مانند یک فانوس بی‌نفت خاموش مانده




عنوان مجموعه اشعار : آن جا خورشید غروب نمی‌کند
شاعر : ریحانه میرزائی


عنوان شعر اول : تو میدانستی!
آه! باید غروبی کرد
تن من از زیستن
دست کشیده
و نبض من
مانند آخرین نفس‌های یک دونده
سنگین است
چشم من
تمنای گریستن دارد
و من آن‌قدر مفلوک مانده‌ام
که با کوچک‌ترین تلنگری
خواهم گریست
تمام زندگانی من
لغت‌نامه درد است
و شوقی که داشته‌ام
آخ! مانند یک فانوس بی‌نفت خاموش مانده
و خاک من را خدا گویی
از کویر برداشته است
و تو می‌دانستی
دانه‌ای که من کاشته‌ام
به جوانه نخواهد رسید
آسمان دل من
زادگاه بغض ابری است
که باران نمی‌شود
و زبان من
از ابراز محبت
علیل مانده
تو می‌دانستی
شب به روزهای من
هجرت خواهد کرد
و حریمی به اسم تنهایی
مرا از عشق بازخواهد داشت
و من سخت خسته‌ام
مانند ریشۀ گندیده‌ای
که با کوچک‌ترین باد
آخرین شکوفه‌اش
به یغما خواهد رفت
و مانند آخرین سرباز
در سنگری خونین
که تیرهای کین
معشوقه‌اش را به انتظار خواهد گذاشت
بی‌پناهم
معجزه‌ای باید
و تو می‌دانستی
معجزه، لب‌هایی است که می‌خندند
من بیچاره‌ام
مانند خانه‌ای
که ساکنانش
از چشم‌های هم می‌گریزند
و به جز آلبومی از کودکی
و تباری مشترک
از  هم غریبه‌اند
و مانند طایفه‌ای
که به بهانه مرگ
دیدار تازه می‌کنند
حقیر مانده‌ام
تو می‌دانستی
از ویرانه‌های یک قلب
نمی‌توان آرزو ساخت
و از شکسته‌های یک حسرت
نمی‌توان پنجره ساخت

تو می‌دانستی  من تنها می‌مانم
مانند بازماندۀ یک نسل‌کشی
و من خواب یک گل را
در حسرت مانده‌ام
در یک رویا
و زندگی چنان برایم بی‌معنا شده
که اگر وسط یک مزرعه بایستم
کلاغ‌ها مرا با مترسک اشتباه خواهند گرفت

عنوان شعر دوم : آسمان بی‌پرواز
در پهنۀ کدام آسمان
پرواز  را باید جست؟
و در هوای کجای جهان
تنفس را باید آموخت؟
از کدام پنجره
زیستن را باید خواند؟
و از کدام نامهربان
مهربانی طلب باید کرد؟
دستان ما همزاد ِجوانه‌ای در خیال ِنهال
چشمان ما هم‌آغوش ِخورشید
و زبان ما
نفرت را عشق می‌خواند
چرا ما دیگر خوب نشدیم؟
و چرا چشمان ما دیگر
خورشید را دوست نداشت؟
می‌دانم دستان ما دیگر
هم‌سرشت بنفشه نخواهد شد
و بهار که در درون ما
بدرود گفت
بازنخواهد آمد
آیا دستانی که یاری می‌داد
ما را دوباره خواهد رویید؟
آیا چشمانی که شجاعت می‌داد ما را
دوباره خواهد نگریست؟
آیا آینه آرزوی دوستی را به گور خواهد برد؟
آیا رنگ‌ها
در هزاررنگی آدم‌ها
بیرنگ خواهند شد؟
آیا آسمان دوباره
عشق را پناه خواهد داد؟
آه! تا دوستی، مسافتی دراز مانده
جاده درگیر زمستانی ابدی است
عشق، درازنایی به وسعت رگ‌ها دارد
و مهربانی از قلب‌های ما می‌گریزد
در ریشه‌های ما گویی
درد را تزریق کرده‌اند
و درد سهم برگ‌های درخت است
و آن که می‌گفت
عشق را به جریان خواهد انداخت
جز دشمنی چه داشت برای ما؟
دلها؟
بیمارند دل هایی که روزی
دوستمان می‌داشت
و خاموشند زبان‌هایی که جز برای نوازش
راز از خود بر نمی‌داشتند
ما غمگینیم
پیوسته غمگین
و زمان را انگار
دستی در تاریک‌ترین نقطه شب
پیش از بر آمدن سپیده‌دم نگه داشته است
و مهر -آه!- مهر در خسوفی ابدی است
و لب‌هایمان به مانند تیرکمان کودکانی که
پرنده‌ای بی‌خبر را هدف می‌گرفتند
شکفته می‌شوند
ساعت ایستاده
در ثانیه‌ای که
درد ما را پناه داد
و عقربه‌های خاک‌خورده دیگر
رویای فتح ندارند

