چيستي غزل نو - تصوير و تخيّل (11) - تصويرِ پارادوكسي / حسنا محمدزاده



 

تصوير پارادوكسي

تصوير پارادوكسي، تصويري غريب و خلاف عادات معمول است؛ جذابيّت اين‌گونه تصويرها از اين رهگذر است كه بر خلاف نظام‌هاي علّي و معلولي شكل مي‌گيرند و از اموري كه ذهن انسان با آن‌ها انس گرفته‌است، فاصله دارند؛ ذهني كه با اتفاقاتِ تجربه‌شده، خوگر شده‌است، به محض برخورد با چيزي خلاف آنچه مي‌شناسد، دچار تعجب مي‌شود و اصلي‌ترين كاركرد تصوير پارادوكسي، اعجاب‌برانگيزي ذهن مخاطب است كه لذتي به همراه مي‌آورد. تصوير پارادوكسي «با ايجاد تكانه‌هاي ذهني، از يك سو لذتي زيبايي‌شناختي نصيب روح مي‌كند و از سوي ديگر لذت تأويل و كشف مفهوم در آن نصيب عقل مي‌شود. سخن پارادوكسي جز از راه تأويل قابل درك نيست. اجزاء و عناصر سخن پارادوكسي پيوندي غير منطقي دارند، كشف اين پيوند پنهان مستلزم نوعي باطن‌نگري و تأويل در ذات اشياء است» (فتوحي، 1398: 330). نمونه‌هاي زيبايي از تصاوير پارادوكسي در شعرهاي سنايي مخصوصا در منظومۀ سيرالعباد اي المعاد ـ كه گزارش سفري روحاني از تولد روح تا فناي در حق است ـ شكل گرفته‌است. در شعرهاي عطار و مولانا و بيدل و بسياري از اقوال صوفيان هم به تصاوير پارادوكسي برمي‌خوريم. در شعر معاصر هم تصاوير پارادوكسي زيبايي به چشم مي‌خورد، مثلا اخوان ثالث مي‌گويد: «باغ ‌بي‌برگي/ روز و شب تنهاست/ با سكوت پاك غمناكش/ ساز او باران، سرودش باد/ جامه‌اش شولاي عرياني‌ست» در حالي كه «جامه» و «عرياني» دو امر متناقض هستند.

در بسياري از غزل‌هاي نو هم با تصاوير پارادوكسي روبرو مي‌شويم، اما اغلب آن‌ها فقط تلنگري ذهني ايجاد مي‌كنند، نه روحي، چرا كه معمولا در سطحِ زبان، شكل مي‌گيرند و تجربه‌اي روحي در پي ندارند. تفاوت خلاقيّت هنري با تكنيك شعري در اثرگذاري عاطفي آن است، تا زماني كه روح شاعر در آرايه‌ها دميده نشود، احساس و عاطفه‌اي با كمك آنها برانگيخته نخواهد شد. نمونه‌هاي پرشوري از تصوير پارادوكسي در غزل‌هاي حسين منزوي به چشم مي‌خورد، مثل اين بيت: «از چند و چونم وارهان، با جرعه‌اي آتشفشان/ ز آبي كه آتش بي‌امان، در خشك و در تر مي‌زند» (منزوي، 1389: 134)، كه در آن، تصوير «آبي كه آتش به خشك و تر مي‌زند»، تصويري پارادوكسي است.

تعابير پارادوكسي را مي‌توان در چند دستۀ مجزا بررسي كرد كه عبارتند از:

1ـ پارادوكس 2ـ حسّاميزي 3ـ خرق عادت.

