در تفاوت ساخت مدرن و نوکلاسیک




عنوان مجموعه اشعار : در را به روی این حرفها نبند...
شاعر : نبی پلویی امیرآبادی


عنوان شعر اول : شخص سوم مفرد
این شعر محو را که از هیچ سر زده ...
را می‌نویسم از چه کسی که نیامده ...
یا رفته ،بی که باز کند ،لب به گفتگو
یا مرده بی که گور شود ،طبق قاعده
این شخص سوم از همه ی ما غلیظ‌تر
عاشق شده،مریض شده،بعد گم شده
گاهی سکوت کرده،خزیده درآیند.
گاهی کشیده در همه ی شهر،عربده
از گوشیو، الو،؟سلام...چه کسی آنسوی خط است؟؟
تا دیدن و ندیدن و قطع مراوده
تا اینکه سر درآورد از شعرهای من
بی شکل،بی مقدمه،یکباره،سرزده
حتی به من نگفت،که هستم،کجایی ام.
حتی به من نگفت، غمت را فرو بده
این شخص سوم است،خود من که بی صدا
باچهره ای جدید ،به دیدارم آمده

عنوان شعر دوم : سنگ حق...
اگر به خواهش من در دم اعتنا نشود
سزاست دیگر اگر یادی از خدا نشود ..
کسی ز کار فروبسته ام گره نگشود...
که آنچنان گره افکنده ای ،که وا،نشود
امید خلق ستمدیده،روز محشر توست
که ضامن است،اگر محشری،به پا نشود
بگوبه ساده دلان،روزن امیدی نیست
که عمرشان هدر خواندن دعا نشود
به هیچ معجزه ای ،اعتماد ممکن نیست
بسا که بار دگر،اژدها،عصا،نشود...

