چيستي غزل نو - تصوير و تخيّل (12) - حساميزي / حسنا محمدزاده



(ادامه مبحث قبل)

2ـ حسّاميزي

حسّاميزي نوعي پارادوكس است كه از خلط حواسّ پنجگانه حاصل مي‌شود و در آن آشفتگی حواس، متن را راهبری می‌کند و معمولا با اجتماع نقيضيني مواجهيم كه مرتبط با حواس انسان است. گاهي دو سويۀ حسّاميزي، حسّي‌ است و گاهي يكي از سويه‌ها عقلي و ديگري حسّي است؛ براي مثال در تركيب «عقل سرخ» كه از كاربردهاي شيخ اشراق است، عقل، كه امري همواره عقلي است به رنگ سرخ كه امري‌ست حسّي و ديدني، درآمده‌است، همانطور كه در شعر منزوي هم مي‌خوانيم: «تو عقل سرخ را با واژه‌هايم آشتي دادي/ سلام، آه اي شعور شعر ناب من! سلام، اي عشق!» (منزوي، 1389: 219) همچنين تركيب مشابه ديگري چون «مستي سرخ» را به كار مي‌برد، در بيت: «بادۀ خاص كشيديد و به ميخانۀ عشق/ مستي سرخ شما، غايت هشياري بود» (همان: 108)، گاهي هم يكي از حواس كاركردهاي حسّ ديگر را مي‌پذيرد. حسّاميزي‌ از يك منظر به دو دستۀ اسنادي و تركيبي قابل طبقه‌بندي است؛ و در تقسيم‌بندي ديگر، سه گونه‌ است:

  1. حسّي ـ حسّي
  2. عقلي ـ حسّي
  3. تجسّمي

1ـ حسّاميزي حسّي ـ حسّي

در حسّاميزي‌هاي حسّي ـ حسّي با در هم‌ آميختن‌ حواسّي از نوع: چشايي ـ بينايي؛ شنوايي ـ بينايي؛ بويايي ـ لامسه، بويايي ـ شنوايي و... مواجه مي‌شويم، مثل آنچه در اين بيت مي‌بينيم:

تا كه با طعم زلالت كام ذهنم تازه‌است

چون به خود گويم: تو رؤياي سرابي بوده‌اي؟

(همان: 171)

در اين بيت تركيب «طعم زلال» بر اساس حس‌آميزي حسّي ـ حسّي شكل گرفته‌است چرا كه «طعم» با حسّ چشايي قابل درك است و «زلالي» با حسّ بينايي در ارتباط است و اين دو در كنار هم حساميزي تركيبي دارند، مثل:

چه شيرين نشستي به تخت وجودم

خدا را، غمي؟ التهابي، چه هستي؟

(همان: 57)

در اين بيت، تركيب وصفي مقلوب «شيرين نشستن» كه به جاي «نشستن شيرين» به كار رفته‌است، تركيبي است كه بر اساس حسّاميزي شكل گرفته‌است و در آن، «نشستن» كه با حسّ بينايي قابل درك است، از طريق حسّ چشايي قابل درك شده‌است. تركيب حس شنوايي و بينايي را هم در بيت زير و در تركيب «صداي جاري» مي‌بينيم:

صداي جاري غمخواري‌اش كه روح مرا

به آب زمزمه مي‌داد شست‌و‌شو نرسيد

(همان: 217)

براي آشنايي با چگونگي خلط حس‌هاي شنوايي ـ بينايي به بيت زير هم مي‌توانيم استناد ‌كنيم كه در آن «سكوت» كه مرتبط با حسّ شنوايي است، صفت «عبوس» گرفته كه از طريق حسّ بينايي درك مي‌شود:

شراب خانگي‌ام رفت و بانگ نوشانوش

پيالۀ تهي‌ام ماند و اين سكوت عبوس

(همان: 178)