1ـ پارادوكس

پارادوكس عبارت است از همنشيني كلمات و معاني ناهمخوان. شاعر در پارادوكس، امور متناقض را با هم آشتي مي‌دهد و كنار هم مي‌نشاند، هرچند كه بر اساس منطق، اجتماع ميان‌شان محال باشد. زيباترين جلوه‌هاي خيال از همين آفرينش‌هايي نشأت مي‌گيرد كه در نظر عقل، محالند. كلينت بروكس، منتقد انگليسي پارادوكس را زبان روح شمرده و گفته‌است: «پارادوكس زباني است دشوار و شديد و سخت تكان‌دهنده و در عين حال شوخگن» (فتوحي، 1398: 327)؛ براي مثال وقتي منزوي مي‌گويد:

به نهر كوچكي از مهر خويش كر دادي

مرا كه تر نشد از هيچ بحر دامن من

(همان: 397)

تصويري متناقض‌نما ترتيب داده‌است. مخاطب كسي را در ذهن مجسّم مي‌كند كه آب دريا او را خيس نمي‌كند، اما با جوي يا نهر كوچكي خيس مي‌شود؛ گويي شاعر، خاصيت آب دريا را از آن گرفته باشد و ادعايي كرده‌باشد كه خلاف قوانين طبيعت است. يا در بيتي ديگر از تضاد ميان «پاييز» و «تابستان» استفاده مي كند و آن دو را كنار هم مي‌نشاند:

نه جواني، نه پير، نه كودك

نيم پاييز و نيم تابستان

در ميان همه نشسته دو دل

اندكي داري از تمامي‌شان

(همان: 458)

تصوير كسي كه نيمه‌اي پاييز است و نيمه‌اي تابستان و نه كودك و نه جوان و نه پير است، بلكه مي‌تواند تلفيقي از كودكي و پيري و جواني باشد، تصويري پارادوكسيكال است؛ علاوه بر تضاد بين پايه‌هاي تصاوير پارادوكسيكال، گاهي رابطۀ ايجاب و سلب ميان دو سويۀ كلام، تصويري پارادوكسي به وجود مي‌آورد، رابطۀ ايجاب و سلب، وقتي شكل مي‌گيرد كه مثلا انسان، غيرانسان فرض شود، براي مثال مي‌خوانيم:

من ماهي‌ام تو آب، تو خاكي و من گياه

يعني همه به جان تو بسته‌ست جان من

(همان: 113)

در عبارت‌هاي «من ماهي‌ام»، «تو آب هستي»، «من گياهم» و «تو خاك هستي» منطق ارسطويي از طريق معارف علمي پي مي‌برد كه تناقضي شكل گرفته‌است، چرا كه «من» و «تو» از جنس انسان است و «ماهي»، «آب»، «گياه» و «خاك» از جنس غيرانسان. همين رابطه را در اين مصراع‌ها هم مي‌بينيم:

قسم به عشق كه زيتون باغ‌هاي شمال

قسم به دوست كه خرماي نخل‌هاي بم است

(همان: 166)

وقتي شاعر مي‌گويد «او خرماست» مثل اين است كه گفته‌باشد: «او به جاي انسان، گياه است» و باز هم از دوسويۀ تناقض يكي انسان و ديگري غيرانسان است. «تو» در شعر منزوي همه چيز مي‌تواند باشد حتي «چشمه»، آن هم نه يك چشمه بلكه هزار چشمۀ توأم با هم: «عطش به سوي تو آورده‌ام هزار كوير/ هزار چشمۀ من هديۀ مرا بپذير» (همان: 355)؛ گاهي هم روابط ايجاب ـ سلب و تضاد با يكديگر مي‌آميزند و به تصويري خاص مي‌رسند، براي مثال شاعر با كمك ايجاد رابطۀ ايجاب و سلب بين دو سويۀ تناقض، خودش را كه «انسان» است «آتش» يا «باران» تصوّر مي‌كند و سپس با كمك ايجاد رابطۀ تضاد، باران و آتش را در كنار هم مي‌نشاند:

مرا آتش صدا كن تا بسوزانم سراپايت

مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش‌هايت

(همان: 388)