عنوان شعر سوم : خدا نگهدار
دستانت را در دستانم
بگذار
به من شجاعت بده
که کمتر بترسم
به من بگو
که آن بیرون
آدم‌ها هنوز مهربانند
به من بگو
به من بگو
بگذار راحت بمیرم
بگذار خیال کنم
هیچ عیبی نیست
بگذار راحت بروم
به من بگو
آدم‌ها برای رفتنم ناراحت می‌شوند
بگو خواب می‌دیده‌ام
و تمام آن کینه‌ها
کابوس بوده‌اند
بگو بعد از رفتن من برایم اشک خواهند ریخت
بگو برایم گل رز
خواهند آورد
بگو درخت سپیدار
توی کوچه
بعد از رفتن من
دیگر شکوفه
نخواهد داد
بگو برگ‌های پاییزی
بعد از رفتن من
دیگر آواز نخواهند خواند
بگو بعد از انجماد زندگی در مویرگ‌های قلبم
جایم را خالی خواهند کرد
بگو
بگذار خیال کنم ساده نبودم
من از آدمی
که به آن
مانند خواهم شد
می‌ترسم
بگو بگذار قلبم
پس از یخ شدن
زیاد سرما نخورد 
برایم تعریف کن
که امروز
چقدر کنار هم خندیدند
برایم بگو
آن همه تظاهر و ریا
شوخی بچگانه بود
من با فریادی از دل شب خواهم مرد
پس بیا و بگو
بگذار راحت بمیرم
بگذار بعد از تغییر
حسرت این مهربانی‌ها را بخورم
بگو تا یک روز به خودم بیایم
به من بگو تا دیگر
نتوانم به بد شدن فکر کنم
من از برق چشمانم
می‌ترسم
سکوت گلویم را می‌تراشد
بغض گلویم را می‌خراشد
بگذار حداقل بتوانم
گریه کنم
برای این آدمی
که بودم
من با فریادی از دل شب خواهم مرد
من با نجوای خورشید نابود خواهم شد
بیا و بگو
آن حجم مکعبی
سردی را فقط
فکر کرده‌ام
من می‌ترسم
من از پژواک صدای قدم‌هایم می‌ترسم
من از آیینه‌ها می‌ترسم
بیا و به من بگو
هنوز پشت در
آدم‌های مهربان
منتظر منند
بگو نیم‌ساعتی به غروب آفتاب مانده
بگو آسمان هنوز آبی است
بگذار با خیال راحت
کهنه شوم
بگذار بیندیشم
که یک روز مهربانی بود
یک روز همه مرا دوست داشتند
تو دستانم را ترک نکن
رفیق روز های سخت!
به من دروغ بگو
من با فریادی از دل شب خواهم مرد
نقد این شعر از : انسیه موسویان
دوست خوب نوجوان، خانم ریحانه میرزایی
سلام
از آشنایی با شاعر خوش‌ذوق و پراحساسی مثل تو بسیار خوشحالم و حضورت را در جمع اعضای پایگاه نقد شعر، خیر مقدم می‌گویم.
سه شعر سپید نسبتا بلند برای ما فرستاده‌ای؛ تو می‌دانستی/ آسمان بی‌پرواز/ خدا نگهدار
هر سه شعر را با دقت و تأمل خواندم و لذت بردم. به نظرم با توجه به سن و سالت، شعرهای خوب و تحسین‌برانگیزی هستند و ما را به آینده‌ی شعری تو امیدوار می‌کنند.
نمی‌دانم مطالعات شعری‌ات در چه سطحی است و با آثار کدام شاعران کهن و معاصر آشنایی و اُنس و اُلفت داری. من در این شعرها نشانه‌هایی از علاقه به شعرهای فروغ فرخزاد و تاثیرپذیری از آن را دیدم. اگر دوست داشتی، در ارتباط بعدی بنویس که چه کتاب‌های شعری را خوانده‌ای و به اشعار کدام شاعران بیشتر علاقه داری.
سروده‌های تو چند نقطه قوت ارزشمند دارد که ابتدا به آن‌ها اشاره می‌کنم و در ادامه چند نکته را برای بهتر شدن شعرهایت ذکر خواهم کرد.
یکی از مهم‌ترین عناصر شعر، «تخیل» است. هنگامی که شاعر با نگاهی متفاوت به پدیده‌های اطراف می‌نگرد و بین آن‌ها ارتباط و پیوندی کشف می‌کند، در واقع از تخیل شاعرانۀ خود استفاده کرده است. صورت‌های خیال در شعر، متنوع و متعدد هستند، مثل تشبیه، استعاره، مجاز، تشخیص و ....
تشبیه از پرکاربردترین صورت‌های خیال در شعرهای توست. در تشبیه، هرچه مشبه‌بِه و وجه شباهت‌ها تازه‌تر و غیر معمول‌تر باشند، تشبیه‌ها قوی‌تر و غنی‌تر خواهند بود. به نظرم یکی از نقاط قوت شعرهای تو، همین تشبیه‌های تازه و خلاقانه است:
و شوقی که داشته‌ام
آخ! مانند یک فانوس بی‌نفت خاموش مانده
در این بخش، شوق از دست رفتۀ خود را به فانوسی بی‌نفت تشبیه کرده‌ای.
و یا این یکی:
و من سخت خسته‌ام
مانند ریشه‌ی گندیده‌ای
که با کوچک‌ترین باد
آخرین شکوفه‌اش
به یغما خواهد رفت