يا در حسّاميزي اسنادي زير، عبارت «سبز را مي‌گويي» و «سرخ را مي‌آموزي» از خلط حس بينايي و شنوايي، شكل گرفته‌است:

تو سبز را به درختان سرو مي‌گويي

تو سرخ را به گل ارغوان مي‌آموزي

(همان: 92)

براي آشنايي با تركيب حس‌هاي بويايي و لامسه مي‌توان به نمونه‌اي از شعر بيژن نجدي استناد كرد كه مي‌گويد:

ايستاده‌ام بر مزار شيخ زاهد گيلاني/ بوي باغ‌هاي چاي را مي‌مالم به تنم (نجدي، 1399: 132)

و خلط حس‌هاي بويايي ـ شنوايي در نمونۀ زير ديده مي‌شود:

تمام عطر مزرعه را شنيدم (همان: 271)

2ـ حسّاميزي عقلي ـ حسّي

كهن‌ترين نمونه‌هاي حس‌آميزي عقلي ـ حسّي را در آيات قرآن مي‌توان يافت، از اين جمله است آيه‌هايي كه در آن امري عقلي مثل «عذاب» از طريق حسّ چشايي درك مي‌شود، مثل آيۀ 30 سورۀ انعام: «... قَالَ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ». اين نوع حسّاميزي هم به دو دستۀ اسنادي و تركيبي قابل تفكيك است،

الف) اسنادي: در ابيات زير حسّاميزي‌هاي اسنادي به چشم مي‌خورد، وقتي شاعر مي‌گويد: «عشق آبي است»، «عشق صدايش بلند است» و «عشق چشيدني است» يعني براي «عشق» كه امري عقلي و غير قابل ديدن است، رنگ و صدا و طعم قائل شده‌است و با كمك حس بينايي، شنوايي و چشايي آن را قابل درك كرده‌است:

درود، اي آبي بودايي! اي تمثيل زيبايي!

گل نيلوفر باغ سراب من! سلام، اي عشق!

(منزوي، 1389: 220)

بانوي من انديشه مكن، عشق نمرده‌ست

در شعر من، اين‌سان كه بلند است صدايش

(همان: 83)

يك جرعه چشاندي به من از عشقت و مستم

يك جرعۀ ديگر بچشان، مست‌ترم كن

(همان: 84)

در حسّاميزي‌هاي اسنادي زير هم، شاعر براي اموري عقلي مثل «وصل»، «هجران»، «رنج» و «نَفَس»، طعم‌هاي «تلخ» و «شيرين» قائل مي‌شود و با كمك حسّ چشايي آن‌ها را قابل درك مي‌كند:

در كاسۀ وصل تو اگر زهر دهندم

خوش‌تر كه به پيمانۀ هجران تو، قندم

(همان: 165)

افيون‌زدۀ رنجم و تلخ است مذاقم

با بوسه‌اي از آن لبِ شيرين، شكرم كن

(همان: 84)

مگر به صافي گيسويت، هواي خويش بپالايم

در اين قفس كه نفس در وي، هميشه طعم لجن دارد

(همان: 76)

ب) تركيبي: يكي از زيباترين و معروف‌ترين عبارات حسّاميز در پيشينۀ ادبيّات فارسي كه از نسبت دادن وابسته‌هاي حواس به مفاهيم عقلي شكل گرفته‌است و به حسّاميزي عقلي ـ حسّي رسيده‌است را در رسالۀ قشيريه مي‌توان يافت، آنجا كه از انواع «مرگ» سخن رفته‌است:

«اندر حكايت همي آيد كه، حاتم [اصم] گفت: هر كه اندر اين مذهب آيد، چهار گونه مرگش ببايد چشيد: موت‌الابيض و آن گرسنگي‌ست، و موت‌الاسود و آن احتمال بُوَد و باركشيدن خلق، و موت‌الاحمر و آن عمل بُوَد و مخالفت هوي، و موت‌الاخضر و آن مرقّع داشتن، يعني جامۀ پاره‌پاره بر هم دوخته» (عثماني، 1361: 43).