مواردي هم هستند كه در آن‌ها بين دو سويۀ كلام، تناقضي بر اساس برقراري رابطۀ ملكه و عدم شكل مي‌گيرد، مثل اوقاتي كه «مرگ» و «زندگي» توأم مي‌شوند، محمدعلي بهمني مي‌گويد:

من زنده بودم، اما انگار مرده بودم

از بس كه روزها را با شب شمرده بودم

در اين سطرها تناقض ميان «مرگ» و «زندگي» برداشته شده‌است و «مرگ»، با «زندگي» هم‌نشين شده‌است. مخلص كلام اينكه پارادوكس، بر اساس اجتماع نقيضين شكل مي‌گيرد و غالبا حامل پيامي است كه از راه تأويل قابل دسترس مي‌باشد. هر جا صحبت از تخيّل و ثبت دريافت‌هايي وراي واقعيّت باشد، مي‌توان ردّپاي پارادوكس را پيدا كرد، چرا كه عالم تخيّل در بند تميز دادن تضادها، تناظرها و تغايرها نيست و در آن مرگ و زندگي، زمان و مكان، شب و روز، گذشته و فردا و... مرزبندي مشخصي ندارند. در متون عرفاني هم به پارادوكس‌هاي فراواني برمي‌خوريم، براي مثال بايزيد بسطامي كه يكي از سرآمدان پارادوكس‌گويي است مي‌گويد:

«روشن‌تر از خاموشي چراغي نديدم و سخن به از بي‌سخني نشنيدم» (عطار، 1322: 1/174)

و:

«اي‌بسا كس كه به ما نزديك است و از ما دور است و اي بسا كس كه از ما دور است و به ما نزديك است» (همان: 171)

تصورات پارادوكسيكال از نظر ساخت زباني غالبا در دو ساخت نحوي اسنادي و تركيبي شكل مي‌گيرد.

الف) پارادوكس اسنادي: در پارادوكس اسنادي با جمله‌اي مواجهيم كه اسناد اجزاي جمله به يكديگر خلاف عقل مي‌نمايد، براي مثال شاعر با كمك تضاد ميان «دور و نزديك» و «سنگ و شيشه» به تصويري زيبا و پارادوكسيكال مي‌رسد و اين مفهوم را در قالب جمله و از طريق اسناد اجزاء جمله (مسند و مسنداليه، فعل و فاعل، مفعول، قيد و...) به يكديگر شكل مي‌دهد، مثلا مي‌گويد:

بار نخست نيست كه با بار شيشه عشق

از سنگلاخ مي‌گذرد پس چه هاي و هوست

يك گام دور گشتي و نزديك‌تر شدي

عشق است و هيچ سوي غريبش هزار سوست

(همان: 407)

ب) پارادوكس تركيبي: در پارادوكس تركيبي با تركيب‌هاي وصفي و اضافي مواجهيم؛ به عنوان مثال پارادوكس تركيبي را در اين بيت مي‌بينيم:

آري تو را اي گريۀ پوشيده در خنده

وآرامش آبستن طوفان! كسي نشناخت

(منزوي، 1389: 197)

تركيب‌هاي «آرامشِ آبستن طوفان» و «گريۀ پوشيده در خنده» دو تركيب وصفي متناقض‌نما هستند كه بر اساس رابطۀ تضاد شكل گرفته‌اند شاعر براي «آرامش» صفت دو جزئي «آبستن طوفان» و براي «گريه» صفت سه جزئي «پوشيده در خنده» را به كار برده است؛ تضاد بين «آرامش و طوفان» و «گريه و خنده» مشهود است.

(ادامه دارد...)

منابع:

فتوحي، محمود(1398)، بلاغت تصوير، چاپ ششم، تهران: سخن.

عطّار نيشابوري (1322)، تذكره‌الولياء به سعي و اهتمام و تصحيح رنولد الن نيكلسون.


نویسنده : حسنا محمدزاده

ارسال کننده مقاله : حسنا محمدزاده
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.