و این مشبه‌به بکر در این سطر:
تو می‌دانستی من تنها می‌مانم
مانند بازماندۀ یک نسل‌کشی

و هم‌چنین این نمونه:
و لب‌هایمان به مانند تیرکمان کودکانی که
پرنده‌ای بی‌خبر را هدف می‌گرفتند
شکفته می‌شوند

تشخیص یا جاندار‌پنداری از دیگر صورت‌های خیال است که در سروده‌های تو دیده می‌شود:
بگو برگ‌های پاییزی
بعد از رفتن من
دیگر آواز نخواهند خواند...

این جا آواز خواندن را که یک عملِ مخصوص موجودات زنده (انسان و پرندگان) است به برگ‌های بی‌جان پاییزی نسبت داده‌ای.
از دیگر ویژگی های مثبت شعرهای تو می‌توانم به دایرۀ واژگانی وسیع و گسترده‌ات اشاره کنم. ذهنت پر از واژه‌های متنوع است و این نشان می‌دهد که مطالعات خوبی داری.
و حالا چند نکته برای بهتر شدن شعرهایت:
یکی از اشکالاتی که در سروده‌هایت به چشم می‌خورد، «اطناب» است. در شعر سپید چون الزاماتی مثل وزن عروضی و قافیه وجود ندارد، دست شاعر، باز است و می‌تواند به راحتی تا هرجا که خواست شعر را ادامه بدهد. همین نکته ممکن است سبب اطناب در شعر شود.
اطناب (که نقطه‌ی مقابل آن «ایجاز» است) به ‌معنای طولانی کردن کلام یا "درازگویی" است. ایجاز به معنای فشرده و کوتاه سخن گفتن است یعنی با کمترین الفاظ، بیشترین معنی را انتقال دادن.
اطناب اغلب باعث ملال، خستگی مخاطب یا پیچیده شدن کلام می‌شود. بنا بر این لازم است هر بار پس از سرودن شعر، از آن فاصله بگیریم و با نگاهی انتقادی و سخت‌گیرانه، شعر خود را ویرایش و زوائد و اضافات آن را اصلاح یا حذف کنیم، درست مثل درختی که باغبان، شاخ و برگ اضافۀ آن را هرس می‌کند. به نظر من هر سه شعر تو می‌توانست کوتاهتر و موجزتر باشد. سطرها و کلماتی در این شعرها به راحتی قابل حذف شدن است . مثل سطرهایی که به گفتار معمولی خیلی نزدیک شده‌اند و از شعر فاصله گرفته‌اند.
این نکته را هم بگویم که اطناب همیشه هم بد نیست و گاهی در شعر لازم است. هم چنین ایجاز لزوما به معنای کوتاه بودن شعر نیست؛ چه بسیار شعرهایی که طولانی‌اند اما یک سطر اضافه و زائد هم ندارند و در مقابل، چه بسیار شعرهای کوتاهی که چند سطر آن حشو یا زائد است. در یک شعر خوب، باید بین لفظ و معنی، اعتدال برقرار باشد. در یادداشت‌های بعدی پیرامون این مباحث مفصل‌تر صحبت خواهیم کرد.
توصیه پایانی من به تو دوست خوش‌قریحه و با استعداد این است که سعی کنی سرودن قالب‌های شعر کلاسیک یا سنتی را هم تجربه کنی. در ابتدا می‌توانی از قالب‌های ساده‌ای مثل مثنوی یا چهارپاره شروع کنی. البته این یک حکم کلی و الزام‌آور نیست اما خوب است بدانی که بسیاری از شاعران سپیدسرا و نیمایی‌سرا، در ابتدای شاعری، غزل و چهارپاره و مثنوی و ... می‌سروده اند. بدیهی است کلنجار رفتن با کلمات برای رعایت وزن و پیدا کردن قافیه، تسلط و چیرگی شاعر را بر کلمات بیشتر می‌کند و این توانمندی و تسلط، هنگام سرودن شعر سپید هم برای او کاربردی و راهگشا خواهد بود.
منتظر شعرهای تازه‌ات هستیم.

منتقد : انسیه موسویان




دیدگاه ها - ۲
انسیه موسویان » 26 روز پیش
منتقد شعر
درود بر شما دوست عزیز. پاینده باشید.
ریحانه میرزائی » 28 روز پیش
با سلام و نور سپاس از شما،راهنمایی هایتان و زحمتی که برای نقد شعر من متحمل شدید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.