تغییر مسیر




عنوان مجموعه اشعار : پرچم زلف
شاعر : سیدغلامعباس موسوی نژاد


عنوان شعر اول : هیچم
وقتی تو نیستی!
خوشمزه می‌نماید مرگ
چون طعم ملس لواشکی
پدرم با آتش اندوه پخته بود
خون دل مادرم را
وقتی که خواهرانم
از بندها می‌رستند
وبرادرانم
اندوه زمین را بردوش می‌کشیدند
من!!
قندِ جهانم
لبخندِ زمانم
که در زمین شکفته
تا کهکشانی را سیراب کند.
من بی تو!
حنظل بیابانم
سطل زبالۀ خیابانی متروک
که زباله‌ها از آن روی‌گردانند
تو شیرینی همۀ تلخی‌ها
وتلخی همۀ رنج‌هایم بودی
با تو تا ستیغ قله‌ها خندیدم
با آبشار خنده‌هایت
نظم جهان را به هم ریختم
تو، بی من!
من، بی تو!
کفتار پیر رنجوری
که ملعبۀ سگ‌های دوره‌گرد است.
شیری که کرکس ها احاطه کردند
و مگس‌ها را نمی تواند
دم بتکاند
من، تو،
تو، من،
عطشیم و سیلاب
سلابیم و کویر
رنجی که به شادی فخر می‌فروشد
دردی که با دهان زخمش می‌خندد
من، تورا
به انتخاب نشستم
وقتی که زنان هرزه‌گرد را
به ریالی حراج می گذارند
عفت دخترانه‌ی تو
یوز ایرانی گریزانی بود
تا در دشت های سمنان
به دام شکارچیان نیفتد.
من، بی تو!
مجموعۀ تهی از هیچم....


عنوان شعر دوم : شاخ آرزو
گل داده شاخ آرزو
درشوره‌زارها
از چکه‌های دیروز چشم من!!
گویا دروغ بود
مرگ فریبکار، با زیرکی گرفت
جان عزیز را...
گل می کند دوباره
در گوشه‌ای
با اشک چشم تو
یک شاخه آرزو
با شبنم خجالت که می‌چکد
از پیشانی بلندت
ولی چه سود؟
بنشین دمی کنار آن مرمر سفید
که بر آن نوشته‌اند:
مرحوم موسوی خفته است زیر خاک
الحمد را بخوان!!
برخیز و دوباره خرامان خرامان بخند
تا دیگری دلش برود
با بوی زلف‌هایت
یا نرمی تنت را
آرزو کند کسی دوباره
تکرار می‌شود
با شاخه‌های آرزو
روییده جنگلی به فراخنای دشت‌ها....


عنوان شعر سوم : تو
برمی‌آورم سر از خاک تیره
به تماشای چشمانت
چونان ساقۀ علفی
که خورشید را به امید، جوانه می‌زند.
تا در من نگری!!
ومن استوار شوم
تناور گردویی به ثریا سربکشم
جهانی به تماشایم بنشینند....
غلامعباس موسوی نژاد
نقد این شعر از : لیلا کردبچه
شعر سوم، یادآور این بیت است:
من تماشای تو می‌کردم و غافل بودم
ز تماشای تو جمعی به تماشای منند
مضمون بیت بالا در شعر سوم در هیأتی دیگرگون به تصویر کشیده شده است و ثابت می‌کند که نه‌ تنها آن‌ که می‌گویند:
در بند آن مباش که مضمون نمانده است
تا عمر هست می‌شود از زلف یار گفت
درست است، بلکه حتی یک مضمونِ واحد را نیز می‌توان به شکل‌های مختلفی اجرا کرد.
شاعر خود را به جوانه‌ای یا گیاهی نحیف مانند کرده که به شوق تماشای کسی شبیه به خورشید، سر از خاک برمی‌آورد، و می‌بالد و رشد می‌کند و به‌مرور به درخت گردویی تناور و سر به‌ فلک کشیده تبدیل می‌شود. و آن‌گاه مردم به تماشای او می‌ایستند؛ یعنی مردم به تماشای کسی می‌ایستند که خود به شوقِ تماشای کسی دیگر سر برآورده است.
شعر اول، عاشقانه‌ای است در ستایش ارتباطی عاطفی و دوسویه، که در آن سخن از تکامل دو روح درکنار یکدیگر است. اما شاعر در میانۀ شعر، گویی مسیر را گم می‌کند و چنان از ستایش آن رابطۀ عاطفی به‌سمت ستایش معشوق گریز می‌زند که گویی فراموش کرده‌ است سخن از چه بوده، و در انتها، در دو سطرِ آخر، انگار که اصل موضوع را به یاد آورده باشد، با «من، بی‌تو! مجموعۀ تهی از هیچم»، باز به آن رابطه و اهمیت آن برمی‌گردد.
اما گذشته از این مسأله که به‌هرحال نوعی فراروی ساختاری محسوب می‌شود و ایرادی در آن نیست که شاعر از مسیر اصلی خارج شود، اندکی در مسیری فرعی ادامه دهد و باز به مسیر اصلی بازگردد، مسألۀ دیگری که در این شعر توجه را به خود جلب می‌کند، تعددِ حیواناتِ موجود در شعر است: کفتار و سگ و کرکس و مگس و یوز، که درکنار آبشار و سیلاب و کویر و دشت و بیابان و ستیغ قله، مجموعه‌ای از حیات وحش را کامل کرده‌اند.
اگرچه سلیقه‌ای است، اما عادت کرده‌ایم که فضاسازی و تصویرسازیِ شعرهای عاشقانه را در شکل و شمایلی لطیف و ملایم و زیبا بخوانیم و آن‌جا هم که پای تشبیه معشوق به حیوانات وسط بوده، مثلاً تا پای آهو وسط بوده، کسی سراغ یوز نمی‌رفته! و می‌دانیم که در تشبیه معشوق به هر عنصر دیگری، تنها وجه‌شبهِ زیبایی دخیل نیست، بلکه رفتار، لطافت، نجابت، خرامیدن و... همه و همه مدنظر قرار می‌گرفته است و با توجه به این موضوع، درنده‌خویی یوز، مشکلی بزرگ‌تر پیش می‌آورد.
مسألۀ دیگر، همسو نبودن تصاویری است که شاعر در توصیف یک شخصیتِ واحد به کار برده است، مثلاً در توصیف خودش می‌گوید: «من / قند جهانم / لبخند زمانم / که در زمین شکسته» و جایی دیگر می‌گوید: «من بی‌تو / حنظل بیابانم / سطل زباله‌ای متروک / که زبال‌ها از آن رویگردانند».
درواقع شاعر خواسته «من» را در حضور و غیابِ «تو» به تصویر بکشد، در حالی ‌که باید بین دو تصویر، «بی‌تو اما» یا چیزی مانند آن می‌آورده و نیاورده است.
شاعر اصرار زیادی در شرح و تفسیر تصویرهایش دارد و همین مسأله موجب می‌شود تصاویری مطنب بسازد. مثلاً همین «سطل زبالۀ خیابانی متروک» آیا کافی نیست؟ آیا به‌قدر کافی تحقیرآمیز نیست؟ که شاعر در ادامه می‌گوید: «که زباله‌ها از آن رویگردانند»؟

منتقد : لیلا کردبچه




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.