورشيد، پر كرده خورجينت

7ـ آيا تو آن صدايي، اي آشنا كه بايد،/ تا جاودان بپيچد، در هستي‌ام طنينت؟

(منزوي، 1389: 77)

1ـ دوّم شخص شعر، در ابتداي غزل نامعلوم و مبهم است، اما از مصراع اول بيت اول پيداست كه شاعر از كسي سخن مي‌گويد كه از پيشاني‌اش سپيده دميده‌است و مي‌دانيم كه اين اتّفاق وراي واقعيّت است.

2ـ همان دوّم شخص، به خورشيد تشبيه شده و افق‌ چون حلقه‌اي در سايۀ نگين انگشتر او قرار گرفته‌است. در اين بيت، تشبيه كسي به خورشيد، تصويري سطحي است، اما تصوّر حلقه‌زدن افق، دور نگين انگشتر كسي، از چيزي وراي واقعيت حكايت مي‌كند.

3ـ همان دوّم شخص، كسي است كه شعر نه از زبانش، بلكه از چشم‌هايش مي‌تراود، مانند شرابي كه از كوزه‌اي تراوش كند. در اين بيت، مهم‌تر از تشبيه «شعر» به «شراب» و تشبيه «چشم» به «كوزه» كه تصاويري خيال‌محورند، جاري شدن شعر از چشم و نگاه است كه به خلق تصويري تخيل‌محور انجاميده‌است.

4ـ «نياز» و «شرم» و «ناز» كه همگي اموري انتزاعي و ناديدني‌اند با كمك تخيّل اوليّه، انسان‌هايي فرض شده‌اند كه بين‌شان ماجراهايي است.

5ـ در اين بيت جانبخشي به «چشم» صورت گرفته‌است كه تصويري خيال‌محور است.

6ـ همان دوّم شخص، بر اسبي سوار شده‌ كه اسب واقعي نيست، بلكه اسبي است كه از تجسّم معناي «رهايي» شكل گرفته‌است و در «خورجين» آن پر از خورشيد است و دارد از سمت روشنايي مي‌آيد، كه تمام اين‌ها از اتفاقاتي فراواقعي حكايت مي‌كنند كه فقط مي‌تواند در دنياي تخيّل شاعر شكل بگيرد.

7ـ آنچه در بيت پاياني رخ مي‌دهد، ساير ابيات را هم به همراه خود به عالم تخيّل مي‌برد و شعر را به شعري وراي واقعيت و وراي عالم حسيّات تبديل مي‌كند، چرا كه در اين بيت معلوم مي‌شود، دوّم شخصِ مجهولِ ساير ابيات، «صدا» و يا هر چيزي مشابه آن است كه به خودي خود، وجود قابل تجسّمي ندارد، اما شاعر به او شكلي بيروني بخشيده‌است و آن را مقابل ديدگان ما آورده‌است. اين گونه تصويرگري فقط مي‌تواند از «تخيّل ثانويّه» نشأت گرفته‌باشد. اينجاست كه تمام تصاوير خيال‌محور قبلي هم، تصاويري تخيّلي مي‌شوند.

به عنوان نمونۀ ديگر از برخي ابيات غزل 335 ياد مي‌كنيم که از دنیایی نادیدنی و فراواقعی حکایت می‌کنند:

1ـ كسي از آن سوي ظلمت، مرا صدا مي‌كرد/ كه بادبادك خورشيد را هوا مي‌كرد

2ـ كسي سبك‌تر از انديشه‌اي كه چون مي‌رفت/ به جاي گام زدن در هوا شنا مي‌كرد

3ـ به شكل كودكي من كسي كه با يك برگ/ به قدر صد چمن غرق گل، صفا مي كرد

4ـ كسي كه دفتر عمر مرا به هم مي‌ريخت/ و برگ‌هاي پلاسيده را جدا مي‌كرد

5ـ طلوع‌هاي مرا و غروب‌هاي مرا/ در اين سوي آن سوي تقويم جابه‌جا مي‌كرد

(منزوي، 1389: 433)

