آمد و رفت




عنوان مجموعه اشعار : -
شاعر : اسحق فتحی


عنوان شعر اول : -
آن گرگ و میش که آمدی
بادبادکم اوج گرفته بود تا قیف آسمان
و تمام خانه در ارتعاش بوق قطار می‌رقصید
رخت‌های روی بند از شوق
مسافران غریبه را به بدرقه دست تکان می‌دادند
رخت‌ها را که بردی اما
قطار و بادبادک و دل
همه رفتند


عنوان شعر دوم : -
گل‌آلود لود که می‌شوی
شک ندارم
در سرچشمه‌هات باران گرفته است
و ساقه‌های بلند صاعقه
چنگ می‌زنند جان زمین را
در گرفت و گیر شاخه‌های باد و بلوط
و دشت‌های سیل‌زده‌مان
پریشانی گیسوانت را
چون سنگواره‌ای بر سینه نقش می‌زنند
تا تو در زایش دوبارۀ جلگه‌هایمان بارور شوی
با خوشه‌های ترانه و لبخند


عنوان شعر سوم : -
در تک و تا.. .
اسب‌هایمان چه نجیبانه!
از سنگینی زین‌های زخم‌خورده
تاب می‌آورند
سنگ‌های دردناک فرونشسته بر سم‌های بی نعل را
در نوازش مواج یال‌ها به چارنال*
با بوی داغ بر کپل‌های زیباشان
تا گرگ و میش انتظار را دخترکان ایل
آتشی بیافروزند
از سینه‌های داغ‌دارشان
در زمهریر سیاه‌چادران
تا کوچ
تا بهار
نقد این شعر از : رحمت‌اله رسولی‌مقدم
سلام و مهر!
زبانی که سراینده‌ی گرامی پیشه کرده‌اند، شعریت دارد و بستری‌ست آبستن حوادث. این شعریت در فرسته‌های دوم و سوم بیشتر است. شعریتی که حاصل زبان است، قادر است هرچیزی را که در آن بریزیم، به شعر تبدیل کند. اینگونه بود که فروغ فرخزاد می‌گفت: به جایی رسیده‌ام که از بی‌اهمیت‌ترین کارهای روزانه‌ام هم شعر بسازم (نقل به مضمون). به نظر می‌آید که اقای فتحی، این امتیاز بزرگ را به‌دست آورده‌اند، اما اگر در همه‌ی جزئیات، پرسش‌گر باشند، برآیند چیزهایی که در یک ظرف می‌ریزند، شعرتر خواهد بود.
• در شعر اول، سراینده، گاهِ آمدن را برجسته می‌کند. گرگ و میش مختصات زمانی آمدن اوست. خب سوال این است که این گاه چه نسبتی با سایر وقایع سروده دارد؟ اگر یک ظهر، یک عصر، یک پسین می‌آمد، در شکل و روند ماوقع تاثیری داشت یا خیر؟ از طرفی با تجزیه‌ی گرگ و میش دنبال این می‌گردیم که از این تقابل و تناظر گرگ و میش در شعر ردی پیدا کنیم، اما نشانگان متنی بعدی در طول سروده، ما را به این ظن رهنمون نمی‌کنند.
• سه عنصر دیگر (بادبادک، قطار و رخت) متعاقبا وارد متن می‌شوند. فرض می‌کنیم که یک صحنه داریم و بازیگران یکایک روی صحنه می‌روند و نقش خود را بازی می‌کنند و از صحنه خارج می‌شوند. نقش بادبادک، یک نقش ثانوی است. یعنی به این فکر می‌کنیم که بادبادک کجاها کاربرد دارد؟ طبیعتا در شادی‌ها و جشن‌ها. پس بادبادک کمک می‌کند تا شادمانی سراینده از این آمدن، در لفافه بیان شود. آن اوج هم اوج این شادی را تبیین می‌کند.
• قیف آسمان، آستانه‌ی این شادمانی است. برای درک این ترکیب، آن را تجزیه می‌کنیم و شکل قیف را تصور می‌کنیم. شکل قیف اینطور است که یک پراکندگی را جمع می‌کند و از طریق یک کریدور، وارد ظرف مقصد می‌کند. یک جریان از بالا به پایین هم برای ان متصوریم. خب مثلا می‌توانیم بگوییم شادی‌ای آسمانی با این آمدن، به سمت من آمده است. اما یک چیز دیگر هم نیاز داریم؛ اینکه خود بادبادک، چه رشته پیوندی با قیف دارد؟ یعنی ما علاوه بر رشته پیوندهایی که بین عناصر از طریق معنا و مضمون برقرار می‌کنیم،خود اشیاء را هم باید به هم متصل کنیم تا از این اتصال اولیه و مقدماتی، به آن ریسمان محکم برسند.