يا وقتي شاعري چون منزوي، براي «خيال» كه امري عقلي است، صفت «سبز» را به كار مي‌برد كه با حسِ بينايي قابل درك است و براي «ياد»، صفتي چون «زلال» مي‌آورد، به دو حسّاميزي تركيبي چون: «پرندۀ سبز خيال» و «ياد زلال» مي‌رسد:

بر سينه چار لاله، در آفاق ذهن من

پر مي‌زند پرندۀ سبز خيال تو

امسال هفت ماهي خونين شناورند

دنبال هم به بركۀ ياد زلال تو

(همان: 188)

يا وقتي براي اموري عقلي چون «باور»، «روح» و «نبض»، رنگ‌ تعريف مي‌كند و به تركيب‌هاي «سبزترين باور»، «روح نقره‌يي» و «نبض آبي» مي‌رسد، باز هم با كمك حس بينايي، حسّاميزي كرده‌است:

«بي‌تو بهار و هرچه در او، نيست باورم/ اي سبزه‌رو! كه سبزترين باور مني» (همان: 80)

«تو روح نقره‌يي چشمه‌هاي بيداري/ تو نبض آبي درياچه‌هاي خواب مني» (همان: 36)

يا وقتي براي درك كردن «رفتار» معشوق از صفت «شيرين» استفاده مي‌كند و آن را از طريق حسّ چشايي به تصوير مي‌كشد،حسّاميزي كرده‌است: «از تبار دلستان لوليان بيستوني/ شنگ و شيطان با همان رفتار شيرين خواهد آمد» (همان: 61) يا وقتي «فراق» را با كمك حس بويايي قابل درك مي‌كند و به تركيب «بوي فراق» مي‌رسد، حسّاميزي كرده‌است: «هوا چرا همه بوي فراق مي‌دهد امروز/ تو تا هميشه گر از من سر جدا شدنت نيست» (همان: 71)

3ـ حسّاميزي تجسّمي

در حسّاميزي تجسّمي، حواس و عينيّات به هم آميخته مي‌شوند و شاعر براي حواس، جسمانيّت قائل مي‌شود و مي‌كوشد به آن‌ها قابليّت تجسّم ببخشد. براي مثال «صدا» به شكل «ابر» مجسّم مي شود و قابليت باريدن دارد و حساميزي تركيبي «ابر صدا» را شكل مي‌دهد:

كجاست بارشي از ابر مهربان صدايت؟

كه تشنه مانده دلم در هواي زمزمه‌هايت

(همان: 143)

يا «صدا» به شكل «مرغ» مجسّم مي‌شود تا از اين طريق كمّ‌و‌كيف آن نمايانده شود در تركيب «مرغان صدا» در بيت: «شود آيا كه پَرِ شعر مرا بگشايند؟/ بال زنجيريِ مرغان صدا بگشايند؟» (همان: 90) برخي حسّاميزي‌هاي تجسّمي هم اسنادي‌اند، مانند وقتي كه صدا در تركيب اجزاي جمله به شكل «ظرفي» درمي‌آيد كه «درد» در آن ته‌نشين شده‌است: «حماسه‌اي‌ست كه مي‌دانم و نمي‌دانم/ كه در صداي تو اين درد، ته‌نشستۀ چيست؟» (همان: 43)

(ادامه دارد...)

منابع:

عثماني، ابوعلي حسن‌بن احمد (1361)، ترجمۀ رسالۀ قشيريه، با تصحيحات و استدراكات بديع‌الزمان فروزانفر، چ دوم، تهران: علمي و فرهنگي.

نجدي، بيژن، (1399)، واقعيّت رؤياي من است، چاپ پنجم، تهران: مركز.


نویسنده : حسنا محمدزاده

ارسال کننده مقاله : حسنا محمدزاده
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.