بعد از مواجهه با اين ابيات، تصويري در ذهن مخاطب شكل مي‌گيرد، اما تشبيه و استعاره‌اي براي خلق اين تصوير صورت نگرفته‌است، تنها بخشي از آن كه قابليّت تفكيك شدن به مجاز و حقيقت را دارد و براساس شباهت‌يابي شكل گرفته‌است، تركيب «بادبادك خورشيد» و «دفتر عمر» است كه اضافۀ تشبيهي‌اند، اما كسي كه صدايش از آن طرف ظلمت مي‌آيد و خورشيد را مثل بادبادكي در دست گرفته‌است و مسير حركتش به جاي زمين روي هواست و عوض راه‌رفتن در هوا شنا مي‌كند و اين توانايي را دارد كه جاي طلوع و غروب را عوض كند، موجودي فراواقعي به نظر مي‌رسد كه رفتارهايش بر اساس قانون عليّتي كه مي‌شناسيم قابل درك نيست، پيداست كه اين تصوير را نمي‌توان به سويه‌هاي مختلف تجزيه كرد، يعني نمي توان گفت شاعر چه چيزي را به چه چيزي تشبيه كرده‌است و به اين بيت‌ها رسيده‌است. اين‌ها چيزهايي هستند كه وراي واقعيت‌اند، هرچند كه بخواهند از واقعيّت و دريافتي در درون شاعر پرده بردارند؛ به جز لحظه‌های حضور در عالم اوهام، چگونه می‌توان «در هوا شنا كرد» و «تقويم را به هم ريخت»؟ اینگونه تصاویر حاصل «تخيل ثانويّه» مي‌باشند، حتي اگر با توجه به بيت شماره (3) چنين تصور كنيم كه شاعر، نخِ زمان را از شعرش بيرون كشيده‌است و در بي‌زماني، كودكي‌اش را به دنياي امروز آورده‌است يا تصوّر كنيم كسي كه در موردش صحبت مي‌كند، فقط شبيه كودكي‌هاي اوست، منافاتي با فراواقعي بودن و تخيّل‌محور بودن ساير ابيات ندارد.

چنان كه ملاحظه كرديم به سختي می‌توان این تصاویر را بر اساس نگاه دوقطبی (صورت، مفهوم) تحلیل کرد؛ به گونه‌ای که یک بخش در خدمت بخش دیگر قرار بگیرد. پیداست كه تصاویر فوق بر اساس قوانینی ورای عالم امکان شکل گرفته‌اند، نه با کمک تشبیه یا استعاره‌ای خاص که قابل تحلیل و بررسی باشد. اینگونه تصویرها قائم به خویشند. کالریج تخیّل ثانویه را انعکاسی از تخیل اولیه می‌داند که در نوع با آن همسانی دارد، اما از لحاظ درجه، حالت و طریقۀ عمل با آن متفاوت است. او می‌گوید تخیل ثانویه «ذوب می‌کند، پراکنده و متفرق می‌سازد تا باز بیافریند و در جایی که انجام این کار ممکن نباشد باز هم در همۀ حالات می‌کوشد تا به ذرّۀ مطلوب برسد، انتزاعی آرمانی پدید آورد و وحدت ایجاد کند» (برت، ص 64).

يكي از ويژگي‌هاي مهم غزل‌هاي نو حسين منزوي تنوع تصویر و حرکت از خیال به سمت تخیّل است. تحلیل و بررسی تصویرهای شعری وی، از دریچۀ نقد و نظریه‌های مدرن، کمک می‌کند که علاوه بر شناخت ظرفیت‌های قالبی سنّتی چون غزل، بتوانیم به دستگاه بلاغی گسترده‌تری دست پیدا کنیم و با کمک آن، خلّاقیت‌های هنری در زبان را بهتر تجزیه و تحلیل کنیم. بررسی تمایزهاي بین خیال و تخیّل در غزل منزوي به تحلیل شباهت‌های تصویری غزل‌هاي وي با تصاویر متعلق به یکی از مکتب‌های ادبی مدرن از جمله: سوررئاليسم، رمانتيسم، سمبولیيسم و...، كمك مي‌كند و مي‌تواند گامي مؤثر در جهت شناخت انواع تصویر و چگونگی تحوّل و تکامل آن و حرکت از دنیای خیال به سمت دنیای تخیّل، بردارد.

 

فهرست منابع:

برت، آر. آل، تخیل، ترجمۀ مسعود جعفری جزی، نشر مرکز، تهران (1379).

 


نویسنده : حسنا محمدزاده

ارسال کننده مقاله : حسنا محمدزاده
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.