• قطار هم که مشخصا وسیله‌ای برای آمدن است. بوق قطار اما نقش مهم‌تری دارد. بوق هم از اسباب شادمانی است و اگر از بوق وسیله‌ای که با آن آمده‌ای، برای این شادی استفاده کنیم، یک ارزش افزوده محسوب می‌شود. متعاقب آن رقصیدن خانه را داریم. لابد شما هم مثل من فکر می‌کنید که شدت و حدت آمدن قطار و آن ارتعاش، باید منجر به لرزش شود نه رقص! اما خب این هم از نکات مثبت این سروده است. زیرا سراینده از آن لرزیدن به رقص تعبیر کرده است تا المان دیگری از شادی را به تصویر بکشد.
• تکان خوردن رخت‌های روی بند هم نشانه‌ی دیگری از شوق و شادمانی است. این تکان خوردن توسط باد صورت می‌گیرد. اگر بخواهیم دقت کنیم که این باد از کجا آمده است، می‌توانیم به باد بادبادک رجوع کنیم که آن هم از شادی بود. تکان خوردن این رخت‌ها به تکان دادن دست برای غریبه‌ها تعبیر شده است. این غریبه‌ها باید بروند، چون مسافرند. اما مسافر از کجا آمد؟ درست است؛ از قطار! شاید این حجم از هماهنگی در ذهن سراینده هم نبوده باشد، اما نکته همان نکته‌ی اولی است: اگر زبان خود را دریابیم، به هماهنگی‌های شگفت‌انگیز و ناخواسته هم خواهیم رسید.
• قسمت دوم ماجرا، قصه‌ی رفتن است. در واقع این شعر کلا یک عبرات است: رفت و آمد! یا یک جمله است: آمد و رفت! خب سوال بعدی این است که آن عزیزی که آمد، چرا نگفتیم دل را برد و رفت؟ چرا گفتیم رخت‌ها را برد؟ پاسخ من به عنوان مخاطب و با تکیه به داده‌های متن این است که سراینده از اصطلاح «رخت بربستن» استفاده کرده است. این بهترین شکل ممکن برای استفاده از عنصر رخت هم در آمدن و هم در رفتن عزیزمان بود.
• متعاقب آن، شادی‌ها و آورندگان آن شادی یعنی بادبادک و قطار هم رفتند. هنوز تمام نشده است. او یک چیزهایی را آورد و همان‌ها را هم برد. اما به این بسنده نکرد و یک چیز دیگر هم از من برد. چه برد؟ دل مرا! اینگونه سود و زیان یک آمد و رفت غیرمعمولی به تصویر کشیده شده است. اصل حرف، خیلی ساده است. اصل حرف این است که تو آمدی و دل مرا بردی. این جمله خیلی روزمره است، نه؟! پس چه چیزی آن را به شعر تبدیل کرد؟ پاسخ این است: زبان وفرم. زایایی زبان و استفاده از تکنیک‌ها و ظرفیت‌های زبان، کمک کرد که این حرف معمولی، جوری گفته شود که به یک شعر بدل شود.
سروده‌های دوم و سوم هم فرازها و نشیب‌هایی دارند، که در این مقال نمی‌گنجد. تا درودی دیگر!

منتقد : رحمت‌اله رسولی‌مقدم

فرزند کوهستان؛ متولد خرداد 1369



دیدگاه ها - ۲
رحمت‌اله رسولی‌مقدم » جمعه 29 دی 1402
منتقد شعر
درود و مهر آقای فتحی! موفق باشید
اسحق فتحی » شنبه 09 دی 1402
درود و فراوان سپاس از شما منتقد محترم بابت خوانش و نقد سرودهایم پایدار باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.