عنوان شعر سوم : چرا؟
کسی سلام زمین را به آسمان نرساند
وپاسخی زخدا ،بر زمینیان ،نرساند
زخیل یکصد و اندی هزار پیغمبر
پیمبری،خبر از راز آن جهان نرساند
زمانه طی شد و منجی نیامد و مددی
به مردمان بد ،آخرالزمان،نرساند
به بام عقل میندیش،هیچ کس خود را
به شوق پر زدن از راه نردبان ،نرساند...
نسیم فلسفه جز بذر یاس و خودبینی
به ما زخطه ی ،یونان باستان ،نرساند
بهای مرگ خود از کیسه میدهدسقراط
به رایگان ،کسی اش،جام شوکران ،نرساند
به غارت دل من،ناشیانه ،چنگ زدی
کسی به گوش تو حرفی،زکاهدان،نرساند؟؟؟
خدا،زمین و زمان را به هم رساند اما،،،
مرابه وصل تو ای خوب ِ مهربان، نرساند
نقد این شعر از : سیامک بهرام پرور
سلام و ارادت
سه غزل از شما خواندم که دنیای غزل نخست تفاوتهای بنیادین با دو غزل دیگر داشت. غزل اول بر پایه‌های روایت مدرن شکل گرفته است و ساخت مدرن هم دارد و دو غزل دیگر نوکلاسیک محسوب می شوند. قاعدتا خود شما چون سراینده این سه شعرید بر تفاوتشان واقفید اما از باب تذکار، بر هم زدن قالب بیت‌محور غزل به نفع روایت، استفاده از شبکه واژگانی به‌روزتر در ساخت، و شیوه روایی انتزاعی در درونمایه روایی در غزل اول تفاوت کلیدی دارد با غزل دوم و سوم که ساخت بیت‌محور و دنیای واژگانی آشناتر و البته شیوه روایی عینی دارند.
غزل اول دو ایراد وزنی بی دلیل دارد. یکی در مصراع اول :
این شعر محو را که از هیچ سر زده ...
را می‌نویسم از چه کسی که نیامده ...
قاعدتا با توجه به وزن کلیت شعر ، یا باید حرف ربط (که) را به شکل مصوت بلند بخوانید و از اختیار شاعری استفاده کنید که البته در مصراع اول هم زیاد توصیه نمی شود و هم اصولا در یک ساخت مدرن، این نوع تسکینها یا کشدار خواندنها باید دلیلمند بر اساس درونمایه باشد و موسیقی به عنوان یک ابزار کاملا دقیق استفاده شود، یا اینکه باید مثل همه شعر دو مصوت کوتاه اینجا بیاورید مثلا :
این شعر محو خسته که از هیچ سر زده ...
را می‌نویسم از چه کسی که نیامده ...
انفاقا اینجوری آن (را)ی اضافه در مصراع اول حذف می شود تا (را) ی اول مصراع دوم درست بنشیند! ... اگر نه جمله شما دو (را) خواهد داشت و باز هم بی دلیل!
مورد دوم اینجاست :
از گوشی و، الو،؟سلام...چه کسی آنسوی خط است؟؟
تا دیدن و ندیدن و قطع مراوده
آن (سلام) وسط مصراع اول کلا از لحاظ وزنی اضافه است. من در متن دلیلی موجهی برای خروج از وزن ندیدم. پس اگر دلیل روایی متقنی برای شکست وزن ندارید از خیر آن سلام بگذرید چون هم حشو دارد و هم از وزن خارج است!
از این دو نکته که بگذریم ، غزل اول غزل خوبی است هر چند نمی توانم انکار کنم که در جای جایش حس دژاوو و آشناپنداری داشتم و این احتمالا به دلیل نزدیکی ساخت و دنیای واژگانی و شیوه روایت، با جریان مدرن‌نویسی در غزل بوده است‌.
در واقع و به بیان بهتر، این غزل یک تمرین بسیار خوب برای تحربه این فضاست، اما به نظرم آن شگفت‌انگیزی و خارق‌العادگی در تصویرسازی یا زبان آوری یا اندیشه و نگاه را ندارد و به نوعی برای مخاطب آشنا با غزل معاصر، این تلاش برای ایجاد چندصدایی، ایجاد فضای انتزاعی با کشیدن کاراکتر روایی به درون بازی روایت و به نوعی شکستن دیوار چهارم به قول برشت و ... چندان غافلگیرکننده نیست.
اما همچنان برخی سطرهای این شعر جذاب اند و پیش برنده :
این شخص سوم از همه ی ما غلیظ‌تر
عاشق شده،مریض شده،بعد گم شده
یا :
گاهی سکوت کرده،خزیده در آینه
گاهی کشیده در همه ی شهر،عربده
یا :
یا رفته ،بی که باز کند ،لب به گفتگو
یا مرده بی که گور شود ،طبق قاعده
در باب قافیه این شعر هم عرض کنم که هرچند من با این قافیه موافقم اما احتمالا نگاههای کلاسیکتر با آن موافق نباشند! هر چند جناب حافظ هم فرموده باشد که :
به کویِ میکده یا رب سحر چه مشغله بود؟
که جوشِ شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود
حدیثِ عشق که از حرف و صوت مُستَغنیست
به نالهٔ دف و نی در خروش و ولوله بود
مباحثی که در آن مجلسِ جنون می‌رفت
وَرایِ مدرسه و قال و قیلِ مسأله بود
دل از کرشمهٔ ساقی به شُکر بود ولی
ز نامساعدیِ بختش اندکی گِلِه بود
قیاس کردم و آن چشمِ جادوانهٔ مست
هزار ساحر چون سامریش در گَله بود
و الی آخر.
در مورد دو غزل دیگر هم غزل شماره دو را بهتر دیدم چون به کارگیری عنصر طنز و نیز نگاه رندانه خیامی آن سبب ایجاد تعجیب در سطرها شده و رشته پیوند عمودی اثر هم از وحدت رویه این تشکیکهای خیامی که به نوعی به تجاهل العارف هم شبیه است، شکل گرفته است:
امید خلق ستمدیده،روز محشر توست
که ضامن است،اگر محشری،به پا نشود؟
در کل از همان بیت نخستین، این جسارت بیانی، به نوعی براعت استهلال می شود برای اینکه بدانیم که شعر از آن دست اشعار است که لسان الغیب نیز دارد :
وای اگر از پس امروز بود فردایی!
شعر سوم اما هر چند فاقد محور عمودی نیست اما این پیوستگی را آنقدر دقیق ندارد:
نسیم فلسفه جز بذر یاس و خودبینی
به ما زخطه ی ،یونان باستان ،نرساند
بهای مرگ خود از کیسه میدهد سقراط
به رایگان ،کسی اش،جام شوکران ،نرساند
به غارت دل من،ناشیانه ،چنگ زدی
کسی به گوش تو حرفی،ز کاهدان،نرساند؟؟؟
خدا،زمین و زمان را به هم رساند اما،،،
مرا به وصل تو ای خوب ِ مهربان، نرساند
کاری به درستی و نادرستی و حتی قوت استدلال و نتایج محاجّه دو بیت نخست ندارم، ولی به ناگهان در یک شعر ساختارمند، از یونان باستان و سقراط و شوکران، به «غارت دل و کاهدان و وصل تو ای خوب» نمی شود پرید. این حرکت نیاز به بیتی میانجی و حرکتی آرامتر دارد تا تصاویر و البته مفاهیم بر هم بلغزند و تبدیل و تبدل یابند.
در مجموع با توجه به توانمندی شما در استفاده از شیوه‌مندی‌های مختلف نوشتن، و گستره واژگانی خوب گمان می کنم با کمی سختگیری بیشتر بر چرایی نوشتن و ایجاد نگاه تشخص یافته تر و منفردتر ، شعرهای زیباتری از شما خواهیم خواند.
چنین باد

منتقد : سیامک بهرام پرور




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.