تعویق غزلی عالی




عنوان مجموعه اشعار : آرزوی شهاب
شاعر : شهاب مهری


عنوان شعر اول : جای خالی

تنهاییش را سکوتِ چشمان او جار میزد
آن شانه‌های نحیفش طعنه به آوار میزد

دستِ نوازشگر باد وقتی به موهاش میخورد
انگار دستان بابا با موی او تار می‌زد

وقتی به دیوار میخواست تکیه کند شانه‌‌هایش
از قد و بالای بابا عکسی به دیوار میزد

میخواست مثل ستاره دامن بپوشد، برقصد
افسوس... پیراهنِ شب بر قامتش زار میزد

در آن سکوتِ مه‌آلود خانه فقط سرفه میکرد
انگار حرف دلش را دختر به سیگار میزد

خانه پس از مرگ بابا کابوس آوار میدید
هر شب چراغی خودش را در سوگ او دار میزد


عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
شده است که دلت بخواهد و با صدای بلند، یا یواشکی به خدای خودت گفته باشی «خدایا نمی‌شد افتخار سرودن این شعر را، مخصوصا به من محول می‌کردی؟» یا؛«کاش این قطعه را من گفته بودم!»
من چطور!؟ شاید باور نکنید، اما شده‌ است که اشک ریخته‌ام که: «چرا من این شعر را نگفته‌ام!؟» اول‌بار که غزلِ «همه کس کشيده محمل به‌جناب کبريايت! من و خجلت سجودی که نکرده‌ام برايت» را خواندم، درست و دقیق، عین همین لحظه، جزییات موضوع را به یاد دارم، سخت گرفتار بودم و گرهی در کارم بود و نیازمندانه خدای گره‌گشا را به مدد می‌طلبیدم و از این حیث دلِ خونی داشتم، به خصوص فضای ذهنی‌ام طوری بود که به تلنگری اشکم به مشکم می‌رسید و ساری می‌شد، با این مشخصات رسیدم به بیت دوم، گفتی مولانا عبدالقادر، بیش و کم‌اش را نمی‌دانم، اما حدودا چهارصد سال پیش، دهان تو بوده و با خدا گفت و شنفتی آتش‌ناک داشته؛ «نه به خاک دربسودم، نه به سنگش آزمودم!/ به‌کجا برم سری را که نکرده‌ام فدایت….» و هی ناله‌ام گیراتر و گیراتر و گیراتر به گوش اهل خانه رسید. الهی بمیرم! مادرم با آن پای نای‌مرده‌ی دیابتی، چطور دو تا یکی پله‌ها را آمده بود بالا!؟ نمی‌دانم؛ مرا _با سیلی بر گونه_ که دید، درهای اتاق اگر وا نبود، سقف می‌ریخت روی من و کتاب‌هام، بعد هم…
….حاضرم هزار بار بمیرم ولی آن صحنه را، که دو دستی و با تمام توان، زد توی سرش و همان جلوی در نشست. (تنها جایی بود که خوشحال شدم از پیر شدن و نیرو نداشتنِ دست‌هایش. دست‌هایی که در جوانی، گبه‌ها و گلیم‌ها و البته گله‌ها و گل‌ها، روز راحت از وسعت و سرعتش نداشتند) مهلت هم نمی‌داد، هی جیغ می‌زد و جملات تک‌کلمه‌ایِ بدون فعل، که البته در قاموس خانوادگی ما، کامل و حتا تشریحی بود؛ بی‌لکنت، اما لرزان می‌پرسید؛
«کدومش؟»
«کی؟»
«کی چیزی‌ش شده؟»
«جواد؟»
«حجت؟»
«مدیا؟»
«سمیه؟»
«وای!!!! نکنه سعیده به سمیه گفته موضوع سرطانش را…»
گفتم: «نه ننه‌! نههههه»
«به‌خدا هیچ‌کس طوری نشده، داشتم برای بدبختی‌های خودم گریه می‌کردم.»
به سرعت زاویه گرفت! «ناشکری ننه! آدم سالم، با دو تا بچه که انگار گوجه فرنگی، چی کم داری که بدبختی!؟» و من دیگر نتوانستم، آن‌روز، آن شعر را ادامه دهم. بعدترها هم هرجایی که خوانده و شنیده‌ام، بغض کرده‌ام.
خلاصه آقا شهاب مهری، این وزن، وزن خیلی خوبی برای سرودن و روایت کردن است. فقط کاش، همه مصاریع را دوری ننوشته بودی، چون می‌شده است به راحتی برخی یا همه مصراع‌ها را در وزن نشاند بدون آن که زحافی رخ دهد، البته در کار شما اینگونه نشده، اما بهتر بود بیتی را متصل می‌کردید تا توانایی عروضی‌تان را به رخ بکشید‌.
از دیگر اتفاقات شعر، تصاویر تشبیهی‌ست که با مصداق و مشبه‌به سعی در وضوح آن کرده‌اید، مانند شانه و آوار و حرف دل و سیگار که به نظرم در بیت سوم، این تصویر به شدت انتزاعی و غیرواقعی به نظر می‌آید، برای برخی مفهومش چنین است که «از بلندی قامت پدر، عکسی بر دیوار بود» یا برخی دیگر ادراک‌شان به این‌جا می‌رسد که «قد بلند پدر، برای قاب به دیوار زدن عالی بود» و‌ لابد تاویل سوم این است که «من با بالا رفتن از قامت پدر قاب به دیوار می‌زدم» به این سه برداشت، احتمالا بشود چیزهای دیگری هم افزود، آن‌جا که سخن‌سرایان گفته‌اند: «خوشا که از یک بیت، چندین مراد حاصل شود و معناها درو گردد» قطعا این‌جا نیست، چرا که شهاب عزیز، احتمالا خودت هم اذعان داری که این بیت بیشتر جنبه‌ی پرکردن مسیر سرایش را داراست و رتبه‌ای نزد سایر ابیات بیش و افضل نخواهد داشت.

در نهایت، بهتر است شهاب عزیز، خود یک ویراست دیگر از این نوسروده بیرون دهد، آخر وضعیت برخی بیت‌ها ساده، برخی عالی برخی متوسط است و این چندگانگی ساخت و معنا، فرصت تولید یک کار خوب را به تعویق انداخته، چه خوب است آن ویراست که عرض کردم را بگذارید مبنا و با راهنمایی‌هایی که گرفته و می‌گیری و نیز جملات این کاتب، دست به نونوشت بزنی و کارستانی از یک اثر رو به ضعیف، به مخاطب هدیه کنی‌.

خانه پس از مرگ بابا، کابوس آوار می‌دید
هر شب چراغی خودش را در سوگ او دار می‌زد!

پایان غم‌انگیز این شعر نیز، مانند همه روایت‌های این‌ سال‌ها در شعر، مع‌الاسف به مرگ ختم می‌شود، بادا که امید و روشنی، پنجره‌ای به وسعت مشرق بر شب‌های تار این میهن بگشاید و خورشیدی نمایان شود که ما را به لذت و عشق و زندگی بی‌دغدغه رهنمون می‌سازد، به امید آن روز.


با ارادت و مهر
مجتبا صادقی
تیر ۱۴۰۲

منتقد : مجتبا صادقی




دیدگاه ها - ۱
سید احمدرضا فضیلت منش » جمعه 02 تیر 1402
سلام... خدمت سراینده و منتقد...مقدمه نقدی که آقای صادقی نوشتند مجابم کرد اعتراف کنم که متاثرم کرد. واقعا زیبا بود. خدا حفظتان کند

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.