به زبان خویشتن




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : جمشید دلایی میلان


عنوان شعر اول : .
هر شعر که می‌گویم، انگار شما گفتی
هر بار به گوش من، اشعار شما گفتی
من غرقِ خیالات و افکار خودم بودم
در گوشم از این غفلت «هشدار!» شما گفتی
این قلب پریشان را مایل به خودت کردی
«بر عاشقی آن دل را بسپار» شما گفتی
انا الحقِ خود ظاهر، بر عاشق خود کردی
منصور که با آن رفت بر دار، شما گفتی
هر صحبت تلخم را با ذهن خودم گفتم
شیرین سخنانم را هربار شما گفتی
آواز قناری را تعلیم شما دادی
رقصیدنِ بی پا را با مار شما گفتی
بر هر کسی این دنیا هر چیز که بخشوده
تعیین شما بوده، مقدار شما گفتی
«دل هرکه ببند بر چیزی که فنا دارد
از خواب نخواهد شد بیدار» شما گفتی
اما چه کسی دارد خوشبختی جاویدان؟
آن کس که سخن با او، بسیار شما گفتی

عنوان شعر دوم : .
گفتم از عشق بگویم، بسرایم شعری
تو خودت معنی عشقی، تو برایم شعری
ای که خود شاعری و ما همه لغات و حروف
آمدم تا بگذاری تو به جایم شعری
هم تویی شاعر و هم شعری و «من» واژه فقط
شاعری چون که خدایی و خدایم شعری
بسرا شعری از این واژۀ بی معنیِ «من»
تا ز خود پیش خلایق بنمایم شعری
گریه از دوری تو کرده‌ام عمری، حالا
بسرا شاعرِ من ز گریه‌هایم شعری
من کی‌ام؟ چگونه هستم؟ و چرا آمده‌ام؟
بسرا برای این چون و چرایم شعری
نقد این شعر از : رحمت‌اله رسولی‌مقدم
درود و مهر!
دو شعر از شما پیش روی ماست. سروده‌ی نخست را به اقتضای مجال، بررسی‌ می‌کنیم.
ردیف شعر «شما گفتی» است. این ردیف، دست و دلباز است و می‌تواند مدعی هزاران جمله شود که شما گفته‌ای! اینجا خطری پیش می‌آید به نام «از هر دری گفتن!» البته که ما در شعر هرچه دامنه‌ی رفت و برگشت‌هایمان را بیشتر کنیم، تنوع بیشتری به خلاقیت‌هایمان داده‌ایم، اما خطر از جانبی احساس می‌شود که از هر دری سخن گفتن ما، به جای اینکه حول محور انسجام‌بخشی باشد، به گسستگی بی‌وقفه منجر شود. اگر شعر را به نوعی یافتن نظم میان بی‌نظمی تلقی کنیم، این رویه‌ی گسسته، منجر به تبدیل مجدد این نظم، به بی‌نظمی می‌شود. پس راحتی و فراخنای ردیف، این خطر را به وجود می‌آورد و باید هوشمندانه با آن مواجه شویم.
این «شما»ی ردیف یک فلسفه‌ی ایرانی هم دارد که برای احترام، یک شخص واحد را جمع می‌بندیم که در محترم‌شمردن وی، سنگ تمام گذاشته باشیم. این نحوه‌ی برخورد در شعر مشکلاتی به‌وجود می‌آورد. علاوه بر تعارض نحوی و دستوری، نوعی فاصله بین عاشق و معشوق در شعر ایجاد می‌کند. به‌عبارتی این پرده‌ی حرمت، باعث عدم دستیابی و قرابت به محبوب می‌شود؛ خواه محبوب و معشوق خداوند باشد یا انسان. روانشناسی و زبان‌شناسی و زمان‌شناسی در شعر، این جا به کار می‌آید. یعنی وقتی ما داریم حرفی می‌زنیم و ادعایی می‌کنیم، باید در حرف و در عمل آن را نشان دهیم. اگر ما در حرف بگوییم که هر شعری من می‌گویم را شما گفته‌ای، یک تباعد بین من و تو در شعر ایجاد می‌شود و اجازه نمی‌دهد که حرفمان در عمل به کرسی بنشیند، زیرا برای این که تو جای من شعر بگویی، باید در جان و ذهن و زبان من باشی و کسی که این‌قدر به ما نزدیک است، باید با او خیلی صمیمی باشیم و بعید است که با کسی صمیمی و هموند جانی و دلی باشیم و مدام به او بگوییم: شما!
مسئله‌ی دیگر زبان شعر است و مسئله‌ی بعدتر کشف و خلاقیت. هر شاعری بلکه هر گوینده‌ای به زبان خویش سخن می‌گوید. این زبان از آنجا یک اثر انگشت شخصی محسوب می‌شود که زبان هر فرد، برآیند جمع شدن فاکتورهای مختلف کنار هم است. زمان و عصر زیست، زمان و دوره‌ی زندگی، چالش‌های زندگی هر فرد، مکان و جغرافیای تولد، جغرافیای زیستی، شرایط اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و حیاتی عصر هر فرد، شیوه‌های ارتباطی، خانواده و بحران‌ها و اضطراب‌ها و آرامش و تمکن، ویژگی‌های روحی و روانشناختی هر فرد، آموزش، رویدادهای تصادفی، بیماری‌ها، سبک زندگی و صدها مورد از این قبیل، همه و همه در شکل‌گیری زبان هر شخصی و تغییرات آن در طول زمان موثرند. به همین خاطر است که هر فرد زبانی مختص به خود دارد و هر شاعری که به زبان خود برسد، می‌تواند از دام شباهت به دیگران بگریزد و مسیر خود را طی کند.
سروده‌ی شما به لحاظ زبان نگرش، به مولانا شباهت دارد و البته در باب خلاقیت‌ها و ادبیت، به آن مرتبه نرسیده است. من معتقدم که دلیل این نرسیدن میوه‌ی این شعر، دقیقا همین است که شما با زبان خودتان شعر نسروده‌اید. و چون این زبان، زبان شما نیست، توان استفاده‌ی ماهرانه از زبان برای دریافت و کشف و تولید را از خودتان ساقط کرده‌اید. طبیعی است که اگر ما بخواهیم به عصر قدمایی چون مولانا برگردیم و با ان زبان سخن بگوییم، اصلا قادر نخواهیم بود، چون با آن غریبه هستیم و متناسب با زیست و زمان و زبان ما نیست. با شمس نچرخیده‌ایم، خانقاه را نمی‌دانیم، سماع را نمی‌دانیم و و و... ، نگاه هستی‌شتاسانه‌مان مثل او نیست، نورون‌های عصبی‌مان با او فرق می‌کند، هم‌عصر او نیستیم، پس چگونه می‌توانیم به زبان او شعر بسراییم؟
معتقدم اگر در این مورد تجدید نظر کنیم، آن‌گاه به خودمان این فرصت را داده‌ایم که ایده‌های خلاقانه و شخصی خودمان را دریابیم و آن‌ها را به شکل شعر، تبدیل به پیام و اثر هنری کنیم. هرکجای مسیریم، به خودمان برگردیم. این راز جوانه زدن و شکفتگی جان و جهان ما در شعر است.

منتقد : رحمت‌اله رسولی‌مقدم

فرزند کوهستان؛ متولد خرداد 1369



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.